39
مامان امروزبي نهايت خوشحال بود واسه ناهار مهمون داشت يعني دوستاي قديمشو دعوت كرده بود و بعدش برنامه داشتن برن استخر از وقتي اومده همش فكر ما و روبه را كردن بهم ريختگيهاي من و سيا بوده طفلي تازه ي وقتي واسه خودش پيدا كرده بود . ديشب هم نخوابيده بودم و خيلي خوابم مي يومد مامان اصرار داشت باهاش برم خريد دلم نيومد بگم نه . رفتم دوش بگيرم كه اماده بشم نذاشت اعصابمو ريخت بهم مي گفت « تو ديگه شورشو در اوردي الان ديگه شرايط اب و هوا جوري نيستش هر صبح دوش سرد بگيري . مريض ميشي منم اصلا حال و حوصله مريض داري رو ندارم » انگاري ي چيزي رو ازم گرفته بودن و من بدجور كلافه شده بودم ولي مامان ب هيچ عنوان اجازه نداد دوش بگيرم و من واسه لجبازي سرمو تو سينك دستشويي زيرآب سرد گرفتم ، كمي احساس سبكي كردم . مامان وقتي منو با اون حالت ديد نيشگون بدي از بازوم گرفت و گفت « تو ديونه اي يادم باشه بابات اومد بگم واست از اقاي ايلاتي وقت بگيره » من اينقده دردم اومده بود حد نداشت زدم زير گريه « دلت مي ياد مامان بخدا اگه جا نيشگونت بمونه رو دستم عمرا باهاتون بيام استخر . بعدشم اين اقاي ايلاتي خودش بيشتر نياز داره ب روان درماني تا من » ومامان چش غره رفت كه خودتو لوس نكن زودي حاضر شو بريم بعدشم بهونه نيار واسه نيومدنت كه دوستام مي خوان تو دختر بچه چموش و زشت چند سال پيش رو ببينند كه حالا چه اعجو به اي شده . و ما رفتيم هيچ وقت حوصله خريد كردن بامامان رو نداشتم تموم پاساژها و مغازه ها رو دور مي زد و كلي هم سخت سليقه بود . بالاخره خريد تموم شد و اومديم خونه و دوستا مامان هم يكي يكي اومدن مجبور بودم با همشون روبوسي كنم كاري كه اصلا دوست ندارم از بوسيدن و بغل گرفتن متنفرم ولي سعي كردم واسه همه سفارشا مامان هم شده خيلي سنگين و متين رفتار كنم واين يعني خفه شدن يعني خودم نبودن . خانوماي خوبي بودن و من از چند تاشون خاطرات گنگ و البته خوشي رو داشتم . مريم خانوم مدام قربون صدقه ام مي رفت « ماشالله چه خانومي شدي وفلان و بهمان » و همش سعي مي كرد منو ب حرف بگيره . ب هر حال روز خوبي بود ولي اي شانس جا نيشگون مامان بدد جور اونم وحشتناك رودستم مونده بود و من روم نمي شد باهاشون برم استخر اخه بعد چي مي گفتم نمي گفتن دختر ب اين بزرگي چرا دستش اينطوريه نمي گفتن اين چه غلطي كرده كه اينطور شده . وقتي ب مامان گفتم اونم نامردي نكرد و واسه اينكه من ديگه بهونه نداشته باشم رو ب دوستاش گفت « اين ژامي نه اينكه هنوز تو عالم بچگي سير مي كنه نه اينكه خيلي هم كله شقه امروز مجبور شدم تنبيهش كنم و اينكه جا تنبيه رو دستش مونده از الان بگم كه اگه تواستخر ديدينن چشاتون چهار تا نشه » همه زدن زير خنده و من سرخ شدم و ي جورايي دلخور شدم از مامان . اين مريم خانوم هم هي اخ و اوخ مي كرد كه الهي من فدا شم دلت اومد دختر ب اين نازي رو كتك بزني . غلط نكنم منو واسه پسرش نشون كرده اخه بي شرف تو استخر هم مدام منو ورانداز مي كرد تا اينكه من چندشم شد و ب مامان گفتم ديگه نمي تونم تحمل كنم و رفتم تو بوفه نشستم . امشب اينا همه رو واسه بابا تعريف كردم و حالا نخند و كي بخند بابا هم مدام مي پرسيد خب بعدش بعدش چي شد ؟ چي گفت ؟ چي گفتي ؟ چي كار كرد ؟ چي كار كردي ؟ مامان هم هي مي گفت « از خدات باشه پسرشو ببيني لب و لوچتم اويزون ميشه » و من « اي جااااان مامان تورو خدا ي برنامه بريز ايندفعه پسرشو هم بياره خدا رو چي ديدي شايد منم خوشم اومد ازش » وحالا نخند و كي بخند ولي انگاري مامان خوشش نيومد از حرف من كه گفت « خيلي بيشعور شدم حداقل واسه حضور باباهم كه شده يكم حيا داشته باشم و مراعات كنم » و لي بابا با حرفش باز منو وقيح تر كرد و مامان هي حرص مي خورد :« خانوم يادم باشه منم ي روز برنامه بريزم دوتا دوستو دعوت كنم ببينيم دوستا تو شر اين بي حيا رو از سر مون كم مي كنن يا دوستا من » ومن مردم از خنده و گفتم « بيصبرانه منتظر شروع اين بازي هستم » .
+ نوشته شده در ساعت توسط