بعد چهار روز استراحت و دوا و درمان امروز بالاخره از تو رختخواب بلند شدم ! سرما خورده بودم وحشتناک ٬ سینه و گلو و . . . هیچی برام نمونده بود .شب اول تا خود صبح طفلی مامان پا شویه میکرددر عین همه قربون صدقه رفتناش هی سرزنشم می کرد که :« تو ی دیونه بیشتر نیستی ماهی یکی دو بار باید بیفتی کنج خونه .من خسته شدم از بس مریض داری کردم ! تموم کن این عادت مزخرف و بچه گانتو !» چی بگم خب ؟ اینا نمیدون که دوش آب سرد برا من یعنی تسکین اعصاب ! یعنی فرو خوردن احساساتی که فوران نکنه بهتره ! یعنی مهار کردن هیجان . . .  همین ! ولی خداییشا آدم مریض هم بشه بد نیست یکم بهت توجه می کنن .تو این چند روزه بابا هر وقت می یومد خونه اول از همه ی نیم ساعتی می یومد اتاق من و می نشست برام صحبت می کرد .مامان هر شب کنارم تو تخت من می خوابید و من تو آغوش اون خیلی احساس ارامش می کردم .طفلی بابا که این دوری چند شبه مامان اذیتش می کرد :« آخه پس فردا این رفت خونه شوهر ٬ خدا نکرده مریض شد نکنه تو می خوای بری بغلش بخوابی؟! بچه که نیست ٬ لولو خورخوره هم نداریم که بترسه » دلم به بابا می سوخت .من حاضرم هزار تا شیشه شربت و قرص بخورم ولی ی دونه آمپول نزنم . واز همه بدتر اینکه مامان آمپولامو بزنه .می میرم و زنده می شم هر دفعه هم اینقده گریه ام می گیره که حد نداره تا جایی که روناک مسخرم می کنه :« ژامی جونی مده تو مث من توچولویی که گیله می تنی» موناجونم هی تمسخر :« بابا برا بچه من بد آموری داره اینقده خودتو لوس نکن نمی میری که ( بماند بازم اون تیکه ها زشت و همیشگیش که دوس دارم اون لحظه خفش کنم ) » . طفلی شیپر مدام زیر تخت می نشست و اشک می ریخت اینقده دوس داشتم بغلش کنم  تا از دپرسی در بیاد بابا اجازه نمی داد حتی بردش تو حیاط تا این چند وقته پیشم نباشه ولی از بس زوزه کشید مجبور شد باز برش گردونه تو اتاقم .امروز ی دل سیر باهاش بازی کردم .فردا باید برم ی سری آزمایش بدم .چی و چرا  خودم هم نمیدونم اینا همش تصمیمات باباست ! میگه خیلی ضعیف شدم  . . .