سیا  دیروز اومد و با اومدنش حال و هوای خونه عوض شده .مامان هی چپ و راست قربون صدقه اش می ره و بابا هم هی هر جا می خواد بره دوست داره سیا هم همراهیش کنه وی جورایی منو اصن محل نمیدن اینقده حرصم می گیره :« اگه وقت کردین ی نیگاهی هم به من کنین !» سیا :« ژامی قول میدم تو شوهر کنی اونوقت که هر چند وقت بیای خونشون مزه این قربون صدقه هاشون زیر زبونت شیرین شیرینه الان که فایده نداره  » تمام حرصمو با کوبیدن بالشت رو سرش خالی کردم .تو این دهه محرم فقط ی بار رفتم بیرون واسه تماشا دسته های عزاداری اونم به اصرار مامان که دوست داشت ببینتشون  من امسال نمیدونم چرا اصن خوشم نمی یاد ی جورایی به قول بعضیا دلم نمی لرزه برا محرم ! امشب هم دوست نداشتم برم ولی بابا اینقده غر زد به جونم تا مجبور شدم باهاشون برم :«امشب فرق داره باید بریم رو مزار رفتگان .ناسلامتی کلی فک و فامیل داریم طبقه پایین » ورفتیم مزار بابایی همه بودن عمه و اون امیر محمد تخس و لوس با مامانی که الهی قربونش برم .اخ که چقد دوست داشتم بیام پیشت .بیام شمع روشن کنم / عود روشن کنم . . . ولی از ترس بابا جرات نداشتم بیام .از همون دور هی چشمم به تو بود .فقط مریم و نامزدش با بهداد  و خانومش بودن .که زودی هم رفتن  به اندازه ی خاموشی شمع همین ! مرگ گرفته بود منو اخه می شد تا اونجا بیام برا همه شمع روشن کنم  انوقت برا تو که همیشه روشن تو قلبمی . . . به مامان اشاره کردم ی جور سر بابا گرم کنه من بیام رو مزار اونم خدا خیرش بده هی لب و لوچه دندون می گرفت که :« باز دلت سرزنش و سیلی می خواد ؟؟ی امشب رو بذا راحت نفس بکشیم » !!!!!.الهی قربون سیا بشم به بابا گفتش :« ما خسته شدیم اجازه بدین با ژامی بریم هئیت هارو تماشا کنیم » ورفتیم .اینقده قربون صدقه سیا رفتم حد نداشت:« الهی فدات شم الهی فلان ... الهی بهمان ...» ی دل سیر برات اشک ریختم نبودی تا مث همیشه مک بزنی :« اشک هاتم مث خودت لوس و بی مزه هستن یکم چاشنی بهشون اضافه کن » الهی من قربونت الهی روحت بلند بلند شاد شاد شاد !رج زدم نامت را به فاصله خاموشی شمع !