56
دیشب پا نت بودم که سیا زنگ زد می گفت خیلی دلش تنگ شده و ی کم دلداریش دادم . ولی مگه ول می کرد تا خود صبح سه بار تماس می گرفت و هی دلتنگی می کرد اخرشم گفت « من تا نیم ساعت دیگه می یام گرگان !» ومن هم خوشحال و هم گیج و ویج مونده بودم ! امروز با مامان نرفتم پیاده روی سردرد رو بهونه کردم و گرفتم خوابیدم . وقتی بابا و مامان فهمیدن سیا داره می اد مامان که هیچی نگفت ولی بابا « د بیا اینم از بچه تربیت کردن تو این اقا ۲۱ سالشه هرروز دلش برا مامانش تنگ میشه یکی نیست بگه بابا بشین درستو بخون هی زرت و زرت پا نشو بیا اینجا » من خیلی ناراحت شدم « بابا طفلی از وقتی رفته تا حالا نیومده دوماه پیش ی بار رفتیم دیدنش خب دلتنگ شده ! جون من ٬ جون خود سیا اومد سگرمه هاتون نره تو هم بذارین این دو سه روزه خوش باشه اینجا گناه داره » « بفرما تحویل بگیر مگه من لولو خورخورم بابا منم دلم تنگ شده براش این حرفم اینجا زدم در ضمن مگه بد می گم مرد باید محکم باشه نه اینکه بچه ننه باشه هی راه ب راه دلش برا مامانش تنگ بشه » . و سیا اومد اینقده خوشحال شدم حد نداشت ی دل سیر بغلش کردم و صورتشو محکم بوسیدم . طفلی خسته بود و یکی دوساعتی رو خوابید بعدش همه با هم رفتیم خونه مامانی . شب رو هم ناهار خوران بودیم همون جا همیشگی اتیش درست کرده بودیم و من از سرما تنگ تنگ خودمو چسبونده بودم ب سیا و بابا اواز محلی می خوند و مامان هم اتیشو هی زیرو رو می کرد! چقد دلم هوا این روز و این ساعت رو داشت . فردا کلی برا سیا برنامه ریختم همه وقتشو پر کردم تا حسابی باهاش باشم . مامان واسه اتاق سیا بخاری نذاشته بود سیا هم اومده اتاق من الانم نشسته کنارم پا نت هی میگه برو مسنجر ببینم دوستاتو ی کم اذیت کنم از شانس هر چی ور رفتم باز نشد طفلی فک می کرد دارم اذیتش می کنم نه اینکه اهل نت و مسنجر هم نیست متوجه نمی شد که واقعا راست می گم و کلکی نیست بعدش بردمش بلاگ بچه ها یکمی تو نت پرسه زدیم و بعد تا خود صبح یکریز با هم حرف زدیم . . .
+ نوشته شده در ساعت توسط