331
مدت هاست که دیگه با فرزام صحبت نکردم ، یعنی اصن دلم راضی ب این کار نمیشه ، هنوزم نمی تونم باور کنم که اون حرف زشت رو ب من گفته و . . . تماساش دیگه قطع شده بود از هر روز زنگ زدنش و التماس ماهک کردن که باهام صحبت کنه خسته شده بود .ولی اس ام اس هاش ب راه بود .گاهی اوقات با خوندنشون ی جوری دلم می گرفت ، دلم یمسوخت بهش ،میخواستم زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم .ولی هر دفعه پشیمون شدم .مرور رفتارای اخیرش و بخصوص همین حرفش اصن راضیم نمیکرد ب صحبت کردن .ناهار میخوردیم که بابا سراغشو گرفت که چه خبر و چی کار میکنه .ومن گفتم « هیچی ، منم مث شما بی خبرم » بعدم وقتی فهمید که اصن باهم تماسی نداشتیم و من جوابشو نمیدم ناراحت شد «چه معنی میده آدم اینقدر کینه ای باشه ؟ حالا ی حرفی گفت پشیمون شده دیگه هزار بارم که عذر خواهی کرد باز این بچه بازیا چیه راه میندازی .زنگ بزن همین الان صحبت کن باهاش » اعصابم خورد شده بودمن هی می گفتم نه و اون هی اصرار که همین الان زنگ بزن نیم زنی خودم تماس می گیرم .دیدم نه بابا ، بلند شدو رفت سراغ گوشی گفتم « ب جون خودتون عمرا باهاش حرف بزنم اگه شما باهاش حرفی داری خودت میدونی ولی من اصلا صحبت نمی کنم » بابا ناراحت شد که « اصن درست آدم با شوهرش اینطور باشه تو فردا چطور میخوای زندگی کنی؟ » « چی چی رو میگین شوهر ؟! عقده کرده اشم خودم خبر ندارم ؟ بچه دارم ازش خودم نمیدونم ؟ من اینو اصن بعنوان همون نامزد هم قبولش ندارم هیچ تعهدی و حسی هم ندارم بهش اونوقت می یان اموزش شوهر داری ب من میدین ؟این الانش اینطوریه فردا تو زندگی دیگه چیا بار من میکنه ، ی لحظه هم با خودتون فکر کردین ؟ حالا چون عزیزتونه و فلان چشاتونو بستین کلن دیگه ، اگه علی آقا هم همین کارو میکرد اونوقتم باز ب ماهک میگفتین که آره فلان و بهمان ! نه دیگه دیدم اون روز واسه گریه ی خانم چطور بدون توضیح خواستن اجداد اون بدبخت رو آوردین جلو چشاش ! ولی ب من که میرسه . . . »بدجور عصبی شده بودم و تند تند زر میزدم .اصنم نفهمیدم که کی بابا رفته و من برا دیوار می گفتم اینارو واین بیشتر عصبیم کرد .حالا ماهک اومده بودکه سخت نگیر وهر چیزی رو خیلی بزرگش نکن !دیگه حوصله نداشتم بهش گفتم تنهام بذاره میخوام بخوابم .که نخوابیدم .ولی ی دوش آب سرد بعد مدتها آرومم کرد.میخواستم برم بیرون .اینبار دیگه میخواستم برم پیش بچه ها که ماهک گفت ترانه و بچه های مونا رو یکی دو ساعتی نیگه دارم تا اینا برن استخر ! دوست نداشتم ولی نشد نه بگم ! دوباره نشستم تو اتاقم و اینا رفتن .نگهداری سه تا بچه که یکی از یکی شرتر خیلی سخت بود. هر کاری میکردم ی جا باشن و از جلو چشمم دور نشن نمیشد یکی رو از رو تراس می یاوردم اینور .یکی رو که تو دستشویی گیر کرده بود .یکی هم همش بغلم که ی وقتی ب جایی و چیزی نخوره دردسر بشه واسم .اخرش خسته شدم چن تا کاغذ رو ب دراز چسبوندم بهم و بعدم رودیواراتاقم. مداد رنگی هم ریختم کنارشون و نشستم باهاشون ب نقاشی کردن .اینطوری دیگه ساکت شدن و منم نفهمیدم که چطور وقت گذشت !بابک همونطور رو پاهام سرشو گذاشته بود خوابش برده بودواون دوتای دیگه هنوز نقاشی میکردن .بغلش کردم که بذارمش رو تخت یهو از خودم بدم اومد که چرا ی ساعت پیش سر بچه ب این کوچیکی داد کشیدم که آب رو ریخته رو تختم ! بچه ها وقتی می خوابن چقدر آروم و دوست داشتنی میشن !