سرم داره می ترکه بدجور ! حالت تهوع ٬ سر گیجه ٬ ضعف ٬ ضعف٬ ضعف . . .  نمی دونم چه مر گم شده .مامان میگه همش برا اون رژیمهای مسخره ای که می گیری این شده که حال و روزت بهم ریخته ! بابا هم هیچی نمی گه  منتظره تا فردا جواب آزمایشاتمو بگیره !امروز بعد ی هفته رفتم بیرون از خونه اونم فقط ی ساعت .پریسا اومده بود دنبالم به اصرار و خواهش اجازه گرفت از بابا تا ببرتم بیرون یکم آب و هوام عوض بشه .اونم چه عوض شدنی.با خوردن چند پره سیب اونقده اوق زدم و بالا آوردم که گلوم سوزش گرفت بعدم ضعف و دیگه هیچی نفهمیدم .ی وقتی متوجه اطرافم شدم که تو خونه بودم و زیر سرم ! مامان گریه اش گرفته بود و پریسا طفلی هم هی معذرت خواهی می کرد ! اعصابم خورد شده بود :« مامان بسه ی جوری رفتار می کنین انگار من مردنی هستم تورو خدا اینطو نکنین . داره به خودم هم شکم میشه .نکنه می خوام بمیرم خودم خبر ندارم ! »  الهی من فدا ش بشم ٬ الهی هیچ وقت رنگ غم نبینم رو صورت ماهش .هر چی می خورم حتی آب بالا می یارم .دل پیچه دارم شدید .حالت تهوع هم ی لحظه امانم نمیده !اینقده ناز ریختم و دیونه بازی تا اجازه دادن ی ساعتی بشینم پشت کامی! ی هفته اس کلاسامو هم نرفتم از همه چی عقب موندم .با این مخ پوکیده ای هم که من دارم فک نمی کنم بتونم خودمو به بقیه برسونم .دلم برا پرسه زدن تو نت بدجور تنگ شده  .ولی همین ی ساعتی رو هم که الان اینجا نشستم خیلی سختمه .داره اذیتم میشه .شدم مث این پیرزنای فرتوت  که دستاشون می لرزه نمی تونن فنجان چایی رو تو دست بگیرن .تایپ کردن برام شده مث کوه کردن !