از ديروز مريم خانوم دوبار تماس گرفته بود و من زودتر از مامان گوشي رو برمي داشتم « شرمنده مامان نيستن وقتي اومدن ميگم باهاتون تماس بگيرن » مامان عصبی می شدخیلی . من می گفتم « تا اون چيزايي روكه من نخوام بهشون نگي نمي ذارم گوشي رو بردارين ! فقط حرفا منو مي گي ي وقتي هم باز دسته گل آب ندين » امروز نزديكا ظهر تو حموم بودم كه صدا زنگ تلفن بلند شد اينقد دست پاچه شدم كه حد نداشت تصور اينكه مريم خانوم باشه و من نشنوم مامان چي ميگه ديونم كرد فوري زدم بيرون و سيخ واستادم پيش مامان . مامان چشاش چهارتا شده بود . گفتم « فقط همونا نه ي كلمه بيشتر ونه كمتر » مامان در جواب مريم خانوم كه مي خواست قرار ديگه اي بذاره برا صحبتا ، گفت« والله چي بگم ! ژامي ميگه هيچ شناختي از احمد نداره و نمي خواد ازدواج كنه . دليل خاصي هم نداره . من هم نمي تونم مجبورش كنم وقتي دلش راضي نيست » اخ اينقده حرصم گرفت اونهمه بهش ياد اوري كردما باز با بيان خودش حرف زد واين يعني ي راه ديگه باز گذاشتن برا چرت و پرتا مريم خانوم  تا تموم شدن تماسشون هي با ناخونام ضرب گرفته بودم رو ديوار و حرص مي خوردم « اينا چي بودگفتي ؟شناخت نداره يعني چي ؟ مگه من اينو گفته بودم بگين .حالا بيا درستش كن خودتون بااحمدچندجلسه مي رين بيرون تا شناختتون تكميل بشه !!!! » طفلي مامان مونده بود چي بگه « از دهنم پريد خب تو هم هي پرو نشو . خودم تمومش ميكنم نمي ذارم ب صحبتا بعدي بكشه خوبه ؟» تا اينکه یهو مامان از بازوم نيشگون گرفت « تو خجالت نمي كشي اينطور اومدي بيرون ازحموم  نگفتي ي وقت بابا خونه باشه تو اين وضع ببينتت » واي خدااااااا تازه ب خودم اومدم ديدم از هول تماس مريم خانوم فقط حوله كوچيكه استخر مامان رو دور سينه و كمر گره زدم بودم  . عصري بعد كلاس زبان هرچي صبر كردم بابا نيومد دنبالم خودم راه افتادم منتظر تاكسي بودم كه يهو امير اومد . با اصرار خواست منو برسونه منم از خدا خواسته داشتم يخ مي زدم از سرما خودمو انداختم تو ماشينش . داشت مي رفت دنبال پريسا كه رفته بود خياطي . پريسا با ديدن من باز مزه پرونيهاش گل كرد « خوشم باشه امير آقا آ فرين ! دوروز نميشه خطبه عقدمون رو خونديم اونوقت با اين خوشگل بي همه چيز ريختي رو هم » اينقده خنديديم كه حد نداشت « تا چشات در اد پريسا . مي خواستي دودستي شوهرتو بچسبي » وامير با همون وقاحتي كه ازش مي باريد « خب حالا چي ميشه مگه ٬ قربون هر دوتون مي شم . باهم دعوا نكنين لطفا . ژامي تو هم حواست باشه ٬ بزرگ و كوچيك سرت شه احترام سوگلي منو نگه داري »  مشت پريسا كه نشست رو شونه امير من ديگه داشتم مي مردم از خنده ! پريسا خيلي اصرار كرد شام رو باهاشون باشم ، بهونه آوردم كه مامانم تنهاست بايد برم زودي ناراحت ميشه  . مامان هم با ديدن اونا هر چي بهش چش و ابرو كج كردم بازم توجه نكرد و اونام رو دعوتشون كرد خونه . و شام رو با ما موندن . از ديشب نخوابيدم بودم اينقده دوس داشتم بخوابم كه حدنداشت حالا با موندن اونا نمي شد . بابا خيلي از امير خوشش مي ياد اونم همش ب خاطراينكه علايق و ديدگاههاي مشتركي دارن وتا آخر شب همش ازتاريخ و انتخابات رياست جمهوري و فلان و فلان حرف مي زدن . اينام اينقده دست دست كردن تا محرم اومد و نمي تونن عروسي بگيرن . همشم مقصر اين پريسا ديونه است كه رو انتخاب تالار و نوع لباس و . . . خيلي معطل كرد . برا همين دو شب پيش عقد كردن تا جشنشون بمونه برا بعد محرم و صفر .