دیروز خیلی خوش گذشت ٬ با سیا رفتیم دریا ساری ! مامان نامرد فقط ی فلاکس چایی برا من و نسکافه برا سیا گذاشته بود ٬ نکرده بود خوراکی دیگه بذاره . . . سیا هی از سحر می گفت و هی از سحر می گفت و من مث همیشه اونو ب صبر تشویق می کردم کاری که اونوقتا هر کی منو بهش نصیحت می کرد از کوره در می رفتم و دادو بیداد می کردم . . . امروز بعد ناهار با سیا اومدیم مزار ٬ اخرین پنج شنبه ای که اومدم و ی دل سیر از مامان مهرداد فحش خوردم  دیگه پنج شنبه ها نیومدم . بدون هیچ واهمه ای نشستم  ! سیا خسته شده بود ولی من دل نمی کندم / سیا خسته شده بود ولی من هوا گریه داشتم / سیا خسته شده بود ولی من هوا بوسه داشتم / سیا خسته شده بود ولی من دوس داشتم حرف بزنم هنوز / سیا خسته شده بود و من داد کشیدم رو سرش : میشه اینقد ویز ویز نکنی مگس ! برو ب حال خودم بذار . سیا خسته بود ٬ دلگیر شد ٬ رفت من های های زدم زیر گریه . . .  ی ساعت بعد اومد دنبالم . می خواستم از دلش در ارم ولی نتونستم . خودش حرف کشید وسط « من معذرت می خوام نباید هی اذیت می کردم . باید می فهمیدمت که نفهمیدم » « مهم نیست ٬ منم معذرت می خوام ٬ برخوردم درست نبود » پریسا تماس گرفته بود که برم انجمن . ب سیا گفتم بیاد  می گفت حوصلشو نداره . منم قیدشو زدم . هر چند بارم که پریسا و بقیه بچه ها تماس گرفتن دیگه جوابشونو ندادم . می خواستم این یکی دو روزو بیشتر با سیا باشم . دیروز واسش ی پلیور گرفته بودم که خیلی بهش می یومد . بیشعور امروز می گفت « برا من گرفتی برا زن داداشت نمی خوای  سوغات ببرم » «  شما لطف کن پولشو بده  انتخاب و سلیقه از من » و نهایت من پول دادم وانتخاب از سیا . شب رو هم خونه ماهک رفتیم و ب اصرار علی اقا اونجا موندیم  ی جشن کوچیک چهارنفره بدون مامان و بابا . علی اقا می گفت کاشکی می یومدن خوب بودا ولی خب خوبیش اینکه تو و سیا دارین خودتونو خفه می کنین اینقده بهم برخورد  که حد نداشت داشتم می رفتم تودپرسی و دلخوری که طفلی علی اقا باز ناز کشی کرد « بخدا این ماهک از تو پوست کلفت تره هر چی بهش بگی انگار نه انگار تو مطمعنی تو ی خونه بزرگ شدین من رسما حرفمو پس می گیرم »  شب خوبی بود . فردا سیا می خواد برگرده و من دوس ندارم .