65
شیپیر دوروزه حالش خوب نیست ! غذا نمی خوره ! امروز بردمش پیش دامپزشکش می گفت :« این وضیعیت جسمیش عالیه ! منتها دپرس شده واین داره خیلی اذیتش می کنه ٬ بیشتر بهش توجه کن ٬ همین !» چی بگم والله تو این هفته خیلی تنهاش گذاشتم و اون دفعه هم پرتش کردم از عصبانیت ٬ خدا از من نگذره ! اینقده دلم براش سوخت حد نداشت دیگه زمین نذاشتم بغل گرفتمش و بردم تو ماشین هیچ وقت نمی ذاشتم صندلی جلو بشینه ولی ایندفعه بردمش جلو نشوندم اونم ی کیفی کرده بود هی بالا و پایین می پرید و من مست مست از این ورجه ورجه اون .گاهی اوقات فکرم اینه که :« اگه ی روزی مجبور باشم ازش جدا شم چی ؟ چه به سر اون می یاد و من چطور نبودشو تحمل کنم ؟ » اه . . . مدیر اموزشگاه امروز بهم گفت :« لطفااز فردا با پوشش مناسب تری بیاین اینجا » همچین چشام چهار تا شد :« ایراد پوشش من چیه ؟ » اونم با ی طمانینه خاصی :« تو بگو چیش نیست عزیزم ! درسته اینجا ی مرکز خصوصیه ولی عزیز من اینجا سالن مد که نیستش شما می یای برا درس خوندن نه نمایش تیپ و اندام !!!!!! لطفا از فردا چکمه نمی پوشی ! مقنعه سر می کنی ! و...» ای خدا این مملکت ما انگاری هیچ مشکل دیگه ای جز پوشش جوناش نداره .اونجا گفتم چشم .ولی همین پام رسید خونه اینقده غروغر کردم و اینقده بلند بلند زرزر کردم تا مامان عصبی شد :« هر جایی یه مقررات خاصی داره باید رعایت کنی » وبعد با تعجب :« ژامی جان چه ربطی به چکمه داشت ؟ » ومن با حرص :« ربطش اینه این چکمه ها از زانوم زده بالا ! ربطش اینه که تصور میشه من شلوار نپوشیدم ! ربطش اینکه پسرا مردم دلشون قیلی بیلی می ره تو کلاس ! اصن میدونی مامان از همه مهمتر ربطش اینکه خانوم مدیر اونجا به من حسادت می کنه !!!» اینقده مامان خندید .وقتی می خنده چال می یفته رو گونه هاش ومن عاشق این لحظه ام .رفتم بغلش کردم محکم :« الهی همیشه خندون باشین .الهی این چال گونه ها هیچ وقت پر نشه » بابا تازه از حموم در اومده بود با دیدن ما :« اوه من الان حسادتم شد یکی بیاد قربون صدقه من بره » این مامان عجب . . .همون عجب .همچین نشست موها بابا رو سشوار کشید بعدم قربون صدقه اش رفت .بابا می گفت :« مامانتو نیگا یاد بگیر ی مرد با همه مرد بودنش مث بچه می مونه اون هیچی از زنش نمی خواد جز محبت جز توجه ! اینطوری می تونی مرد زندگیتو همیشه پابند خودت کنی واز اون مهمتر زندگیت هیچ وقت رنگ عوض نمی کنه » وقتی بابا می یفته رو این جور بحثا دیگه ول کن نیست واز اونجاییکه من مخاطبش بودم جرات اینکه بلند شم برم تو اتاقمو نداشتم :« بابا اینا برا وقتیکه من ازدواج کنم .الان بهتره از چیزا دیگه صحبت کنیم.مثلا از پول توجیبی از ماشین » بابا :«تو حرف من نپر! فرقی نداره چه الان چه بعد همیشه به ماهک هم اینو گفتم به تو هم می گم زن خیلی خیلی راحت می تونه رو دل مردش قفل بزنه و فقط خودش کلیدشو تو دست داشته باشه بر خلاف مرد که باید هزار راه نرفته رو بره تا بتونه زنشو فقط برا خودش داشته باشه !!!» « هر مردی با هر تفکر و هر منصب اجتماعی و هر سطح تحصیلاتی بیشتر از هر چیزی مطیع بودن همسرش رو می خواد !تو با مطیع بودن خودت طعم ی زندگی خوب رو میچشی !!!!» این دیگه از اون حرفاست ها :« بابا یعنی همه زندگی و استحکامش خلاصه می شه تو مطیع بودن زن ؟چرا برا دوام این زندگی همش زن باید فلان کنه و فلان کنه ! به قول خودتون مامان با دلبریاش با این مطیع بودناش با اون . . . این زندگی رو به اینجا رسونده و شما هم راضی . پس شماچی ؟ شما چی کار کردی برا مامان ؟» بابا یهو حولشو پرت کرد طرفم :« من بذر تو پدر سوخته رو کاشتم تا رشد کنی بعد ی روزی مث امروز بیای اینجا سیخ تو چشا من اینو بگی و من کم بیارم و لال شم !» بعدم یهو مامانو بغل گرفت :« من هیچ غلطی برا این نکردم ولی تا عمر دارم نوکرش هستم و ماچ و بوسه بودمی نشست رو اون چال گونه ها » وای خدا ی صحنه جالبی شده بود بی ادبا از منم خجالت نکشیدین اصن منو ادم حساب نکردن .عصری با مامان رفتم خرید مجبور شدم ی مقنعه هم بگیرم وای خدا وقتی داشتم پرو می کردم اینقده احساس خفگی می کردم حد نداشت از اخرین باری که سرم می کردم سه سالی می گذره ! مامانم هی غر می زد که مقنعه مقنعه اس یکی رو بردا دیگه ومن از رو حرص اینکه مجبور بودم از فردا مقنعه سر کنم هی معطل می کردم و هی یکی یکی عوض می کردم تا اینکه خانوم فروشنده :« برو دخترم برو من اصن مقنعه ندارم برا فروش برو اینا رو هم اینقده بهم نریز » مامان عصبی شده بود هی چش و ابرو کج می کرد اخرشم خودش یه دونه رو برداشت و اومدیم بیرون .بعدم به اصرار مامان باهاش رفتم خونه دوستش الی خانوم .تو راه همش اذیتش می کردم :« مامان بذا من برم پیش دوستا خودم .باز درد سر میشه براتون ها من بیام ی وقتی دیدی تو گلو پسر الی خانوم گیر کردما بعد گناه داره جون مردم می ره دپرس میشه از عشق من! » مامان :« اخه تو فکر کردی چه گ. . . هستی ؟»( واااااااااااای اینقده شاخ در اوردم این حرفو از دهن مامان شنیدم حد نداشت .اصن جا خوردم واااااااااااااای ) دیگه لال شدم دیگه .الی خانوم ی دختر داره ی سال از من کوچیکتره به اسم آرتا با دو پسر یکیشون همسن من مهرداد ویکی دیگش سه سال بزرگتر مهرزاد .چقدرم که خجالتی بودن اینا اوووووووو مهرزادکه صبرنکرد رفت تا نامزدشو برسونه خونه خودش .عجب نامزد خوشگلی هم داشت اینقده ابروها نازو خوش فرمی داشت حسودیم شده بود .برگشتنی هی به مامان غر می زدم که :« دیدی فلانی ابرواشو ! مگه چی میشه منم اون مدل بردارم ! آسمون و زمین که یکی نمیشه ٬ میشه ؟ » مامان :« منو اینقده حرص نده .این مدل ابرو برازنده ی دختر نیست ! حتی برازنده ی خانوم متاهل هم نیست ! من تعجبم از اینکه عروس الی ی هم چین ارایشی داشته .هر چند به ما چی هر کس مختار اعمال و رفتار خودشه » .والله با این سن هنوزم باید برا خیلی چیزا اجازه مامانو داشته باشم !