68
این روزا خیلی خسته ام خیلی زیاد شبا که اصن خوابم نمی بره روزام همش کلاس و کلاس و بعدشم از ترس بابا که جرات نمی کنم وقتی خونه باشه یکم بخوام نهایت در روز می تونم چهارساعتی بخوام .داره سرم می ترکه بدجور ! ماهک دوروزی میشه اومده اینجا الهی قربونش بشم ی جورایی شده تا اواخر بهمن ماه دیگه می رن اسپانیا و ماهک هنوز نرفته داره دلتنگی می کنه .دلم نمی خواد ازمون دور بشه.مامان که از وقتی فهمیده واقعا رفتن اونا حتمی و جدی شده ی چشش اشک و ی دلش خونه. خیلی وقتا وقتی یهویی می رم تو اتاقشون می بینم نشسته گریه می کنه .باباهم از اون بدتر تا حرف ماهک میشه ی اهی می کشه و میگه کاشکی به زور هم شده می دادمش به همون فلانی تا حالا مجبور نباشم دوریشو اونم تو غربت تحمل کنم .! سخته آره خیلی سخته ولی من این وسط داره حسادتم میشه خیلی . ترانه شبا می یادش که بغل من بخوابه .ی ساعتی براش قصه می گم و نازش می کنم تا خوابش ببره بعدم می رم پا نت ! ماهک هم ی ساعتی کنارم میشینه و ازگذشته میگه و هی از اینده و از اینکه خیلی خیلی دوستم داره و بدونم که هیچ وقت خودشو نمی بخشه برا اینکه باعث شد من از اتابک کتک بخورم .هر چی هم بهش می گم «مهم نیست من فراموشم شده و ناراحتی هم ندارم پس اذیتم نکن و ادامه نده » ولی حالیش نمیشه الهی قربونش برم . بعدشم کلی نصیحت که بخواب و اینقده تو نت پرسه نزن ٬ اون لحظه داشتم با ی بنده خدایی می چتیدم می گفت :« اینا هیچیشون معلوم نیست٬ بعدشم این همون نره غول اس که قبلا باهاش می چتیدی ؟ » خندم گرفته بود هیچی نگفتم و اونم رفت خوابید . دیشبم تا صبح تو نت بودم ولی بابا و مامان و ماهک وعلی اقا تو نشیمن نشسته بودن و تا خود صبح باهم حرف می زدن صداهاشونو می شنیدم ولی نمیدونم چرا دوست نداشتم برم پیششون .از خودم بدم اومده بدجور من ٬ من بیشعور به ماهک هم حسادتم میشه انگاری محبت بابا و مامان رو فقط در انحصار خودم میدونم ولی چی کار کنم دست خودم نیست .اصن نیست !همش از ماهک می گن همش دلشوره و نگرانی اونو دارن تا جایی که بابا دیگه یادش رفته شبا بعد کلاس زبان بیاد دنبالم !!!! اونقد این روزا همه ذکرو فکرشون شده ماهک که به همه چی هم بی توجه شدن .دیشب با بچه ها رفتم بیرون ٬ ساعت ۹ بود که اومدم خونه ولی انگار نه انگار فقط گفتن :« نمی تونستی ی تماس بگیری که دیر می ای »!!!!! .مامان خیلی بی حوصله تر از اون شده که هی کشیک منو بده ی وقتی باز دوش آب سرد نگیرم خیلی بی حوصله شده و دیگه هی غر نمی زنه که دوروبرمو مرتب کنم واینقد ریخت و پاش نباشه ! قرار بود امروز صبح بابا مامانی رو ببره ساری دیدن یکی از دوستا قدیمیش ولی نمیدونم چی شد کارشو بهونه کرد و از من خواست مامانی رو ببرم .ساعت ۵/۵ صبح بعد نت رفتم دوش گرفتم و داشتم اماده می شدم که برم دنبال مامانی .وقتی از حموم در اومدم و در حین اینکه آماده می شدم رفتم تو آشپزخونه تا مث همیشه مامان رو که به خاطر من بلند شده تا صبحونه اماده کنه رو ببوسم و اونم به زور دو لقمه بذاره دهنم و یه ساندویچ هم بتپونه تو کیفم :« ی وقتی بیرون چیزی نخوریا ! ی وقتی . . . » ای خدا نبود .نه مامان بود .نه چایی و نه ساندویچ اماده. هم چین بغض گلوم رو گرفت که داشتم می ترکیدم . وضعیت ماهک اینقده اونارو درگیر خودشون کرده که به کل منو فراموششون شده ! اینقده دلم پر بود با اینکه بابا گفته بود با اتوبوس برم ولی از درد دل و ناراحتی سوییچ ماشینشو برداشتم ورفتم .اخ که چقدر من این جاده ساری رو دوست دارم .ادمو عاشق می کنه حال و هوای خیابان شالیکوبی و ناهار خوران رو داره .مامانی هی غر می زد :« چراشیپر رو با خودت اوردی .من روم نمیشه ببریمش خونه اونا / اونا خیلی مذهبین سگ خونه نمی برن » هی گفت و هی گفت تا اعصابمو خورد کرد دوست داشتم همه این بی توجیهای مامان و بابا رو رو سرش خالی کنم ولی تا چشم به چین و چروک مهربون صورتش می افتاد مث سگ خودمو لعنت می کرد :« مهم نیست مامانی .من شمارو میذارم خودم برمی گردم گرگان ! بعد عصری می ام دنبالتون »مامانی رو که گذاشتم خودم رفتم لب دریا و بعدم اینقده اون جاده رو بالا و پایین رفتم و برگشتم که خسته شدم .یهو یادم اومد ی دوست داشتم بچه ساری . اینقده منت اینو بکش و اونو بکش تا شمارشو پیدا کردم و باهاش تماس گرفتم . ی ربع نشده خودشوو رسوند بهم .اصن فک نمی کردم که ازدواج کرده باشه ولی اون حتی حامله بود ومن چقدر که ذوق کردم و می بوسیدمش .بعد هم رفتیم خونه شون .شوهرش ادم جالبی بود چپ و راست قربون صدقه اش می رفت و ی لحظه هم اجازه نداد هانیه دست به سیاه و سفید بزنه . ومارو به بهانه مختلف تنها می ذاشت تا باهم حرف بزنیم .هانیه هاینه یکی از بهترین دوستام تو دوران دانشگاه بود و صد البته رقیب من تو عشق تو .خیلی تورو دوست داشت وتو اصن محلش نمیدادی واون سرانجام خسته از این عشق ی طرفه دیگه ادامه نداد.وقتی براش گفتم از تو و از خودم از این هشت ماهه اشک تو چشاش نشست باورش نمی شد تو دیگه نباشی و باورش نمی شد من ٬ منی که اینقد اون دوران بهم حسادتش میشد اینطور سیه بخت شده باشم .بغلم گرفت و های های گریه کن همچین دست و پامو گم کرده بودم اینقده ترسیده بودم که یهوشوهرش بیاد تو اتاق و اونوقت من چی باید می گفتم برا گریه هانیه !!!!!!!!!!! بعدش بهم گفت :« یادته مهناز همیشه بهمون می گفت : خوشگلی برات بخت و شانس نمیشه ! بختت بلند و زیبا باشه بهتره تا اینکه صورت زیبا و بخت سیاه » متوجه منظور هانیه شده بودم واین بیشتر ازارم میداد .اخرش گفتم :« هانی من اومدم اینجا با هم خوش باشیم .اومدم تجدید خاطرلت /پس بی خیال اینقده از بخت و درد نگو که دیگه چیزی ازم نمونده » طفلی هیچی نگفت و شروع کرد به تعریف اشناییش با شوهرش و ماجراهای بعد از اون هر لحظه انتظار داشتم بابا تماس بگیره بگه چرا برنگشتم بگه کجا هستم ولی افسوس . . . دلم تنگ شده بود برا اینکه باهام دعوا کنه دلم تنگ شده برا اینکه هی دم به دقیقه هی باهام تماس بگیرن که کجا هستم ؟ مواظب باشم ! تند نرم !و . . . .ولی نه تا خود شب که با مامانی برگشتم اصن خبری ازشون نشد.وقتی هم رسیدم خونه .بازم انگاری نه انگار با ماهک نشسته بودن و صحبت می کردن اصن منو ندیدن فقط بابا گفت :« چطور بود ؟ مامانی راضی بود ؟ اذیتش که نکردی ؟»!!!!!!!!!!!! ای خدا.دوس داشتم بلند بلند داد بزنم بگم :« یکم به منم توجه کنین .یهویی اینطور تغییر کردین داره اذیتم میشه » !!!!!