58
صبح خواب افتاده بودیم که مامان تماس گرفت گفت با ماهک برگردیم همه ناهار باهم باشیم . سیا می خواست امروز دیگه بره . مامان برا سیا کلی خرت و پرت گذاشت و بابا هم ی مقدار بهش پول داد ولی سیا باز قانع نبود می گفت بیشتر بهش بدن . بابا هم بعضی وقتا می یفته رو دنده لج « از همیشه که بیشتر دادم . خورد و خوراک این ماهتم که مامان گذاشته باز می خوای چی کار ؟» ومن هی حرص می خوردم و هی حرص می خوردم . سیا رو بردم اتاق خودم و پول تو جیبی این ماهمو دادم بهش . با اینکه خیلی دوس داشت بگیره ولی ی جورایی خجل بود « خودت لازمت میشه » « مهم نیست ٬ تو بیشتر لازمت میشه . من می تونم باز از بابا بگیرم » و ب زور گذاشتم تو ساکش . بعد رفتن سیا . باهاش تماس گرفتم تا ی جایی صبر کنه من بیام . نیم ساعت بعدش مامان و ماهک رفتن خونه اتابک و بابا هم گرفت خوابید و من با اینکه می دونستم بابا ناراحت میشه ماشینشو برداشتم و رفتم پیش سیا . تا علی آباد با هم کورس گذاشتیم . و بعد اونجا از هم جدا شدیم و من برگشتم . رفتیم پیش بچه ها و عقده این ی هفته دوری رو در آوردم . پریسا و امیر قراره تا ماه دیگه عروسی بگیرن . کامیار هم با پروانه خیلی خیلی قاطی شده و می گفتن محسن از مریم خواستگاری کرده .خیلی جالبه ، محسن و مریم خیلی وقته همو می خوان ومن تعجبم چرا اینقدر دیر اینو بیان کردن . پریسا مدام حرف از سالن و تالار می زد ، می خواد بهترین سالن بره و میکاپش خیلی متفاوت باشه با عروسهایی که تا به الان دیده . امیر هم هی مزه می پروند « هر جور خودت دوس داری برنامه بریز و خرج کن ولی بدون با هر خرج اضافه / از خرجی که باید برا ماه عسل بکنیم کمتر میشه » و این حرص پریسا رو در می آورد و چش و ابرو بهش کج می کرد . پریسا ازم خواست فردا عصر باهاش برم برا دیدن سالن . با اینکه مطمعن نبودم ولی بهش قول دادم . وقتی برگشتم خونه دیگه خیلی خیلی دیر شده بود . ولی نیمدونم چرا دیگه ترسی از برخورد بابا نداشتم خودم هم تعجب کرده بودم از حس و حالم . از شانس خوبم بابا هنوز از خواب بلند نشده بود . ی ساعتی رو هم نشستم تمرین زبان تا بیشتر از این بهونه دستشون ندم .
+ نوشته شده در ساعت توسط