67
بالاخره بعد از دوروز دل دل کردن و ناخون جوییدن ( همش هم ترس ٬ ترس از جواب پرسشم وترس از... همون ترس دیگه ) امروز از مامان پرسیدم :« مامان معنا " سرخور " چی میشه ؟» ی نیگاهی بهم انداخت :« چطور مگه » « هیچی ی جایی شنیدم می خوام بدونم معناشو همین ! » اونوقت گفت و گفت و من بیشتر و بیشتر تو خودم رفتم :« ببین عزیزم هر چند اینا خرافه است و ی همچین چیزایی دهن به دهن از قدیم جا گرفته تو فرهنگ لغت مردم امروزه ولی خب اصولا به خانومی که ( بیشتر برا خانوما کاربرد داره این کلمه ) شوهرش فوت کرده باشه می گن سرخور یعنی ی جور بد قدمی ی جورخفت ی جور توهین که آره تو باعث مرگ شوهرت شدی و تو فلانی و بهمان . . . .» مامان می گفت و می گفت دیگه من نشنیدم بقیشو ٬ چنان یخ کردم که موها تنم سیخ سیخ شده بود پوستم دون دون شده بود مث پوست مرغ . . . بعدم زدم زیر گریه همین ! مامان هم هی می پرسید چت شد یهو ؟کاشکی من اینقده خنگ نبودم تا باشنیدن بعضی از لغات نامانوس بخوام از یکی دیگه برا معناش کمک بگیرم و اونوقت مث الان نتونم احساسات خودمو کنترل کنم و از همه بدتر دوس هم نداشته باشم جواب بدم ! اخرش گفتم :« مامان یکی ٬ ی مثلا دوست این حرفو یکی دوشب پیش بهم گفت ٬گفت که من سرخورم !!!!!!!! برا همین خواستم معناشو !» هر چی ناز کشید هر چی قربون صدقه رفت :« غلط کرده ٬ به گور جد و آبادش خندیده که ی همچین حرفی رو گفته ! فکر نمی کردم تا این حد دیونه و کم ظرفیت باشی که برا شنیدن ی همچین چرتی اینطور آب غوره بگیری و فلان و بهمان . . . » ولی نتونست آرومم کنه آخرشم زدم زیر دوش آب سرد تا مگه این تپش قلبم کمی آروم بشه ! بگذریم ... بابا تازه از تعمیرگاه برگشته بود و بغلش پر بود از میوه الهی قربونش برم برا منم باز ی عروسک خریده بود . ی قورباغه سبز لجنی با چشا خیلی عشوه آمیز و ی روسری قرمز گره زده زیر اون فک بزرگش اینقده خوشم اومده بود ازش ی نیم ساعتی باهاش ور می رفتم که مامان مث اینکه چند باری بود منو صدا زده و من متوجه نشدم بلندتر داد کشید :« مگه با تو نیستم میگم بیا برا بابات چایی ببر ! مث این بچه ها سه چهارساله نشسته عروسک بازی می کنه » بعدم به جون بابا غر زد که « می خواین مزحکه این و اون بشیم هی چپ و راست برا این عروسک می خری با این سنش اتاقش پرشده از این ات اشغالا بخدا با روناک دعواشون شده رو همینا اونوقت من بیام به عروسم بگم که بچتو بگیر با بچه من دعوا نکنه ؟ اره ؟ » اینقده خندیدم اینقده خندیدم که داشت دل و رودم می ریخت بیرون ٬ فکم هم به شدت درد گرفته بود بابا هم هی زیر چشمی نیگام می کرد و هی اشاره :«هیس! نمی بینی عصبیه ! جمع کن خودتو » ولی ول کن نبود که الهی قربونش برم اخم می شینه تو صورت ماهش هم خوشگلتر میشه هم دل من می گیره :« عوض عروسک خریدن فکر جهازش باش ! فردا که بره خونه شوهر باید ی کامیون عروسک بار بزنه » همینجا بود که یهو گوشی صاحاب مرده من زنگید .چشم به شماره که افتاد ی جورایی داغ شدم . مورمورم شد .به رو خودم نیاوردم و قطعش کردم و باز مامان و بابا رو به حرف گرفتم . ولی هی می زنگید و من سرخ و سفید از عصبانیت و از حرص که چرا وقتی اومدم نشمین این لعنتی رو با خودم اوردم که ای کاش مرده شور مونده رو خاموشش می کردم ای کاش ... اخرش بابا ی جورایی با ی لحن خاصی :« خب چرا جواب نمیدی ؟ نکنه مزاحمه آره ؟» من :« نه من مزاحم ندارم! داشته باشم بهتون می گم »هیچ دیگه نه اون قطع می کرد ونه من رو داشتم در حضور باباو مامان با هاش صحبت کنم ! آخرشم نتونستم نگاههای اونا رو تاب بیارم گفتم :« امیراردلان ! همین » بابا ی چش و ابرویی بالا انداخت و بعدشم اشاره کرد جواب بدم .ای خدا الانم که دارم اون لحظه رو توصیف می کنم همون حالت و استرس رو دارم .اینقده خجالت کشیدم حد نداشت ولی خب کار دیگه ای هم ازم بر نمی یومد مجبور شدم جواب بدم .« ـــ عزیزم ژامی خوبی قربونت برم / چه عجب اون دستا خوش تراش اون گوشی لامصبو چسبوند به اون گوشا نازت ( مرسی٬ قربانت شما خوبی ؟ عذر تو اتاق نبودم ببخشید ) ـــ میدونی خیلی وقته صداتو نشنیدم! فکر این مرده دل نیستی( آره!منم خوشحالم می شنوم صداتو ) ـــ اون غرور بچه گانتو که نمیذاری زمین برا غرور مردونه من هم تره خورد نمی کنی ی بار هم شده جوابم بدی ! ( وا الهی ! خب الان که خورد کردم ! ) . . . اینجاها دیگه سانسور. . . ( امیر بابا سلام می رسونه ) بعدم زودی بای دادم و بادادن گوشی به بابا خودمو انداختم تو دستشویی اه ای خدااااااااااا سرمو گرفته بودتو سینک دستشویی زیر آب سرد و قلبم تند تند می زد.یکم که آروم شدم رفتم پیششون و خودمو زدم به اون راه که اصن انگار نه انگار اتفاقی افتاده و از این حرفا . با استرس شدید تو حال خودم بودم که یهو بابا :« خوبه ! دخترک من ! نازک من ! » دیگه نذاشتم ادامه بده :« بابا خودتون که دیدین اون تماس گرفت نه من ! من حتی شمارشو از سیو درآوردم .میگی چی کار کنم خب » مامان مث همیشه :« نه عزیزم لازم نیست تو کاری کنی ! کارا خودبه خود درست میشه خودش » من کجام اینا کجان والله . بابا عصبی بود بدجور :« وقتی تو روی من وامیستی میگی من امیر اردلان رو نمی خوام / من حالا حالا نمی تونم به ازدواج فکر کنم و . . . بعد من مجبورم برخلاف میلم توجه داشته باش برخلاف میلم به خانواده ایشون بگم دخترم تو شرایط خاصیه و فعلا قصد ازدواج نداره ! اونوقت تو ! تو بیشعور از اون طرف باهاش دل و قلوه میدی و هر روز خدا تماس تلفنی داری»!!!!!!!! مونده بودم چی بگم :« بابا من قربونتون بشم چرا اینقد این موضوع رو دور برداشتهای خودتون می چرخونین .من کی گفتم امیر اردلان رو نمی خوام ها ؟ ( خاک برسرم الان که یادم می افته اینو به بابا گفتم چندشم میشه از خودم ) من فقط گفتم نمی تونم ازدواج کنم یعنی فعلا نمی تونم هیچ مردی رو بعنوان شوهر بپذیرم . از اون گذشته قبل ازهمه این ماجراها هم با امیر اردلان دوست بودم خودتونم مطلع بودین پس هی الکی حرص نخورین و هی اینو به هر چیزی ربط ندین .اگه این موضوع ناراحتتون می کنه من باهاش تماس می گیرمو می گم دیگه زنگ نزنه خوبه ؟» بعدشم مثلا با قهر رفتم تو اتاقم و ولو شدم رو تخت منکه میدونم بابا امیر اردلان رو خیلی خیلی دوست داره از همون روز اولیکه امیر اردلان اومده بود خونه برا دیدن بابا تا ازش نمره بگیره ی جورایی با سماجت وبا شیطنت خاص خودش تونسته بود بابا رو مجذوب خودش کنه .بعدم که دیگه کم کم روابط گسترده تر شد و به خانواده ها کشید و تا الانم بابا و اقای کامیار دوستا خیلی خوبی برا هم هستن.این وسط تنها مشکل خواستگاری امیر اردلان از من قبل از تو وباز تکرار شدنش بعد از رفتن تو یکم این روابط رو تیره کرده البته از جانب اونا . می خوام اعتراف کنم اگه اون بار اول اتفاقی خبر دار نمی شدم که اره . . . تو داری برمی گردی پیشم به طور حتم به امیر اردلان جواب میدادم .ولی با اومدنت دلمو هوایی کردی و حالام با رفتنت دیگه چیزی از من نمونده که بخوام برا امیر اردلان یا هر مرد دیگه ای که بخواد شوهر آینده من باشه خرج کنم ! می فهمی ! من حالا حالا ها به زمان نیاز دارم ومیدونم که امیر اردلان من نیست که هشت سال انتظار بکشه ! نمی دونم چی می خوام بگم .مث ی چیزی چنگ انداخته رو گلوم نمیذاره راحت بریزم بیرون !... بابا صداش می یومد تو اتاق :« بفرما هی می گم این گستاخ شده هی میگی نه یکم بیشتر بهش توجه کن ! میگم باید مث چهل پنجاه سال پیش بنشونمش به زور پا سفره عقد میگی شب زفاف زهرش می خوا یی بکنی ؟( بابا منو چه باحال می حرفید ) از اینور به من میگه نمی خواد امیر رو از اون ور باهاش دل و قلوه میده / ناز می ریزه / عشوه می یاد »!!!!!!!!!! یهو شدم مث سگ رفتم و چشامو بستم و هر چی دوس داشتم بلند بلند گفتم :« من هیچی نمی گم لال مونی گرفتم بابا برا خودت داری تئاتر بازی می کنی ! من نه کشته مرده امیر اردلانم نه هیچ کس دیگه از اون گذشته حالا چون تو خواستگاری گفتم نه دیگه نباید جواب تماساشو بدم ؟! که نمیدادم بخدا به جون خودتون از خودش بپرسین از وقتی اومدیم اینجا با الان که میشه سه بار دیگه تماساشو جواب ندادم چرا ؟ به همون دلیل وامونده که نگفته شه بهتره !!! پس خواهش برا من نقش پدر سالار رو بازی نکنین خودتون خوب منو می شناسین منم میدونم چه دردتونه . شما می خوای خیلی هم می خوای که اون دامادت بشه ! اگه اینقده براتون مهمه حتی به قیمت له کردن احساسات من خب من راضی حرفی ندارم ! به جون خودتون دیگه حرفی رو حرفتون نمی زنم همین الان تماس بگیر بگو اگه هنوزم می خواد بیاد من قبول می کنم » بعدم بغضم ترکید و باز گریه ام گرفت اه خاک برسرم کنن که هیچ وقت نتونستم تو این مورد خودمو کنترل کنم . بابا که بغلم گرفت سرمو گذاشتم رو سینه اش و صدا ضربان قلبش گوشمو نوازش میداد :« آره تو میدونی من چه دردمه منم میدونم دخترم چه مرگشه ! من هیچ وقت نخواستم و نمی خوام خواستمو بهتون تحمیل کنم و نمی کنم .پس ادامه نده . برو صورتتو بشور اماده شو با هم بریم بیرون » تا رفتم باز صدا بابا پیچید :« ولی بازم فکراتو کن ! من امیر اردلان رو از هر نظر تایید می کنم ! دیر سدت وپا می کنی می ره زن می گیره بعد اونوقت نیای آب غوره بگیری ها » ای خداااااااا داشتم می ترکیدم از حرص ولی به زور خودمو کنترل کردم :« میشه ادامه ندین .من اماده ام بریم » بعدشم سه تایی برا شام رفتیم بیرون . ولی تا صدا گوشی من در می یومد بابا حساس می شدبا ی شیطنت خاصی :« امیر اردلان بودش دیگه اره ؟! سلام برسون » ومن هی این لبوگاز می گرفتم هی این لبو گاز می گرفتم اون دوتام قهقه سر می دان . الهی قربونشون برم . خدا هیچ وقت سایشونو از سرم کم نکن .من حالا حالا ها به وجودشون نیاز دارم ./ الهی آمین