53
مونا دیروز بالاخره ب ارزوش رسید و عمل کرد ! الانم مثلا داره دوران نقاهت می گذرونه اینقده هم وقاحت داره فک می کنه کار بزرگی رو انجام داده حتی پیش بابا هم شرمش نمی گیره که بگه چی کار کرده ! دلم ب حال بابک کوچولو می سوزه از دیروز بهش شیرخشک و شیر گاو می دن و من اینقده حرصم می گیره که حد نداره . عملا نگهداری از روناک هم افتاده گردن من و من حسابی خسته شدم مدام دوس داره براش قصه بگم و هی شیپی و اذیت می کنه و زوزه اون طفلی هم بلند میشه و من می مونم این وسط چی کار کنم . بابا هم اعصابش خورد میشه دادشو رو سر من می کشه « ببند دهن اونو پا نشم بندازمش بیرون » « ب من چی خب ب روناک بگین اینقده اذیتش نکنه / مجبور می شم دعواش کنما باز اتابک می یاد میگه چی کار بچه من کردین ؟ » مامان هم این وسط فقط بلده هی سرزنش کنه « خوبه ماشالله اصن بیا بزن بچه رو/ تو دردت ی چی دیگه اس داری دنبال بهونه می گردی » والله مث خر گیر کردم تو این بلبشو اوضاع خونه ! می خواستم برم بیرون مامان می گفت نرو منم بی توجه سریع اماده شدم و با اینکه می دونستم هر لحظه امکان داره بابا هم گیر بده ولی اصن ب رو خودم نیاوردم . فقط صدا بابا پیچید که « هفت ی ثانیه اونوربشه پا تو دیگه خونه نمی ذاری!» رفتم کافه فقط محسن بود اونم منتظر مریم نشسته بود . ی ساعتی رو بودم وبعدش با مریم و رویا رفتیم خرید . اتفاقی خواهر مهرداد مریم رو دیدم با ی پسر خیلی خوشتیپ داشتن خرید می کردن خیلی سعی کردم تا از دیدش پنهون باشم ولی نشد ، منو دید و با خوشحالی بغلم گرفت و ب نامزدش معرفی کرد . بهش شاد باش گفتم از اینکه نامزد شده و اون با اصرار ازم خواست تا یکم باهاشون باشم . تو رودروایسی بدجوری گیر کرده بودم از ی طرف داشت دیرم می شد باید برمی گشتم خونه از ی طرف هم . . . با این حال قبول کردم هرچند مدام استرس برخورد بابا رو داشتم . می گفت « مامان و باباش همراه مهرانه و اون دختر مهرداد رفتن انگلیس و اونم ی سال دیگه بعد پایان درسش می ره اونجا ! می گفت مینا حتی ی بارم تماس نگرفته ٬ حتی ی بارم نیومده بچشو ببینه هر چی هم پیغام واسش فرستادن گفته اون بچه من نیست ٬ بچه ای که نطفش با یاد یکی دیگه بسته شده باشه بچه من نیست ! » قربون خدا برم و اینهمه دردی که برا من گذاشته ! من بدبخت / من درمونده / من کجای اون معاشقه نشسته بودم بی خبر . . . مریم می گفت « اون واسه خیانت خودش دنبال بهونه بود . ناراحتت کردم ؟» من « نه ناراحتی چیه ؟ ریختی بهم منو ، کاشکی مامانت هیچ وقت اینقد سرسختی نمی کرد ٬ کاشکی بابا من یکم از اسب غرورش می یومد پایین ٬ کاشکی مهرداد مث من استوار وا می ستاد تو رو مامانت ٬ کاشکی مینا وقتی یکی دیگه تو دلش نشسته بود ب مهرداد جواب نمی داد ! کاشکی مهرداد مث ادم زندگیشو می کرد منکه پا پس کشیده بودم . کاشکی مهرداد اسم منو رو بچش نمی ذاشت ! کاشکی مهرانه پرده از این عشق مهرداد بر نمی داشت واسه مینا ٬ کاشکی مهرداد نمی دید مینا رو با عشق سابقش ٬ کاش . . . کاش. . . کاشکی من هیچ وقت عاشق مهرداد نمی شدم . » و بعد با ی خوشحالی وصف ناپذیر « مریم حالا که مامانت نیس یعنی من دیگه می تونم پنج شنبه ها با خیال راحت برم مزار ؟ اره ؟ اینقده وسط هفته اونم با ترس و لرز رفتم خسته شدم !» یهو بغضش ترکید و تو بغلم هر دو گریه کردیم و این وسط نامزدش هاج و واج نیگامون می کرد وهی می گفت « مریم جان ٬ نازک من گریه نکن من دلم میگیره ! خواهش آروم باش » ازشون که جدا شدم مریم شمارشو داد « نمی خوام دیگه گمت کنم ، حتما تماس بگیر پنج شنبه با هم بریم » اینقده حالم بد بود حد نداشت . ساعت هم از هفت گذشته بود و من از شدت دردو ترس زدم زیر گریه مونده بودم دیگه چطور برم خونه جواب بابا رو چی بدم ! اخرش رفتم خونه مامانی و براش تعریف کردم و ازش خواهش کردم ب بابا بگه که اون خواسته بود برم پیشش و ببرمش خرید برا همین دیر شده . مامانی هم اینبار سرزنشم کرد که خب چه لزومی داره تا این وقت بیرون باشم تا بابا حساسیت نشون بده و من لال شده بودم و هی قربون صدقه اش رفتم که تو رو خدا فقط همین دفعه قول می دم دیگه تکرار نشه . و امشب هم گذشت . بابا اومد دنبالم و منو برگردوند خونه « تو ادم نمیشی فک می کنی من این بازیا رو بلد نیستم ؟! » و وقتی بهش گفتم کجا بودم و چی شده بیشتر عصبی شد «باشه هر جور دوس داری هر غلطی دلت می خواد بکنی بکن . وقتی اینقد حرفم حرمت نداشته باشه و اعتبار پیش تو دیگه باید چی کار کنم . بعدش گله داری چرا برات تصمیم می گیرم و فلان آخه تو ادم نیستی ! تو ی دیونه چموشی ! ی بار شده مث ادم حرف گوش کنی . از فردام حق نداری بری بیرون تا وقتی تشخیص داده بشه که ادم شدی ٬ کلاس زبانت رو هم تا خودم نیومدم دنبالت نمیری خونه !» دیگه همینم مونده بود . حالا شدم مث دختر بچه ها دبستانی که مامان باباشون می رن دنبالشون . وقتی رسیدیم خونه گفتش « نمی خوام تو خونه قهر راه بیفته از همین الان مث ادم تکون می خوری انگار نه انگار چیزی شده و اون لوس بازیا مزخرفتو هم تموم می کنی و فضا خونه روبیشتر از این خفه نمی کنی » . . .
+ نوشته شده در ساعت توسط