37
خسته شدم ديشب پريسا تنها بود و با اصرار مي خواست كه من برم پيشش اصلا دلم نمي خواست يعني حوصلشو نداشتم كه چرت و پرتا اون و امير رو گوش كنم واسه همين بهش گفتم « بابا اجازه نميده » اون بيشعورم زرتي با بابا تماس مي گيره كه ب قول خودش اجازه منو بگيره . بابا هم گفت« برو ولي اگه نامزدش شب رو خواست اونجا بمونه تماس بگير بيام دنبالت » و اين شد كه من رفتم . من و پريسا ب بهانه خريد رفتيم بيرون تا اين دختر لوس و ننر بازم ماشين تازشو ب رخ من بكشه . روش سيستم هم بسته بود شده بود مامان مث همون وقتا كه من ماشين خودمو اسپرتش كرده بودم . بعدش تا نيمه شب اينقده تو خيابون ويراژ داديم که يهو امير جلومون سبز شد و پريسا از ترس كم مونده بود سكته رو بزنه. امير مي گفت « خوشم باشه مث اين ولگردا افتادين تو خيابون ! ژامي بابا جونتون خبر دارن اين وقت شب اينجايي ؟» وبعدش چش غره بدي ب پريسا رفت . طفلي پريسا هر چند خودم هم خيلي ترسيده بودم از اينكه بابا بفهمه بهش گفتم « كاري نكرديم پريسا تنها بود خوابش نمي برد از ترس / اومددنبال من الانم داريم بر مي گرديم تو خونه » بعدش ماشين خودشو همون جا كنار خيابون پارك كرد و مارو رسوند خونه ب پريسا گفت « حيف مهمون داري داشتم مي يومدم بمونم كنارت » گفتم « منو برسونين خونه خودمون مزاحمتون نمي شم » پريسا هم نيشگون بدي گرفت « كه نه اين وقت شب بري خونه خانواده نمي گن چرا؟ نمي گن ي شب نتونستم مهمون داري كنم » و امير هم كه اينطور ديد خدا حافظي كرد و رفت . و چقد كه ما خنديديم هر چند پريسا مي گفت امير فردا پدرشو در مي اره . تا خود صبح خنديدم و چرت و پرت گفتيم . بعد صبحونه برگشتم خونه خودمون و ي راست رفتم رو تخت ولو شدم . هر چي هم مامان صدام كرد جواب ندادم اينقده خوابم مي يومد كه حد نداشت . نزديكا ي ظهر بود كه باصداي گريه بلند شدم ماهك اومده بود و هاي هاي گريه مي كرد خواستم بخوابم كه يهو صدا بابا پيچيد « بيخود كرده مرتيكه عقب مونده ، بي جا كرده دس رو تو بلند كرده » ديگه نتونستم بخوام اوضاع انگاري خيلي خراب بود سريع رفتم زير دوش سرد تا خوابم بپره و بتونم اين موقعيت رو دركش كنم . مامان دعوام كرد كه از من بي عاطفه تر خواهر نيست الان چه وقت دوش گرفتنه . اهميتي ندادم و اتفاقا خيلي اين دوش گرفتنو طولش دادم تا حرصشون در بياد هر چند ازاين كار خودم هم اصلا خوشم نيومد ولي نميدونم چه مرگم شده بود دوس داشتم لجبازي كنم . رو صورت ناز ماهك جا انگشتاي علي اقا مونده بود و من خيلي دلم درد اومد . بغلش كردم و هر دو باهم گريه كرديم . بابا مدام چپ و راست سيگار دود مي كرد و با علي اقا تماس گرفته بود سريعا خودشو برسونه اينجا . مث اينكه ماهك با يكي از دوستاش رفته بوده بيرون و اتفاقا علي اقا از اين دوست اصلا خوشش نمي ياد و بعد چندين بار كه تذكر ميده بازم ماهك گوش نمي كنه و با همون دوست محترم مي رن بيرون و خريد و اينجا ست كه دعواشون ميشه و ماهك من دوتا سيلي سخت از شوهرش مي خوره . يهو تغيير موضع دادم و گفتم « خب راست ميگه شوهرت ديگه وقتي خوشش نمي ياد تو چرا لج مي كني بگو چشم تا اينطور هم نشه » يهو بابا داد كشيد « تو خفه شو » مامان هم هر چي اخم داشت ريخت تو صورتم و ماهك هي زار زار گريشو بلند تر كرد . اينقد اعصابم خورد شد « چرا خفه شم ؟ بابا مگه شما نبودي كه بهم مي گفتي مي خواي زندگيت شيرين باشه مطيع شوهرت باش ! ي دختر وقتي ازدواج مي كنه بايد از شوهرش حرف شنوي داشته باشه ؟خب چرا ؟ علي اقا بد كرده ماهك رو زده . حق هم نداشته اين كارو كنه ولي خب ماهك جان وقتي ميدوني شوهرت راضي نيست ، وقتي ميدوني شوهرت ناراحت ميشه چرا خب اذيتش مي كني ؟حالا هر چقدر هم كه اين دوستت خوب باشه و علي اقا بيراه ازش بهانه مي گيره ولي شوهرت مهمه يا اون دوست ؟ خب نرو باهاش . » بابا خيلي بد رو سرم داد كشيد كه برم از جلو چشاش دور شم و من اينقده دلم شكست كه حد نداشت زدم زير گريه و با دلخوري رفتم تواتاقم و موزيكو بلند بلند كرد و لو شدم رو تخت . هر چقدر هم كه بابا داد كشيد موزيكو كمش كنم ب رو خودم نياوردم . تا اينكه علي اقا اومد خودمو راضي كردم تا برم بيرون تو بحثشون باشم ولي همين پامو از اتاقم گذاشتم بيرون صدا بابا با زم پيچيد كه « شما لطفا برو ب كارات برس» من شدم ي گوله درد . علي اقا مث اين بچه ها ي دو سه ساله مظلوم ي گوشه نشسته بود و سرشو انداخته بود پايين . رفتم حاضر شدم و زدم بيرون هر چي هم مامان گفت كجا مي رم جوابشونو ندادم فقط گفتم « مي رم گم و گور مي شم تا بابا راحت با دامادشون اختلاط كنه » اين جور وقتا هيج جا بهتر از خونه ماماني نبود تا اونجا رو پياده رفتم وقتي هم رسيدم بقيه اون بغض لعنتي رو تو بغل ماماني تركوندم . وقتي واسش همه چي رو تعريف كردم مث همه وقتا خيلي مهربون گفت « مشكل تو اينجاست كه نميدوني چه حرفي رو كجا و كي بزني ! ماهك تو شرايطي نبوده كه تو يهو اونجور بهش بتوپي هر چند بابا و مامانت هم ميدونن تو راس ميگي ولي هيچ پدر مادري دوس نداره بچشو يكي كتك بزنه !!!» غروب بود كه بابا اومد دنبالم . بهم گفت حاضر شم برگردم خونه و من با اصرار ماماني رو هم با خودمون بردم مي ترسيدم از اينكه شايد تو خونه دعوام كنه و وجود ماماني با عث ميشه اون اين كارو نكنه . ماهك با علي اقا برگشته بود خونه خودشون مامان مي گفت « علي اقا معذرت خواهي كرده و بابا هم بهش گفته اگه ي بار ديگه دست رو ماهك بلند كنه ديگه ( سانسور ) » خيلي مزخرفه نه ؟ هر چند با ماهك هم دعوا كرده كه ديگه حق نداره با اون دوستش رابطه داشته باشه چون علي اقا راضي نيست و اين شد كه اونا اشتي كردن و رفتن ! بابا همش داشت انتظارات زناشويي و خواسته هاي طرفين رو سخنراني مي كرد و منم با همه دلخوري و خستگي كه داشتم هي سرمو تكون ميدادم كه بله شما راست مي گين ! شب رو ماماني تو اتاق من و كنار من خوابيد و بازم واسم قصه ها بچگيمو گفت و من خوشحالم خيلي خيلي از اينكه اونو دارم . كاشكي ميشد بياد پيش ما زندگي كنه اونوقت نه ديگه اون تنها مي مونه و هم اينكه من از تنهايي در مي يام . كاشكي ميشد .
+ نوشته شده در ساعت توسط