52
ديروز روز كسل كننده اي بود بابا با دوستاش برنامه داشت ، من و مامان خونه تنها بوديم مي خواستم برم بيرون ولي مامان هي لج مي كرد مي گفت « لازم نكرده هر لحظه بابات برمي گرده باز عصبي ميشه اينموقع بيرون باشي » اينقده اين روزا هي مي ره رو اعصابم كه حد نداره « فقط مي خوام ي دور بزنم همين ! جون سيا زياد دير نمي يام قول مي دم تا بابا نيومده برگردم » اينقده اصرار و اصرار تا راضي شد . بخدا بدشانسي ازاين بدتر نمي شد تازه ماشينو روشن كرده بودم و منتظر مامان كه اونو هم برسونم خونه يكي از دوستاش يهو در باز شد تلپي ماهك اومد . منو ميگي اينقده اعصابم بهم ريخت حد نداشت اخه يكي نيس بهش بگه عزيز من ي ديشبو نيومدي اينجا ، امروز جاش بايد بياي حتما ؟ . مامان كه اصن براش مهم نبود گفت « خب ي سر مي ريم باغ بعدشم شام بيرون مي خوريم برمي گرديم » مگه مي شد بگم نه ؟ نمي شد كه . . . ولي خدايي خوش گذشت . عذاب وجدان داشتم از اينكه اون حرفا رو ته دلم ب ماهك گفتم . علي آقا ي چند روزي رو رفته تهران ديدن يكي از دوستاش و پي گيري كارا ويزاش ! مث هر شب تازه نشسته بودم پا كامي كه ماهك اومد اتاقم « حوصله داري با هم حرف بزنيم ؟» گفتم امروز كم هم حرف نزدي مي خواي مخ منو بجويي و ماهك مث اينكه حرف منو ب شوخي گرفته بود « قربونت برم پس تو تا ي چايي بذاري من ترانه رو مي خوابونم مي يام » . ب جا چايي ماهك نوشيدني اورد گفتم « مامان قدغن كرده واسه من اگه يهو بياد ببينه بازم سرزنشم مي كنه » « اگه چيزي گفت من جوابشو مي دم ، زيادي لوست كرده ي سرما خوردگي كه اينهمه نازو اطوار نداره » منم از خدا خواسته ديگه هيچي نگفتم . ماهك ي جواريي شده بود مدام قربون صدقم مي رفت و هر چند دقيقه مي گفت « ببخشمش واسه اون روزي كه باعث شده بود من از اتابك كتك بخورم » هر چي مي گفتم مهم نيست ولي اون هي عجز وناله مي كرد . گفتم « هي مست شدي نمي فهمي داري چرت و پرت ميگي بس كن ديگه . الان گريم مي گيره » ولي مست نبود دلش خيلي پر بود . مي ترسيد از ما درو بشه ! مي ترسيد ديگه هيچ وقت نتونه مارو ببينه . مي ترسيد ما فراموشش كنيم ! مي ترسيد از تاثير پذيري علي اقا تو اون فرهنگ ! مي ترسيد از بزرگ كردن ترانه با اون نوع رفتارها اجتماعي اونجا ! اخرشم زد زير گريه « من دوس ندارم برم ، اصلن دلم نمي خواد برم شده از علي جدا مي شم ولي اونجا نمي رم » اينقده براش حرف زدم كه دهنم كف كرده بود . اخرشم گفتم :« قرار نيست كه برا هميشه اونجا بمونين فقط چند سال بعدشم برمي گردين تازه از اون گذشته اينجا چي داره كه اينقد مي ترسي از دستش بدي ؟» ولي ماهك جدي جدي بود . هر چند ميدونم بابا بفهمه اول از همه ي كشيده ابدار مي زنه زير گوشش كه حرف طلاق و اينجور چيزا رو زده . علي اقا خونه و مغازشو گذاشته برا فروش و كاراشم رديف شده انگاري تا يكي دوماه ديگه مي رن اسپانيا . و اينكه گفته خونه ماهك رو هم بفروشن ولي ماهك راضي نيست و نمي خواد همه پلهاي پشت سرشو خراب كنه . و اين وسط بابا بدجور رفته تو فكر و ي جورايي عصبي شده . ميگه نمي خواد ساختمونش دست كس ديگه اي بيفته و اگه واقعا ماهك هم مي خواد اونو بفروشه چاره اي نداره تا خودش خونه رو بخره ازشون . خيلي مزحكه نه ! ي خونه ميدي ب دخترت حالا مجبوري واسه اينكه تيكه تيكه نشه دوباره اونو بخري . مشكل اينجاست كه بابا اونقدا ديگه پول نداره . هر چي داشت و نداشت گذاشت رو باغ تا سهم عمو و عمه رو بخره . و من خيلي نگرانشم . خدا كنه ماهك راضي نشه .
+ نوشته شده در ساعت توسط