333
صبح ی بسته داشتم از فرزام .حدس زدم که باید کادوی تولدم باشه .همون لحظه هم بابا خونه بود و من رو تجربه ی پارسال اصن دلم نمیخواست پیش اون بسته رو باز کنم و تازه بعددو روز و اونم با دیدن کادوی فرزام بابا یادش اومد که آره تولد من بوده و . . .یهو چنان کوبید رو پیشونیش «وای ! اصن باورم نمیشه که از یاد برده باشم » مهم نبود حرفش و بی توجه رفتم اتاقم کادوی فرزام رو هم گذاشتم ی گوشه بی اینکه بازش کنم .چن دقیقه نشد که اومد پیشم « من خیلی خیلی شرمندتم پیشی ! اونقدر مشغله ی ذهنی داشتم که ب کل یادم رفته بود ٬ ببخشید » تصمیم گرفته بودم دیگه با حرفام اذیتش نکنم ٬ آزارش ندم ولی نشد « خب آره حق میدم بهتون الان یکی دیگه شده ملکه ی ذهنیتونو و من نباید انتظاری از شما داشته باشم .اصن میدونین چیه الان می فهمم که تو همه ی این سالها هم این مامان بود که یادش بود نه شما ! این مامان بود که درست تو اولین لحظه های این روز اون بساط رو راه مینداخت برا غافلگیری من و تبریک می گفت »دیگه هم صبر نکردم که باز حرفی پیش بیاد و ب بهونه دوش گرفتن رفتم حموم .وقتی برگشتم اتاقم دیدم مونا اومده و چایی دم کرده و کلی مهربون شده که « دو روز بود ندیدمت دلم تنگ شده بود٬ میخوای موهاتو واست بافت بزنم ؟ » حوله رو که از سرم باز کردم حسابی شوکه شد و بیشتر از اونی که بخواد دلیل کارمو بپرسه نگران واکنش بابا بود « مگه دیوونه شدی ؟حالا چی میخوای به بابا بگی ؟! » موهامو تا رو گردنم قیچی زده بودم ی جورایی حس خوبی داشتم ٬ سبک شده بودم اصنم فکر بابا نبودم که ناراحت میشه و دوست نداره که موهام کوتاه باشه « مهم نیست !هر کاری دلم بخواد میکنم ٬ اصن موی خودمه اختیارشو دارم » مونا هنوز تو شوک کار من بود .باورش نمیشد این کارو کرده باشم که حتی خودش واسه حساسیت بابا که میگه زن باید موهاش بلند باشه و فلان موهای خودشو روناک رو هیچ وقت خیلی کوتاه نمیکرد .اونقدر بی حوصله بودم که ازش خواستم تنهام بذاره و نشستم جلو آیینه تا خراب کاری رو که کردم ی کم مرتب کنم ولی نمی تونستم .از نازگل خانم وقت گرفتم برا عصر و بعدم مشغول پختن ناهار شدم . بابا ب قول خودش اونقدر ذهنش مشغوله که اصن متوجه نشد و من هی حرص میخوردم آخرشم نتونستم ساکت شم « نه ! انگار این سوگلی تون خیلی خیلی فکر و ذهنتونو مشغول کرده .لابد من باید ی دستم قطع بشه یا کور شم که شما متوجه تغییرات بشی نه ؟ »مث جن زده ها شده بود ٬ باورش نمیشد ی چن دقیقه ای هاج و واج نیگام کرد و بعددادکشید که « احمق ! این بچه بازیا چیه ؟ با کی داری لج میکنی ؟تو غلط زیادی کردی که ی همچین گهی رو خوردی »از عصبانیتش لذت می بردم در عین اینکه ترس داشتم و حتی متعجب از کلمه ای که ب کار برده بود !! ی وقتایی که تو دعوا و کل کل با سیا این کلمه از دهنمون در می رفت بی نهایت عصبی میشد و هر دو مونو سرزنش میکرد و گه گاهی هم سیلیش می چسبید رو صورتمون حالا خودش بلند بلند هی تکرار میکرد « هیچی نمی گم گه زیادی میخوری و فلان و بهمان » از خونسردی من که بی توجه ب عصبانیتش داشتم میز ناهارو می چیدم بیشتر عصبی شده بود « واقعا ب این نتیجه رسیدم که دیگه از عهده ی تو بر نمی یام همون هر چی زودتر بری خونه شوهرت خیال منم راحت میشه ببینم اون موقع هم جرات میکنی از این خیره سر بازیا در بیاری یا نه » و بدون اینکه ناهار بخوره دوباره حاضر شدو رفت بیرون .از حرفش دلم گرفت اینکه داره ب این فکر میکنه که هر چی زودتر بساط عقدو ازدواج مارو راه بندازه تا ب قول خودش بتونه ی نفس راحت بکشه ٬ عصبی که میشم اشتهام بیشتر باز میشه و با ولع غذامو میخورم بیشتر از همیشه هم میخورم اونقدر که خودم خسته بشم و بکشم کنار . . .کادوی فرزام ی دستبند طلا بودبا ی نامه ی بلند بالا و چن تا عکس و چقدر التماس که باهاش تماس بگیرم که دلش برا صدام تنگ شده .دو سه روزه که خودم هی میخوام تماس بگیرم و در مورد حرفای خانوادش حرف بزنم ولی نشده ٬ نتونستم ٬ یعنی میرم شمارشو می گیرم ولی باز دلم رضا نمیده ودوباره گوشی رو میذارم .هنوز هم با گذشت اینهمه مدت نمی تونم زشتی حرفش و نسبت دادنش ب من رو فراموش کنم . مونا میگه این خیلی چیز مهمی نیست که من اینقدر روش حساس باشم اونم با توجه ب بددهنی فرزام از این حرفا خیلی پیش می یاد تو زندگی و اینا ! ولی اصن تو درکم نیست ٬ مگه میشه ؟!آدم هر چقدرم بددهن که نمی یاد ی همچین حرفی رو ب کسی که ادعای عشقشو داره نمیگه ٬ ب نامزدش ٬ زنش !!مهرداد هم بددهن بود بی نهایت ولی همش خلاصه میشد تو تعریف اتفاقات و . . . هیچ وقت حتی تو بیان عشقش و خواسته هاش هم چنین کلماتی رو واسه من ب کار نمی برد اون وقت این ! با ی ناراحتی بدون هیچ توضیح خواستنی و تو اوج عصبانیت منو ب ی همچین چیزی نسبت داد !اصن نمی تونم باهاش کنار بیام و مث ی دمل چرکین گوشه ی دلم چسبیده .کادوشو گذاشتم تو کشو و عکساشو هم ریختم زیر تخت .موهامو نازگل خانم مرتب کرد ولی وقتی خواست ابروامو بچینه نذاشتم . با اینکه دلم میخواست این کارو کنم ولی ی جورایی دلم نیومد این دلخوشی کوچیک و بی اهمیت رواز بابا بگیرم که میگه قیافمو اینطور بچه گونه بیشتر دوست داره و ب دلش می شینم .البته خیلی هم بعید نیست شاید همین فردا دوباره رفتم و از شر این ابروها هم خلاص شدم .