نمي دونم با اينكه اين وبلاگ رو راه انداختم تا بتونم همه حرفامو راحت بريزم اينجا ولي بازم نمي دونم چرا هي مي خوام ي جورايي اونها رو ببلعم  ي جورايي مي خوام ي جاهايي رو سانسور كنم . . . من هنوز با خودم هم راحت نيستم . . . سيا داره بدجور رو اعصاب من رژه مي ره  نه اعتراف مي كنه ب كاري كه كرده و نه قبول مي كنه كه اينو بهم ثابت كنه . . . اخ اي خدا من چطور بار اين مصيبت رو تنهايي ب دوش بكشم ؟؟؟ من نه واسه تنهايي خودم  كه واسه فهميدن درد اون واسه نفهميدن بابا ومامان اونو با خودم اوردم اينجا حالا . . . بعد ناهار باهاش كلي حرف زدم  سرشو انداخته بود پايين مدام مي ناليد كه چه چيزي باعث شده من همچين تصوري رو در موردش داشته باشم  خونسردي اون  واعصاب بهم ريخته من باعث شد نتونم خودمو كنترل كنم سيلي محكمي ب صورتش زدم  اونوقت  بازم اون بود بازم مث هميشه خودش دستاشو باز كرد و منو تنگ بغل گرفت  من هاي هاي گريه كردم . شاید خيلي تند رفتم خيلي خيلي  تند . . . بعدش با هم رفتيم خريد طفلي تو اين دوروز از دست من حسابي گرسنگي كشيده   هر چي لازم بود خريد كرديم  . . . اتابك هم برخلاف ميل من تلويزيون بچه هاشو آورد خونه گذاشت  بهش گفتم نيازي نيست بابا بهم پول داده خودمون مي خريم  ولي اون  حرف حاليش نمي شد .  اون نمي تونست درك كنه . حالاهم كار از كار گذشته بذار چند روزي بگذره  بعد كه خريدم پسش مي دم .