امروز روز خیلی بدی بود برام .همش اعصاب خوردی .صبح تو محوطه اموزشگاه داشتم ساندویچ می خوردم که یهو ریحانه جلوم سبز شد.اون لقمه همونطور تو گلوم گیر کرد نمی دونستم چی کار کنم ! چطور خودمو نشونش ندم  ی جورایی از برخوردش ترس داشتم .ولی نشد که پنهان شم اونم تا چشش افتاد به من :« اووووووو بچه ننه پس صبحا می یای کلاس اره ؟» محلش ندادم به  سختی لقمه رو قورتش دادم وخواستم برم که دستمو گرفت :« تنهایی می خوری ؟ نمی خوای دعوتم کنی ؟ » بد جور مونده بودم تو منگنه :« اذیتم نکن من بلد نیستم با تو دهن به دهن بشم » گفتش :« نه ! میخوام با هم دوست باشیم .من معذرت می خوام بابت اون روز » ومن خنگ که از من زود باور تر پیدا نمیشه خندم گرفت و گفتم :« مهم نیست اون روز. من کینه ای ازت ندارم  !» تا دستمو دارز کردم طرفش آشغال بی ادب نوشیدنیمو یهو قاپید و خالی کردش رو پالتوم  وبعد خیلی چندش آور خندید !!!!! منو میگی.خیلی خودمو کنترل کردم تا گریه ام نگیره ! اون بیشعور هم همونطور که بلند بلند می خندید گفتش:« به سنت نمی خوره اینقد بچه ننه و لوس باشی ! فوقش می شوری لباستو دیگه »ومن با سرو وضعی بهم ریخته و ی بغض گنده برگشتم خونه ! خوبه  کسی خونه نبود والله حتما بغضم می ترکید و مجبور بودم برا اون وضع لباسم توضیح بدم . تازه بعد ی دوش آروم شده بودم و داشتم زبان تمرین می کردم که بابا صدام کرد:« بفرما خانوم اینم قبض موبایلتون ! ایندفعه که از پول تو جیبی خودت پرداختش کردی حساب دست می یاد که دفعه دیگه مراعات کنی !» با دیدن رقمش همچین چشام سیاهی رفت  شده بود ۹۴ هزار تومن . گفتم :« بابا این بدهی داره  سری قبل رو پرداخت نکرده بودم » بابا عصبی داد کشید :« مگه شما پرداخت کردی که یادت مونده ؟ سری قبل همه قبضها رو خودم پرداخت کردم .یادت نیست ؟ این قبض فقط مال این دوره چرت و پرتای تویه !!!» تازه یادم اومد.والله خودم هم مونده بودم چرا اینقدر زیاد اومده .اینقده هم از دست مامان کفری شدم حد نداشت خوبه همیشه بهش گفتم قبض موبایل من اومد بده خودم ندی باز دست بابا! ولی کو گوش شنوا .بابا همینطور غر غر می کرد و متلک بارم می کرد :« والله من با اینهمه مشغله و استفاده ای که از موبایل دارم قبضم شده ۵۶ تومن اونوقت موندم تو . . . / یادم نبود خانوم دوس پسراشون٬ تاج سراشون ٬می مونن تو خماری اگه ایشون بهشون زنگ نزنه  / و و و و و ( سانسور )» منکه لال شده بودم نه از ترس ها بیشتر از خجالت حرفای بابا لال شده بودم  آخرش هم ی مقدار بهم پول داد :« نصفشو فردا می ریزی حساب سیا ٬ بقیشم بذار به حساب پول تو جیبی خودت می خوای قبض موبایل بده می خوای هر غلط دیگه ای دوست داری بکن  تا ماه دیگه ام خبری از پول نیست »!!!!!!! منو میگی شدم برج زهر مار :« وا اخه ماه پیشم بهم پول ندادین ! یعنی دادین ها من دادم سیا .بخدا الان دیگه هیچی ندارم درست نیست خب اینقده بی انصافی نکنین حالا ی بار اینطور شده قرار نیست که بکشین منو ! جون مامان یکم بیشتر بده حداقل من تا ماه دیگه باهاش سر کنم »بابا بد جور خنده اش گرفته بود ولی به زور داشت خودشو کنترل می کرد .ولی خب هیچی که هیچی ... وقتی ی حرفی می زنه دیگه پسش نمی گیره ! .همه حرصمو سر مامان خالی کردم :« خیلی لوسی مامان بخدا تلافی می کنم حالا اول به خودم نشون میدادی مگه چی میشد ؟» اونم محلم نذاشت :« برا اینکه ادم بشی ٬ برا اینکه نیای به من بگی واست پرداختش کنم » بخدا اینا دیگه اووووووووو .این مامان بی معرفت من تا کجاهاشو که نخونده بود . روز از این بدتر نمی شد ی دلم میگه برا سیا پول نفرستم  ی دلم میگه :«  بیشعور اون تو شهر غریب لازمش میشه یکم شعور داشته باش »  .عصری روناک رو بردمش پارک ی دل سیر بازی کرد و بعدم رفتم کافی روناک با دیدن بچه ها ترسیده بود ی جورایی هی خودشو به من می چسبوند حقم داشت طفلی اونهمه ادم اجق وجق با موها هفت متری سیخ شده  محسن تا خواست بغلش بگیره گریه کرد و من :« بابا کشتین بچه رو این تا حالا باغ وحش نرفته پروانه یکی رو با خودش آورده بود که هی فرت و فرت سیگار دود می کرد همش هم نگاهش رو صورت دخترا می چرخید.داشت حالمو بهم می زد  بهش گفتم :« اینو از کجا پیداش کردی ؟ میشه هر آشغالی رو نیاری تو بچه ها ؟!» احسان و مریم هم مث اینکه حرف منو شنیده باشن همینو به پروانه گفتن بیشعور اصن به رو خودش نیاورد  همش می گفت :« مگه اینجارو اسمتون زدن که اینقد توقع دارین »  زبون که نمی فهمه باید خر فهمش کرد هر کثافتی رو بعنوان دوست نیاره تو جمع .از همه بدتر شب این وروجک برا بقیه گزارش کار می داد :« بابایی ٬ژامی جونی منو برد ی جایی پسله کاست منو بدل کنه ژامی جونی هم کندید گفت بچمو اذیت نکنین . . . و و و » بماند که چه چیزا دیگه ای هم گفت و چه شاخ و برگایی بهشون اضافه کرد شده بودم کوه اتشفشان فقط ی تلنگر لازم داشتم تا فوران کنم . اتابک  عصبی:« کی به شما اجازه داده بچه منو ببری کافی !اصن چرا بردیش تو اون جمع که سیگار می کشن ؟ مگه تو شعورت نمی کشه برا بچه خوب نیست ! تو  فلان ... تو فلان » ای خدااااااااااا سرزنش پشت سرزنش هر چند خودم هم میدونم کارم درست نبود ولی خب دیگه داشتن اعصابمو خورد می کردن ! از همه بدتر وقتی رفتم سراغ یخچال هیچی پیدا انکردم .!!!!!!:« وا ! بابا مگه همشو ی جا خوردی چیزی نمونده » بابا هم با حرص :« مگه مامانتو نمی شناسی همشو جمع کرده » بعدم به مامان گیر داد که بره بیارتشون .مامان هم هی دادو بیداد می کرد که :« دیون و ایمون از این خونه پر کشیده رفته بابا محرم شده .خوب نیست نخورین.مراعات کنین » دهنم باز مونده هفت متررررررررر :« چی میگی مامان منکه خیلی وقته روح ایمان و دین و هر چیز مسخره دیگه ای تو این خونه ندیدم .از اون گذشته چه ربطی داره خب ! در ضمن شما که میدونی بابا ( سانسور )  » من نمی دونم چرا اینجا هم هی دارم سانسور می کنم انگار با خودم هم رودر وایسی دارم آخرش بابا اینقده گفت و گفت  تا مامان مجبور شد همه بطری هایی رو که قایم کرده بود بیاره .منم ی دل سیراز حرص رفتار ریحانه / از حرص قبض موبایل / از حرص روناک و خبر چینی / از حرص اتابک  مامان هم هی سرزنش می کرد :«  از قحطی خلاص که نشدی ! نمی میری که ! » بعدشم به بابا گیر داد :« تو باید کمش کنی دیگه خیلی زیاده روی می کنی .این چس سفید هم هی سو استفاده می کنه » قربون اتابک بشم هر چی باشه بعضی وقتا به موقع حرف می زنه :« مامان اینقده حرص نخور اینقده جوش نزن .چرا اینقد پیش و پا افتاده همه چیزو می سنجی .هر چی سخت می گیری سخت تر هم می گذره !» مامان با عصبانیت :« تو بهتره دخالت نکنی ! پاشو برو خونه خودت خانومت تنهاست بلند شو برو »  واااااااای خدا نمیدونستم بخندم یا عصبی باشم .امروز با همه اعصاب خورد کنیاش هم گذشت ! هی خدا شکر !