41
ديشب تا صبح تو نت بودم و بماند من و درگيريهاي دوستان مجازي . با نيلو كه حرف مي زدم آروم مي شدم و با همه سطحي و گذرا دونستن دوستيهاي نتي اما دوستي اون بهم آرامش ميده هميشه و در همه حال واسه شنيدن حرفام اماده بوده و هميشه تا جايي كه در توان اون و اين رابطه مجازي بوده راهنما و سنگ صبور خوبي واسم بوده . اون درعين لوده بازي هاش سعي مي كرد تا منو آروم كنه و ي جورايي از استرسم كم كنه . ديگه افتاب زده بود بيرون كه از پا نت بلند شدم بعد دوش بازم خوابم نبرد و اين بهونه خوبي شد تا برم بيرون ب هواي نون تازه گرفتن چند قدمي هم پپیاده روی کنم وقتي مامان و بابا ميز اماده صبحانه رو ديدن اونم با نون سنگك تازه شاخ در اوردن . بابا حسابي ناراحت شده بود كه چرا من رفتم مي گفت مگه خونه نداشتيم ؟ مگه من هزار دفعه نگفتم دوس ندارم تو صف نون بايستي ؟ تا اينكه مجبور شدم معذرت بخوام و اينكه ديگه تكرار نشه . از ديروز چندين و چند بار حرفايي رو كه مي خواستم ب كاميار بگم رو مدام با خودم مرور مي كردم شده بودم مث اين دختر بچه ها كه هي تند تند درساشونو دوره مي كنن . مامان هي مي گفت « وقتي رو چيزي حساسيت نشون بدي نمي توني افسارشو دست بگيري بهتره خونسرد باشي تا بهتر بتوني كلمات رو كنار هم بنشوني » ي دوساعتي خوابيدم و بعدش اماده شدم برم ديدن كاميار . خيلي زودتر از من اومده بود .اون شروع كرد « خواستم تنها باشيم چون خيلي حرفا برات دارم حرفايي كه فقط بايد ب تو گفت و فقط هم انتظار ي جواب رو دارم !» تا خواستم حرف بزنم زد تو ذوقم « نه الان هيچي نگو آخه اخلاقت گنده ناهار كوفتمون ميشه بذا اول ناهار بخوريم بعد هر چي خواستي بگو » اينقده خندم گرفته بود كه حد نداشت تا اينكه بالا خره همون حرفايي رو گفت كه انتظارشو داشتم «من وقتي تو رفتي ديگه اميدي هم ب ديدن دوباره تو نداشتم و اون عشق هم كم كم غبار گرفت و داشت فراموش مي شد ولي تو بد موقعي برگشتي وقتي اومدي كه من ديگه عادت كرده بودم ب اين تل غبار وعلاقه اي هم ب پاك كردنش نداشتم . ولي خب ديدن دوباره تو و ياداوري خاطراتم باعث شد هرروز بيشتر از قبل احساس نزديكي مي كنم بهت حالام مي خوام بگم ديگه دوس ندارم هي خودمو گول بزنم من قصدم ازدواج با توست » بهش گفتم من هيچ وقت علاقه اي بهش نداشتم / هميشه علاقم دوستانه بوده و بس / مي گفت « ازدواج عشق هم مي اره اتفاقا خيلي از عشقهاي ماندگار بعد از ازدوج پيش مي ياد » از هر راهي مي رفتم بازم همون حرف خودشو مي زد اخرش گفتم ببين من نامزد داشتم بازم حرفي نيست ؟ جا خورد بد جور باورش نمي شد واسش از مهرداد گفتم ، و اون همينطور شوك زده منو نيگا مي كرد ولي بازم گفت « خب اين مهم نيست تو كه عقد نبودي منم ب خانوادم چيزي نمي گم بين خودمون مي مونه » داغ كردم بدجور اينقده اعصابم خورد شد « من عروسك نيستم باهام بازي كني كاميار اولا هيچي بهتر از روراستي نيستش بعدش عزيزم تو الان داغي هيچي حاليت نيست دوروز ديگه تبت مي فته پايين يادت مي ره پاشويه هارو !» بازم حرف خودشو زد و نه و از اين حرفا نميدونم كار خوبي كردم يا نه ولي ، ولي نوع رابطمونو هم واسش گفتم تا ديگه حرفي نباشه دیگه لام تا كام حرفي نزد . وقتي هم واسه باي دست پيش آوردم همينطور خشك زده نيگام كرد و ب رو خودش نياورد هيچي نگفت و من زدم بيرون . ي جورايي دلم براش سوخت ، چند قدمي نرفته بودم كه اومد دنبالم گفت باهاش برم تا منو برسونه . اون ساكت و منم ساكت حتي مسير خونه مارو هم نرفت و من بازم هيچي نگفتم ، درست ي ساعت تموم بدون هيچ حرفي تو خيابون گشتي زد و بعدش منو رسوند و بازهم بدون هيچ حرفي رفت . از اينكه حرفامو زده بودم ي نفس راحت كشيدم ولي از ي طرفي هم دلنگرانش شده بودم نمي دونم از اين ب بعد چه تصوري از من تو ذهنش جا مي گيره ولي هر چي باشه مطمعنم ديگه پشت سرشو هم نيگا نمي كنه مامان هي مي پرسيد كه چي شد و من بدون اينكه چيزي بگم رفتم تو اتاقم عصبي شد و گفت بايد همه چي رو واسش مو ب مو تعريف كنم و من براش گفتم . مي گفت اگه دوسش داري اگه مي خواي باهاش باشي چرا گفتي نه چرا نمي خواي اين فرصت رو دوباره ب خودت بدي تا طعم ي عشق از ي جنس ديگه رو تجربه كني ؟؟؟ گفتم بهش من گريه ام به خاطر دوس داشتن اون نيست چون دوس ندارمش يعني بعنوان مرد ايندم كسي كه بايد ي عمر باهاش زندگي كنم هيچ حسي بهش ندارم! دست خودم نیست ، حس خوبی ندارم تو این لحظه . نميدونم چطور خوابم برد وقتي بيدار شدم انگار نه انگار كه اتفاقي افناده و من دو ساعت پيش كجا بودم و با كي بودم چي گفتم و . . .
+ نوشته شده در ساعت توسط