ی جورایی تنهایی تو این خونه داره عذابم می ده . دوست دارم برم خونه اتابک ولی نمی خوام  قیافه  ناراحت خانومش و ببینم  یعنی نمی خوام مثل دیروز فکر کنه من اومدم رو سر اونها آوار بشم .بابا من نیومدم کسی رو اذیت کنم تو خونه بابام نشستم نه کاری ب شما دارم نه چیزی ازتون می خوام هروقت . . . هروقت زبانم لال دستم جلو شما دراز شد اونوقت بزنین تو دهنم . ولی هنوز هستم ٬ من اومدم که خودمو پیدا کنم نیومدم شماها رو تو دردای خودم گم کنم .   دنبال این موزیک می گشتم تو نت ٬که سیا اومد با هم رفتیم النگ دره  فکرشو بکن اخ ای خدا دوست داشتم برم زیر همون درخت قدیمی که بارها وبارها عشقمونو تو خودش پنهون کرده بود  تا  شیرینی تصور خاطرات گذشته منو بازم مست کنه ! ولی مگه سیا می ذاشت می گفت  تاریکه اونجا ها نرو . . . نه اینکه ازش بترسم ها جغله غلط می کنه واسه من تکلیف تعیین کنه ولی خب نخواستم پیش دوستاش حرفشو زمین بندازم . . . بعد مدتها محسن و علیرضا و ترانه رو دیدم . ترانه وعلیریضا تازه نامزد شده بودن . محسنم  دلش گیره  پیش مریم  .سیا همش داره غر می زنه می خواد برگرده پیش مامان و بابا هرچند می دونم واسه خاطر سحر هستش که داره بی تابی می کنه  بهش حق می دم  ولی نمی خوام بره اگه بره من تنها می شم بد جور. . .