از اون وقتيكه مونا  گفته بود مي خواد عمل سينه رو انجام بده ي جورايي خوشم نمي ياد ديگه ازش . وقتي مي اد خونه مون  خودمو تو اتاقم مشغول مي كنم و بيرون نمي رم  و اين مامان رو عصبي كرده كه من هيچ ادب و شعور ندارم و نبايد با بزرگتر از خودم اينطور رفتاركنم و اينكه اون عروس ماست و ما بايد احترامشو داشته باشيم . و اينكه اگه بازم اينطور ادامه بدم مجبور ميشه ب بابا بگه و ديگه خود دانم . من فقط دوس ندارم ي مدت باهاش هم صحبت بشم همين ! خودم هم ميدونم كارم درست نيستا ولي نمي تونم خودمو قانع كنم  نمي تونم اونو دركش كنم  و اين واسم سخته . مونا  هي با آب و تاب بازم از اين كاري كه مي خواست انجام بده  تعريف مي كرد و اينكه يكي از دوستا شم اين عمل رو انجام داده و الانم هم خودش و هم شوهرش راضي هستن . و من « پس خوشبحال داداش من ديگه  لذت  دنيا رو مي بره خانومش تر گل و ورگل ميشه » مونا  ساكت شد و مامان هم بد جور حالمو گرفت « خوشگلكم ميشه تو دخالت نكني هر كسي مختار كاراي خودشه و ب من و تو هم ربطي نداره اينا ! ديروز يادت رفته » اينقده داغ كردم كه حد نداشت ماماني هم هي چپ و راس سرشو تكون ميداد كه « هي امان از دخترا اين زمونه » همينطور كه داشتم اماده ميشدم برم بيرون اونم واسه لجبازي / همه حرفامو هم رو سرشون هوار زدم البته اروم جرات بلند داد كشيدنشو نداشتم « من موندم چرا تا من حرفي ميزنم  هي مي گين خفه شو ، خفه شو ! اگه قراره من خفه باشم پس خواهش از من نظر خواهي نكنين . مگه دروغ مي گم؟ حالا چون  شوهر ندارم منو بچه مي دونين ؟ اخه مونا  من نمي گم شما كار بدي مي كني اتفاقا خيلي هم خوبه چون شوهرت اينو دوس داره و تو خودتم بدت نمي اد  همه زنا زيبايي رو مي خوان ولي من حرفم اينه وقتي شما ي نوزاد ي ماهه داري چرا بايد اين كارو بكني  دلت مي ياد ؟ دلت مي ياد واسه لذت خودت و شوهرت اونو از شير خودت محروم كني ؟ پس اين بهشته الكي زير پاها شماست ؟ ماهكم همينطور وقتي شوهرش دوس نداره خب بايد دور خيلي چيزا رو خط بكشه وقتي مي خواد زندگي كنه بايد خيلي چيزا رو تحمل كنه  تحمل نه از روي اجبار تحمل از رو ي عشق و دوست داشتن  تحمل از روي محبت ب همسر . علي اقا هم كه خر نيست مي فهمه زنش واسه اون چي كار مي كنه  اونم سعي مي كنه جبران كنه اين  مطيع بودن ماهك رو! غير اينه ؟» مونا  گفتش « يعني اگه وقتي تو ازدواج كني اون شيپی رو نخواد چي ؟ حاضري حرفشو گوش كني ؟ اگه ب خودت بگه دور دوستاتو خط بكش اونوقت چي ؟» گير كرده بودم بد جور منوغافلگير كرد . گفتم « هر چند اولش سعي مي كنم باهاش صحبت كنم  شايد قانع بشه ولي خب و قتي اصلا خوشش نياد من اره دور همشونو خط مي كشم  اين وسط زندگيم  برام مهم تره تا دوستام  اونا كه واسم شوهر نمي شن ميشن ؟ ولي شيپی اينو فكر نكردم و تو  موقعيتش هم نيستم اگه ي هم چين  چيزي شد اونوقت در موردش فكر مي كنم » مامان گفت تا روناك رو هم با خودم ببرم بيرون  گفتم مي خوام تنها باشم ي امروزو لطفا! و زدم بيرون . از شانس بد هنوز خم كوچه رو رد نكرده بودم كه بابا سر رسيد بهش گفتم مي رم ديدن دوستم هموني كه قراره ي مدت شيپی و سگ اون ملوس با هم باشن تا جفت گيري كنن آخه نه اون حاضر ميشه سگشو بفروشه و نه من بابا خواست برسونه منو دست پاچه شدم  گفتم نه اونجا نمي رم مي رم ديدن پروانه . اخرشم نتونستم دروغ بگم و گفتم « مي خواستم قدم بزنم همين . بعدشم برم كافه با بچه ها » بابا ي لازم نكرده پر غيضي گفت و  يالله برگرد خونه نيم ساعت ديگه برمي گردم . وقتي برگشتم خونه مونا  تيكه اولو انداخت « الهي من قربون خواهر شوهر نازم بشم پدر شوهر محترمم الان تماس گرفتن گفتن ب شما بگم حق نداري از خونه بري بيرون تا تشريف بيارن » منو ميگي شدم ي گوله آتيش « ب هيچ كس ربطي نداره من كجا مي رم مي فهمين دست از سرم بردارين » و بعدش بازم زدم زير گريه و  خودمو تو اتاق حبس كردم هر چي هم مامان قربون صدقه رفت  اهميت ندادم و نشستم پا نت . از اينكه هي ب هم ميگن خفه شو خسته شدم از اينكه هي منو بچه ميدونن حالم بهم مي خوره . بابا حق نداشت  اون حرف و ب مونا بگه ب خودم گفته بود بس بود ديگه اون حق نداشت  منو اينقد خوردم كنه . هر چند ميدونم مقصرم و نبايد دروغ مي گفتم تا بابا اعصابش خورد بشه و منو برگردونه خونه !