عصر رفتم کافه اونجام کسی نبود ی بیست دقیقه ای گذشت که محمد اومد بعدش محسن و مریم . و من باز سردرگم اونجا هم راضی نکرد منو .خداحافظی کردم و اومدم بیرون . تا خونه پیاده رفتم وقتی رسیدم بازم بدون توجه ب بقیه خودمو انداختم تو حموم و اینقده زیر دوش واستادم تا پاهام خسته شد . مامان ی جورایی سعی داشت از دلم در بیاره ! ی جورایی نمی دونم ی جوری شده بود « بیا قربونت برم این چایی بخور تا گرم بشی / وای نمیدونی خانوم منصوری لباس فصلا قشنگی اورده بود هر چی باهات تماس گرفتم بیای اونجا خاموش بودی  » من بی تفاوت فقط چش ب تلویزیون داشتم و شیپی رو تو بغلم نازش می کردم این وسط زیر چشمی می دیدم که بابا و مامان هی بهم اشاره می کنن ولی بهشون  توجه نکردم . بعدش مامان خریدایی رو که کرده بود رو آورد تا نشون من و بابا  بده . برا بابا و سیا دوتا پلیور گرفته بود . برا منم ی شلوار و دوتا پلیور و !تا چشمم به شلوار افتاد تا اخرشو خوندم :« مامان ببین هی دارین می رین رو اعصاب من ها ! قرارتو با مریم  خانوم که کنسل نکردی هیچ / این فکرم که منو با این  مهربونیا مسخره  ٬راضی کردی بیام بشینم جلو مهمونات بذار کنار! در ضمن این شلوار رو هم بهتره بدین ب ماهک شما که میدونی من شلوار فاق بلند نمی پوشم پس چرا خریدین ؟» « دیگه خیلی بهت رو دادم هی من هیچی نمی گم تو پروتر میشی ! دامن که نمی پوشی ! شلواراتم همه اونطوری  پاچه کوتاه و فاق کوتاه  تا می شینی و بلند میشی  از پشت ضایع است دید بدی داره٬ ی فرداشبو این شلوارو بپوش نمی میری که !» « جالبه این شازده پسر مریم خانوم مگه چشاش تا کجاها منو می خواد دید بزنه ؟ ها؟ چطوره من چادر سر کنم بیام بشینم خوبه ؟ من عمرا بیام اینو گفته باشم  بهتون برفضم بیام این شلوارو اصن نمی پوشم من خفه می شم با این تیپ شلوارا » بعدشم رفتم تو اتاقم و باز ولو شدم رو تخت صدا غرغر مامان داشت کلافم می کرد و این وسط بابا خیلی اروم « خب تو چی کار لباس پوشیدن این داری .یهو تو این سن تصمیم گرفتی تغییر بدی سلیقشو !!! ولش کن خب همین اندازه فردا آبرو ریزی نکنه خدارو شکر کن بذا هر چی خودش می خواد بپوشه !» از ی طرف دلم ب حال مامان سوخت . دارم دیوونه میشم .