هفته پيش رفتيم قوچان  و من از اينكه دوباره سيا رو مي ديدم خيلي خيلي خو شحال بودم  ولي اصلا دلم نمي خواست اين ديدار اينطور باشه همش استرس داشتم آخه بابا بدجور عصبي بود و حسابي داغ كرده بود از اون شبي كه سيا تماس گرفت و گفت « كه واسش زن بگيرن »  بابا بد جور ريخته بهم و زمين و زمان رو  ناسزا ميگه و رفتيم تا ببينه اين شازده پسرش داره چه غلطي مي كنه ! سيا برخلاف  همه اون اعتماد ب نفس و جسارتي  كه تو تماسش داشت بد جوري سرشو انداخته بود پايين و من و من مي كرد و مدام زير چشمي ب من اشاره مي كرد كه هواشو داشته باشم . آخه بايد چي كار مي كردم ! بابا ب كسي مجال صحبت نمي داد وقتي كه همه حرفاشو زد و آروم شد بهش گفتم « حالا شما سحر رو ببينين حتما خوشتون مي اد  دختر خوبيه » ولي بابا « حتي اگه بهترين دختر رو زمينم باشه من ميگم نه ! سيا هنوز بچه اس  چطور مي خواد ي زندگي رو اداره كنه ؟ درسش چي ؟ حالا خرجش هيچ من نوكرشم هستم تا درس جفتشون تموم بشه ولي زندگي شوخي بردار نيست ، هست ؟ سحر دختر خوب ولي زمين تا آسمون با ما تضاد دارن .ما نمي تونيم با اين همه تضاد و دو گانگي كنار بيايم . فردا نه فقط واسه سيا خودش كه واسه همه مون دچار مشكل و درد سر ميشه » حرصم گرفته بود بدجور باز داشت تاريخ خانواده ما ي جور ديگه تكرار ميشد .  رو جريان خواستگاري مهرداد هم بابا همينا رو مي گفت و سه سال تموم هي اونو  تحقير كرد و هي بيرونش كرد هر چند اخرش بهم رسيديم ولي چه رسيدني و چه مستي و شوري كه زودي جا واسه حسرت خالي كرد . بر خلاف خود سحر و رفتاراش خانوادش خيلي خشكه مذهبي هستن و از نظر فرهنگي هم  خيلي خيلي معمولي واينا بابا رو راضي نمي كرد حتي واسه ي بارهم شده ببينتش . وبا سيا هم اتمام حجت كرد كه  اين موضوع رو بذاره واسه پايان تحصيلاتش اونوقت دوباره صحبت مي كنن . دلم خيلي واسه سيا درد گرفت . عاشقانه سحر رو دوس داشت ولي منم اصلا دلم نمي خواست ب اين زودي بيفته تو گذرگاه هاي پر پيچ و خم زندگي . روز بعدش با سيا رفتيم ديدن سحر . هميشه از تيپ و رفتار سحر خوشم مي يومد مث خودم مي پوشيد و مث خودم بد جور جسور بود و رو اون چيزي كه مي خواست پا فشاري مي كرد و كوتاه نمي يومد . بهش گفتم هنوز هر دوتونون كم  سن و سالين و مطمعنا خانواده تو هم راضي نمي شن ب اين ازدواج اونم تو اين سن . پس بهتره عشقتونو تو دلتون نگه دارين تا پايان دانشگاه شايد اونوقت شرايط تغيير كرد . سحر منو ب بي احساس و درك نكردنشون متهم مي كرد و من هيچ نمي گفتم . دوس داشتم بگم « من اين دردا رو كشيدم / من اين روزا رو گذروندم / من اين تضادي رو كه سيا با تو داره و واسه بابا قابل درك نيست با عزيزم داشتم و واسه  مامان اون قابل درك نبود / بابا شما رو ميگه بي فرهنگ اونا منو مي گفتن امل ، عقب مونده / بابا ميگه خشكه مذهب اونا مي گفتن ماليخوليايي/ خب من چطور نمي تونم تورو درك كنم ؟ دركت مي كنم  خيلي ولي بذارين گذر زمان تصميم بگيره ، شايد ، شايد . . .» وقت خداحافظي بازم چشام پر از اشك شد و اصلا دوس نداشتم بدون سيا برگرديم . سيا مدام بغلم مي كرد و مي گفت « شدم مث ترانه و روناك  ، سعي مي كنه هرروز باهام تماس بگيره و تو اولين تعطيلي بياد پيشمون » تو ماشين خيلي ساكت بودم و بابا هر چي مزه پروني مي كرد اصلا نمي تونستم  بخندم و ي جورايي دلتنگي سيا اذيتم مي كرد . تا اينكه بابابا همون سياست خودش و اينكه مي دونست منو چطور آروم كنه  گفت « من ديگه خسته شدم بيا تو بشين !» ي دفعه بي اختيار خندم گرفت و مامان گفت « يادم باشه وقتي شوهر كردي بهش بگم چطور مي تونه تورو خر كنه » اين دومين باري بود از وقتي كه بابا ماشينشو عوض كرده اجازه ميده من بشينم  و منم كه عشق رانندگي همه عقده هاي اين چند وقته رو  رو پدال گاز خالي كردم و تعجبم كه بابا هم هيچي نمي گفت  فقط هي آروم آروم مي كرد . ولي مامان همش اذيتم مي كرد و ب بابا مي گفت « بخدا اگه من بذارم تو واسه اين ماشين بگيري . همون مغازه واسش بهتره » ومن هيچي نمي گفتم و فقط چشاشم ب جاده و ذهنم تو حرفا سحر و سيا پرسه مي زد .