62
امروز حسابی ی دل سیر خوابیدم وقتی بیدار شدم ۶ عصر بود هنوز گیج خواب بودم ٬ همه جا خاموش یهو دستم خورد ب تن پشمالو شیپی و ی جورایی ترسیدم و دادم رفت هوا طفلی از صدا من زوزه آرومی کشید و خودشو بیشتر چسبوند بهم . هیچ کی خونه نبود مامان ی یادداشت گذاشته بود « ما ناهار خونه آقا کماسی هستیم ٬ شب هم احیانا دیر می یایم . برات ناهار پختم فقط زحمت گرم کردنشو بکش ! » معلوم نبود این یادداشتو چه ساعتی گذاشته بوده . از چهارشنبه شب ب این ور سعی می کنه ب بهانه جوراجور منو ب حرف بکشونه و من هر چند خیلی دوس دارم از تو این پوسته در بیام ولی بازم نمی تونم هنوزم درک رفتار مامان برام قابل هضم نیست . اون روز اصن ب رو خودم نیاوردم که قراره شبش مریم خانوم و پسرش بیان . موزیک گذاشته بودم از همون سبک که مامان خوشش نمی یاد( خودم هم دوس نداشتم ) بلند می کردم و بعد خودم می رفتم تو حیاط همش برا لجبازی همین ٬ همین صداش کم می شد مث این دیونه ها می رفتم باز بلند می کردم « ای بابا صداش نمی یاد تو حیاط ! می خوام گوش کنم لطفا کسی کم نکنه صداشو !» میدونستم هر دوشون خیلی دوست داشتن ی کشیده محکم بچسبونن بیخ گوشم ولی همش ب خاطر ترس از آبروریزی من و اینکه بتونن منو قانع کنن شب برم پیش مهمونا هیچ نمی گفتن . عصرش مونا هم اومد و داشت ب مامان تو چیدن میوه و شیرینی کمک می کرد و من بی توجه نشسته بودم پا نت . مهمونا اومدن و صدا خوش و بش مامان و بابا رو باهاشون می شنیدم . ولی ب رو خودم نیاوردم همینطور با ی بنده خدایی داشتم می چتیدم . یکی دوبار مامان اومد « که جون من پاشو بیا اینقد منو حرص نده خواهش می کنم » « برا من مهم نیست خودتونو هم بکشینا من بیرون نمی یام » بعدش مونا اومد« اخه مگه تو بچه ای این کارا رو می کنی خجالتم خوب چیزیه والله ! بخدا این پسره مخش تاب داره که میخواد بیاد تو بیشعور رو بگیره ! بلند شو مث بچه ادم برو حاضر شو » « جون روناک شما دیگه اذیتم نکن . من حوصله ندارم ی وقتی ی چیزی می گم بعد باز نری اتابک رو بندازی ب جون من . الان اونقده عصبی هستم که اگه اتابک هم بیادش اینجا دوتا هم بار اون می کنم پس برو مزاحم من نشو » خیلی ناراحت شد از چین ابروا نازش می شد فهمید دلش گرفت . خواستم معذرت خواهی کنم که یهو اتابک اومد . مطمعنم صحبت من با مونا رو نشنیده بود . ب خواست مامان اومده بود تا مثلا منو راضی کنه که نه یعنی آدم کنه !یهو کامی رو از برق کشید « بیشعور / نفهم هی می گم خودش ادم میشه انگار نه انگار همه رو مزحکه خودش کرده پاشو مث بچه ادم بیا تو پذیرایی تا نزدمت » همچین بغض نشست تو گلوم « چیه ؟ تو هم بیا بزن . هی زرت و زرت هر چی میشه زور بازوتونو ب رخم می کشین !» بعدشم یهو ترکید و نشستم رو زمین های های گریه کن : بابا من هزار بار گفتم . نمی خوام چرا نمی فهمین . ب مامان هم گفتم بهم بزنه مهمونی امشبو محلم نذاشت . برین بگین گم و گور شده خودتون ی جور این گندی رو که مامان زده رو درستش کنین » اتابک یهو نرم شد « ببین قربونت برم من درکت می کنم . خوبم می فهمت ولی دیونه قرار نیست که تو حتما ب این آقا جواب بدی . کسی هم مجبورت نکرده می فهمی ! حالام کاریه که شده ب خاطر مامان و بابا پاشو بیا . جون من خواهش می کنم . پاشو بیا من قول می دم بهت همه چی همین امشب تموم بشه » بعدش بوسید منو و ب مونا گفت کمکم کنه حاضر شم برم . نه اینکه آروم بشم ها نه . . . ولی با همه عصبانیتی که داشتم راضی شدم برم « ببین مونا من حس خوبی ندارم . بدجور بهم ریختم جون روناک ی چند مین که گذشت منو ب ی بهونه بیار بیرون از اونجا . بخدا نمی تونم تحمل کنم ی وقت ی چیزی می گم ب شرمندگیش ارزش نداره » مونا در حالی که موهامو شونه می زد « باشه تو فقط اروم باش » بعدش بازم ب خواست مونا همون شلواری رو که مامان خریده بود رو با همه اینی که چندشم می شد پوشیدم وای خدا داشتم می مردم ! انگاری یکی محکم کمرمو چسبیده بود و ول نمی کرد! . احمد ی پسر خیلی خوشتیپ و جذاب ولی کم سن و سال فقط ۲۵ سال داشت ! آخه من موندم ی پسر تو این سن مگه چقد درک داره از روابط زناشویی و زندگی ! یعنی اینقده احساس بزرگی می کنه که بتونه بار ی زندگی رو با همه مسئولیتاش رو ب دوش بکشه ! مریم خانوم هی قربون صدقم می رفت و احمد زل زده بود ب من چش بر نمی داشت . ساکت ساکت بودم حرفم نمی یومد و با دنباله موهام بازی می کردم و درو دیوار رو دید می زدم . هر از گاهی هم که سنگینی نگاه احمد رو تاب نمی یاوردم و سرمو می گرفتم بالا چشام صاف می خورد تو چشا اتابک که با ایما و اشاره می فهموند « زر بزن یکم ٬ ابرو ریزی نکن » مریم خانوم انگار بدش نمی یومد همون شب خطبه عقدمون رو هم بخونه هی عروس نازم ٬ عروس گلم راه انداخته بود ومن اینقده چندشم میشد حد نداشت « مریم خانوم میشه اینطور منو صدا نزنین احساس خوبی ندارم » وای که چقدر پرو بود خدایی یا می فهمید و خودشو می زد ب اون راه یا اصن متوجه منظورم نمی شد « الهی قربون اون شرمت بشم عزیزم » بعدشم نیش همه تا بنا گوش باز می شد . وقتی که رفتن اولین کاری که کردم خودمو انداختم تو اتاق و اون شلوار مزخرف رو عوضش کردم بعدم دسته گل احمد رو که انصافا خیلی هم زیبا بود انداختم جلو شیپی . هیچ کس هیچی نمی گفت . مشغول بازی با شیپی شدم . مامان « ب خیر گذشت » « برین دعاشو ب جون اتابک کنین والله همچینم ب خیر نمی گذشت » و خنده بابا بلندتر از همه پیچید تو خونه !