ديشب تا صبح مردم از سردرد و تهوع  ومشكل اينجا بود كه ماهك خانوم هم از وقتي مامان و بابا اومدن اخر هفته ها مي ياد اينجا و تا ظهر جمعه مي مونه  وتا مي تونه هي با حرفاي چرت و پرتش اذيتم مي كنه خيلي دوسش دارما ولي نمي دونم چرا مث خواهرهاي ديگه دلم نمي خواد باهاش دردو دل كنم  . شايد از وقتي كه ب اتابك  خبر چيني كرده بود . هر چند مدام هم ميگه من دوستت دارم و دلم نمي خواد تو اذيت بشي و ضربه بخوري . علي آقا مي گفت «  فردا رو همه بريم باغ  و افطار هم اونجا بمونيم  و يكي از دوستاشو هم دعوت كرده بود » ومن هميشه از اين جور جمعها كه اصلا هم نمي شناسمشون متنفرم و فراري . اتفاقا بابا بدش نيومد  ب منم  گفت « بهتر قرار فردا با دوستامو بهم بزنم تا خانواده با هم باشيم » واين يعني اوج عصبانيت من هر چند از قبل تصميم گرفته بودم با بچه ها نباشم ولي اين خودخواهي بابا و تاييد بقيه  منو بيشتر مصمم كرد تا با دوستای خودم باشم « من الان دوروزه مي گم جمعه مي خوام با بچه ها برم بيرون هيچي نگفتين حالا  همين الان مي گين  من ديگه روم نميشه بگم نمي يام چون خواهر جونم مهمون دعوت كرده باغ  چون باباي من لحظه اخر يه پيشنهاد ديگه داده  يا من اصلا بيرون نميرم و يا با دوستان خودم  مي رم » بابا هر چند معلوم بود عصبي شده ولي جلو علي آقا خودشو داشت كنترل مي كرد كه گفت « اولا اين ي پيشنهاد بود دوما حالا  كه جنابعالي اينطور نمي خواين پس مي موني تو خونه بيرو ن هم  حق نداري بري » هيچ ديگه با دلخوري رفتم تو اتاقم و ب زور دوتا ديازپام كپه مرگمو گذاشتم . ي وقتي بيدار شدم كه ديدم ترانه بغلم خوابيده  و كم مونده بود از رو تخت بيفته پايين . مي خواستم برم بيرون كه صدا مامان و بابا نذاشت مامانم بد جور بابا رو سرزنش مي كرد كه چرا منو  پيش علي اقا و ماهك اونطور خورد كرده واينكه من تو شرايطي نيستم كه منو از ديدن دوستانم  منع كنن . ولي هر چقدر سعي كردم نتونستم صدا بابا رو بشنوم  خيلي خيلي اروم حرف مي زد .بدون اينكه اونا رو متوجه خودم كنم رفتم حموم  وباز ي دوش سرد سرد ديگه كه مامانم اومد و گفت « اخه ديونه من مي ري حموم ي نگاهي بكن ببين اصلا حوله هستش يانه  ديروز همه رو شستم اگه نمي يومدم چطور مي خواستي بياي بيرون » الهي قربونش بشم وقتي اومدم بيرون واسم صبحونه رو اماده كرده بود  و من ترانه رو بيدارش كردم تا  تنها نباشم . اينقده خوشم مي ياد وقتي واسه ترانه و روناك لقمه  مي گيرم . خيلي لذت مي برم . مامان ترانه رواز بغلم گرفت تا من صبحونمو بخورم تازه شروع كرده بودم كه روناك هم با اون چشاي باد كرده و خواب آلودش اومد « ژامي جوني منم گشنمه مامانی همش ب ني ني غذا ميده ب من گفت بيام پيش تو »  ومامان  حرصش گرفته بود از دست مونا  و ماهك  مي گفت  اينا تا لنگ ظهر بغل شوهراشون مي خوابن  فكر اين دوتا  دسته گل نيستن . صورتشو بوسيدم و گفتم « مهم نيست مامان در عوض من  شوهر كنما اول بچمو سير مي كنم بعد مي رم بغلش مي خوابم » قهقهه  مامان با خنده هاي بابا قاطي شد و من اب شدم از خجالت و از حضور بابا . واسه همين خودمو با روناك مشغول كردم و شروع كردم ب لقمه گرفتن واسش . بعدازناهار  داشتم با ترانه و روناك بازي مي كردم كه ماهك  اومد تو اتاقم كه « دوستات اومدن دنبالت  بيرون در منتظرن اماده شو باهاشون برو !» هر چند خيلي خوشحال شدم  ولي با قهر خودمو مشتاق نشون ندام و گفتم  بهشون بگن  من حالم خوب نيست نمي يام . كه بابا صداش بلند شد « من  خوشم نمي ياد ناز كشي را بندازم بلند شو برو تا پشيمون نشدم »  . با شنيدن اين حرف  پرو تر شدم از بابا خواستم تا ماشينشو بهم بده  هر چي بيشتر  خواهش مي كردم محكمتر مي گفت نه ماهك هم مي گفت « ماشين پريسا  كه جا داره واسه همتون  توديگه چرا مي خواي ماشين ببري ؟» ومن اينقده دلم مي خواست اين ماهك رو  واسه ي بارم شده بزنمش كه حد نداره . يعني ميشه خدا ؟ . پريسا وامير همراه كاميار و پروانه و آيلين اومده بودن قرار بود سر راه محسن رو هم برداريمش . رفتيم باغ  امير اينا  . باغ قشنگي بود  و پاييز زيبايي خاصي بهش داده بود  اينقده دلم هواي ننو رو كرده بود  واسه ي لحظه  دلم خواست كه اي كاش با مامان اينا رفته بودم . كاميار  ب طور خاصي ساكت شده بود  و ي جورايي با پروانه گرم گرفته بود  . پريسا مي گفت« مي خواد حرصت بده » ومن عصبي از اين حرفش گفتم :« كه چي بشه ؟ من دوسش ندارم اين كاراي اونم  چيزي ب احساسات من نسبت ب اون اضافه نمي كنه  همين» امير مرموزانه  مدام  رد نگاه منو دنبال مي كرد و مي گفت «  اون كه دوستت داره  اينم مهم نيست ؟ منم با پريسا همينطور بودم ولي ديدي كه  برخلاف همه ادا اصول پريسا بالاخره من موفق شدم » ديگه نمي خواستم اين بحث رو ادامه بدم . پريسا بقيه رو هم صدا كرد و همه دور هم جمع شديم و باز كاميار مث هميشه اين جمع شدنا رو واسه چند لحظه  هم شده ب ي جلسه ادبي تبديلش مي كرد و من مشتاق تر از بقيه باهاش ادامه ميدادم واينا بود كه اين ذهنيت رو در اون ايجاد كرده كه من هم دوسش دارم ولي اينطور نبود و نيست . بهشم گفته بودم من باهاش دوست هستم فقط همين و بهتره اين دوستي رو با هر تفكر ديگه اي  بهمش نريزيم . هر چند ميگه مي فهمه ولي نمي فهمه و من ديگه علاقه اي ب ادامه دوستي ندارم . پروانه ميگه من سنگم و بويي از احساسات نبردم . شايد راست بگه  ولي خب مگه ميشه اين مرده شور احساسات رو واسه هر دوستي خرجش كرد . دل فقط ي بار سپرده ميشه همين و اگه بخواد بازم سپرده بشه بايد بندش گسسته شده باشه از اون  دلسپردگي قديم . واينا اينو نمي فهمنن شايد مي فهمن  ولي درك من واسشون سخته .!!!