تو این چند روزه عملا تو خونه زندونی شدم  بعد اون جریان بابا دیگه اجازه نمی ده برم بیرون ٬ عصر که می رم کلاس زبان بعدش بابا می یاد دنبالم و باز برمی گردیم ، همشم می پرسه چرا دمغی ؟ چرا حرف نمی زنی ؟ ومن هیچی نمی گم هیچی . هیچ کدوم از بچه هارو ندیدم  پریسا و امیر ی بار اومدن دیدنم بی حوصلگی رو بهونه کردم که چرا دیدنشون نرفتم ، صبح مامان با اتابک و ماهک تماس گرفت که همه ناهار بریم باغ . بعد ناهار بود که یهو خانواده پدر خانوم اتابک هم اومدن . دلشوره و استرس بدی منو گرفته بود با دیدن بهروز ! حوصله نداشتم با کسی حرف بزنم ی جورایی مرگ گرفته بود منو شد ه بودم برج زهر مار . ب مامان گفتم نمیشه ما ی بار خودمون تنها باشیم اتابک شعورش نمی کشه وقتی کسی رو دعوت می کنه قبلش اطلاع بده ؟! مامان فقط چش غره رفت و محلم نذاش . رفتم تو خونه باغ و خودمو زدم ب خواب . یهو مینا خواهر خانوم اتابک اومدش و خواست باهم بریم قدم زدن . بالاجبار رفتم ، دختر خوبیه ها از هر فرصتی هم استفاده می کنه تا ی جورایی حرف سیا رو بکشه وسط . فکر میکنم دلبسته شده شایدم نه ، اصن ب من چی ، که هر چی شده اینم لنگه همون داداش اشغالشه ! اصن تو جمعشون نمی رفتم و خودمو با ترانه و روناک مشغول می کردم و گه گداری که چشام ب چشا بهروز می خورد ترس و رعشه سرتاپامو می گرفت! مامان هی سرزنش می کرد«  این بچه بازیا چیه اینا تصور می کنن تو خلی و اداب معاشرت بلد نیستی ول کن این بچه هارو  بیا بشین اونجا » توجهی نکردم . چند لحظه بعدش بابا اومد اونم حرفا ما مان رو زد منتها با تحکم بیشتر . رفتم نشستم کنار مینا هر چی حرف می زدن  مختصر جوابشونو می دادم و ی جورایی بارفتارم نشون می دادم که اصن راحت نیستم اینجا . و این وسط ایما و اشاره ها مامان و ماهک منو حسابی عصبی کرده بود . تا اینکه بهروز اومد نشست کمی نزدیکم ، ناخوداگاه جیغ کشیدم . با جیغ من همه برگشتن و زیر نگاهها پراز سوال اونا اب شدم . بعدشم نفهمیدم چطور از اونجا دور شدم . داشتم بلند بلند  بگم این اشغالو بندازینش بیرون . دیگه بیرون نیومدم کسی هم سراغم نیومد تا اینکه  همه رفتن بعدش بابا و مامان و علی اقا اومدن . بابا همون اول خودشو اماده کرده بود تا باز ی کشیده محکم بزنه منو ! که  علی اقا نذاشتش منم اینقده عصبی شدم و اینقده تو این چند وقته هی لال مونی گرفتم  بدون در نظر گرفتن هیچ ادبی  همه حرفاما بلند بلند همراه با گریه رو سرشون اوار کردم « من میگم  این اشغال رو راهش ندین  اینجا گوش نمی کنین ! من میگم اتابک شعور داشته باشه مهمون می یاره بگه میگین تو فضولی نکن / بابا تو نمی خوای بدونی چرا من جیغ کشیدم تو ناراحتی که چرا ب مهمونات بی حرمتی شده . برن گم شن دیگه اینورا پیداشون نشه اون دفعه هم اینو بهتون گفتم چرا نخواستین دلیلشو بدونین ها ؟بابا این اشغال حرمت اتابک رو هم نگه نمیداره ب من دس درازی می کنه ! می خواین رک تر بگم ؟ بابا این کثافت چند ماه پیش می خواست اذیتم کنه ، اونم خونه اتابک ! این عوضی می یاد خونه داداش من ولی نیتش ی چیز دیگه اس ، هی خواستم بهتون بگم . هی از برداشتها بد شما ترسیدم / ترسیدم باورتون نشه / ترسیدم  اینکه روابط اتابک و خانومش تیره بشه / ترسیدم از اینکه . . . دیگه چی باید بهتون بگم ؟ اونوقت هی گیر می دین چرا شب دیر می یای خونه و واسه ی همچین چیز بی اهمیتی منو الان ی هفته اس زندونی کردین . حالا بابا اونقد جنمشو داری ی سیلی بخوابونی بیخ گوشش ؟ اگه ب کلاس اجتماعیتون بر نمی خوره می ری جا اینکه منو بزنی با مشت بزنی تو دهنش دیگه از این غلطا نکنه ؟اینقده چسبوندی رو صورت منو دلت نسوخت  . . . اون با خودش فک می کنه من بی پدر مادرم . هستم دیگه نیستم ؟ اگه نبودم که  این اجازه رو بهم می دادین تا بهتون بگم این اشغال چه غلطی می خواد بکنه ! » . علی اقا هاج و واج مونده بود و هیچی نمی گفت . ماهکم منو بغل گرفت همصدا من گریه کرد . بابا هم بی توجه ب مامان هی پشت سرهم سیگار دود کرد اخرشم گفت « اینقده من کوتاهی کردم ؟ چرا زودتر نگفتی ؟حرف همین جا باشه دوس ندارم اتابک چیزی بفهمه ! خودم میدونم چه پدری ازش در بیارم » اینقده دلم اشوب داشت ، اینقده سرم درد می کرد از شدت گریه و داد و فریادایی که کرده بودم . و من سردرگم هی می رفتم  تو اشپزخونه و هی می یومدم تو اتاق و مث این دیونه ها موزیک بلند کرده بودم گوشامو هم گرفته بودم تا صداشونشونم . بابا و مامان و ماهک اینام  نمیدونم چرا ولی هیچ کدوم یک کلمه هم  حرف نزدن یکیشون نگفت که صداشو کم کن . یکیشون نگفت چه مرگت شده اینور اونور می ری . که خیلی دوس داشتم یکی حرف بزنه باز شروع کنم  ب داد و بیداد تا تخلیه بشم ولی همه لال مونی گرفته بودن . اخرش با سیا تماس گرفتم و صدا اون ارومم کرد .