عجب شبی بود امشب هم زیبا و هم خشن ! هم دوست داشتنی و هم نفرت انگیز ! مونا جون مهمونای کمی دعوت کرده بود . ومن اعصابم خورد از دست مامان که هی چپو راست می گفت :« این چه لباسیه پوشیدی .و فلان و فلان . . .  بهتره عوضش کنی » موندم  چرا تازگیا اینطور مقید شده اینطور به پوشش اهمیت میده .از حرصم :« اونوقتی که واسه جشن فرنام می گفتم نمی پوشم این تیپ لباسها رو که می گفتی املم و آبرو ریزی می کنم  حالا چطور شد بازم همونو می گی اما با ی حس متفاوت ؟!» طفلی خیلی آروم :« آخه عزیز من این ی جمع خیلی خودمونی هستش زشته خب اینقد بی پروا باشی تو پوشش .چشت تو چشاشون بیفته چی ؟ ها ؟ » منکه دیگه هیچی نگفتم و محل ندادم ولی بابا :« خانومم چت شده تورو خب ٬ اینقده گیر نده به این .مگه چشه لباسش؟ بذا هر چی دوست داره بپوشه » بگذریم .هر چند دوست داشتم یکم طولش بدم و تا مونا جون بیاد نازمو بکشه ولی از بابا ترسیدم و مث بچه آدم رفتم و این تلافی رو گذاشتم واسه ی وقت دیگه اونم سر فرصت ! خوب بود داشت خوب پیش می رفت تا اینکه متوجه نگاههای بابا شدم که زیرزیرکی بهروز رو زیر نظر داشت ومن آشوب بدی افتاده بود تو دلم .واسه ی لحظه تو دلم آرزو کردم که کاش اون جریان رو برا بابا نمی گفتم ی وقتی ی کاری نکنه ! ی وقتی طوری نشه !!!بهروز هم با همون وقاحت چندش آور خودش مدام سعی داشت با من باشه و با من حرف بزنه و با من برقصه و با من . . .ومن فرار و فرار و فرار . . .  تا اینکه  وقتی بهروز رفت رو تراس تا مثلا چاییشو اونجا بخوره بابا هم دنبالش رفت ومن اخ من چنان ترس برم داشته بود که حد نداشت مث سگ به خودم می لرزیدم . تا اینکه بابا صدام کرد :« لطفا برا منم چایی بیار اینجا » وقتی رفتم  بابا رخ به رخ بهروز بود و نمی دونستم چی بینشون گذشته بود که بهروز سرخ سرخ بود سرش پایین وبابا با دیدنم با خشم بازو منو گرفت و کشید طرف خودش و رو به بهروز :« اینی که می بینی دختر منه ! می فهمی ؟ این دختر هنوز سایه پدر بالا سرشه ! این دختر اونقدر ناز داره که باباش به خاطرش بخواد  همه چیزشو از دست بده  می فهمی ؟ » وبعد یهو سیلی محکمی خوابوند بیخ گوش بهروز :« اینو هم زدم واسه اینکه عمق حرفا منو متوجه بشی .فقط ی بار دیگه بفهمم چپ نیگاهش کردی کاری می کنم  تو این شهر جایی نداشته باشه .بنابراین  اگه اونقدر شعورت می کشه که زندگی خواهرت رو هم به منجلاب خودت ربطش ندی همین الان گورتو گم می کنی و می ری و دیگه جلو چشای من سبز نمی شی » دروغ نگفتم اگه بگم  واقعا خوشحال شده بودم از این کار بابا در عین اینکه  بی نهایت دلم برا این کوچیک شدن بهروز می سوخت ولی وقت یاد اون شب و اون خنده ها چندش آورش می یفتم دوست داشتم بابا بیشتر از اینا خوردش کنه تا صدا شکستنشو همه بشنون همه . . . وبهروز خیلی آروم آروم گفت چشم .وچقدر که این چشم گفتن  اون برای من لذتی توام با تهوع داشت .بهروز تا اخر مهمونی ساکت نشسته بود و جم نمی خورد و اتابک هی سعی داشت اونو به حرف بکشونه و بندازه وسط رقص ! ومن بدتر از بهروز .وقتی برگشتیم خونه بدجور تو خودم بودم .بدجور هوا گریه داشتم فکرشو بکن اونم برای بهروز .به بابا گفتم :« کاشکی منو نمی گفتین تا بیام و شاهد برخورد شما باشم / کاشکی پیش من خورد نمی شد / من دلم از این آشوب داره که مدام صحنه ای که بهروز بهتون گفت چشم و زیر چشمی نگاهم کرد داره اذیتم می کنه ! من دوس نداشتم اینطور غرور اون خورد بشه / کاشکی بی من خودتون حرفاتونو بهش می گفتین » وبابا :« نه تو باید می بودی .باید می بودی  باید خورد کردن اونو می دیدی تا بدونی هنوز من هستم وتا هستم کسی جرات نداره اذیتت کنه .باید می بودی تا بفهمه من هنوز هستم و تا هستم اجازه نمی دم هر بی سرو پایی به عزیزانم چش داشته باشه » ومن الان سردرد عجیبی دارم .اعتراف می کنم که همش هم برا بهروز بود در عین اینکه لذت عجیبی هم بردم از اینکه خوردشد همونطور که می خواستم ولی . . .  ای خدا دیونه شدم من .نمی دونم چه دردی افتاده به جونم .از ی طرف برا غرور خورد شده ی مرد ناراحتم از ی طرف برا همین غرور خورد شده بس خوشحال !!! .