71
خوبم ٬ یعنی بهترم ! هیچ مرگم نشده بود .آزمایشات همه سالم و سبز منتها هنوزم سرگیجه دارم و گه گاهی حالت تهوع پدرمو در می یاره !مونا جون میگه تو عادته خودتو لوس کنی از همون اولم معلوم بود چیزیت نیست .بعدشم با وقاحت تموم :« ژامی٬ جون من نکنه باردار باشی » !!!!! شده بودم ی گوله آتیش .دست خودم نبود ی مجسمه کوچیک رو که رو میز کامی گذاشته بودم برداشته و پرتش کردم طرفش و بلند بلند داد زدن :« از اتاق من برو بیرووووون احمق بیشعو و و و و ر »اگه می دونستم اینطور میشه ها غلط می کردم اونو طرفش پرت کنم .مجسمه با شدت خورد رو بازو دستش و داد ش رفت هوا .مامان وحشت زده اومد تو اتاق و وقتی دید بازو مونا جون خراش برداشته بدجور فقط تونست همه خشم نگاهشو بریزه تو صورتمو بعد رفت و مشغول پانسمان دست مونا جون شد .ترسیده بودم خیلی ولی به روی خودم نیاوردم .مونا جون همرا با اه و ناله اش هی منو اذیت می کرد .داغ داغ کفری کفری شده بودم :« مامان من اعصاب مصاب ندارم ها جلو زبون این عروس خل و چلت رو بگیر ی وقت ی چیزی می گم زورش نمی رسه جواب بده می ره اتابک رو می ندازه جون من » خسته شدم از دست اینهمه کلاس گذاشتنای مامان که: اینطوری حرف نزن / در شان دختر من نیست اینطور باشه بیان گفتارش / تو فلان باش محل نده که فلانی فلانه !!!مونا با اینکه می دونست من عصبی شدم و این جور وقتا سگ می شم بازم جلو اون زبون مزخرفشو نمی گرفت :« مامان من فقط شوخی کردم گفتم نکنه حامله باشی » « جنبه که نداری دیونه » « در ضمن حتما ی کاری کردی که اینطور داغ کردی .حالا جون من این شازده خوشبخت کی بود که به وصال تو رسیده ها ؟! »بعدشم اینقده خندید تا خنده مامان هم در اومد من دیونه هم که اصن بلد نیستم جواب بدم ٬ کم می یارم زرتی گریه ام می گیره ولی ایندفعه اینقده فشار آوردم به خودم که اینطوری نشه :« حالا که اینطور شد من فرداشب نمی یام تو مهمونی٬ هر کی هم سراغ منو گرفت بگین ژامی ویار داره طفلی حالش خوب نیست » هر دوشون از خنده ریسه می رفتن ولی من خیلی جدی گفتم .یعنی تا این مونا جون رو به غلط کردن نندازم پامو خونه اش نمی ذارم .فردا شب تولد روناک هستش الهی قربونش برم داره میشه چهارسالش.تولد اون منو یاد تولد خودم می ندازه کم مونده از الان دارم رو مخ بابا کار می کنم تا حداقل اون ماشینی رو که قولشو داده بود واسه تولدم بخره .هر دفعه هم مامان می زنه تو ذوقم :« می بینی که الان بابا تو چه وضعیتیه. برا خرید خونه ماهک مجبور به وام گرفتن شده اونوقت تو هی ماشین ماشین می کنی » « به من چی که می خواد خونه ماهک رو بخره اونم از غرور زیادیشه .بابا ی زمانی ی واحد از این ساختمون در اندشت رو کادو ازدواج دادی به دخترت حالا این دختره می خواد چوب حراج بزنه به مال و اموالش بار کنه بره اونور آب این بابا ی ما دلش درد می گیره ٬ نمی خواد ساختمونش تیکه تیکه بشه ٬ واز همه بدتر و خنده دار تر اینکه حالا این آقا در به در دنبال جور کردن باقی پولش هست تا خونه رو از دختر خودش بخره »!!!!!!!!!!!! درکش می کنم بابا رو ولی خب اون هر چی داشت و نداشت مجبور شد برا خریدن سهم عمه و عمو بذاره رو باغ .بعدم اون تعمیرگاه کلی خرج گذاشت رو دستش حالام که خالی خالی شده جیبش .اه . . . اصن به من چی ! باز اعصابم خورد شد . عصری رفتم بیرون تا برا روناک کادو تولد بخرم .ولی چیز باب دلی پیدا نکردم تا فردا ببینم چی میشه .خوبه این سکه ها بهار آزادی هستش ها .مامان و بابا که خیالشون راحته و تو بازار در به در دنبال هدیه نمی گردن دوتا سکه می خرن و تمام .ولی من بدم می یاد آخه اون سکه چی چیش می رسه به اون بچه .از حرص مونا جون ی عروسک گنده می خرم و هزار تا بسته شکلات تا دلم خنک بشه .