هفته پيش از شدت سرما خوردگي افتاده بودم كنج خونه واصن حالم خوب نبود مامان هم هي سرزنش پشت سرزنش كه « وقتي مي گم صبح ب صبح دوش سرد نگير واسه اينه » طفلي ماماني همزمان با اومدنش حال من بد شد . اينبار دوازده تا پني سيلين داشتم كه بايد روزي سه تا مي زدم . اصن دوس نداشتم مامان امپولامو بزنه ب قول ماماني « دستش سنگينه » و من مي مردم تا كارش تموم مي شد . تنها كاري هم كه مي تونستم بكنم فقط و فقط گريه بود واين وسط تيكه ها گنده و زشت مونا « دوروز ديگه مي خواي شوهر كني اونوقت طاقت ي امپول رو نداري ؟» سرخ شدم پيش ماماني و مامان و از خشم و عصبانيت لال شده بودم نمي تونستم چيزي بگم . پارتي هم نتونستم برم ولي روز بعدش پريسا اومد پيشم و  كلي حرف زد اينكه كاميار ومريم خيلي سراغمو مي گرفتن و پروانه تو جمع كاميار رو حين رقص بوسيده بود . و كاميار هم از خدا خواسته دفعاتشو بيشتر مي كرد . اصلا فكر نمي كردم پروانه ب اين زودي بتونه كاميار رو رامش كنه خيلي مارمولكه . ولي پريسا زياد ازش خوشش نمي ياد و ي جواريي هم ناراحت بود « دختره بي چش و رو مي دونه امير نامزدمه ها هي مي يومد از امير مي خواست باهاش برقصه » بگذريم ٬ حوصله هیچ کدومشونو ندارم !