داره دلم می ترکه ! ی اوضاع خرابی گرفته خونه رو که حد نداره ! هیچ کی دل و دماغ نداره ٬ هیچ کی حال و حوصله حرف زدن نداره ٬ همه ی جورایی دوس دارن خفقون بگیرن .ومن داره خیلی اذیتم میشه .حال و روز خودم بهتر از بقیه نیست ولی تا حالا اینطور نشده بود .ماهک اینا دیگه بیست و چهارم می رن .باورنکردنیه هضمش سخته واسم ٬ واسه همه .یعنی به همین راحتی ! به همین راحتی . . . آخه چرا ؟ روز به روز که به رفتنشون نزدیک تر می شیم  دلم بدجور می گیره فک نمی کردم اینقدر سخت باشه ! مامان همش گریه می کنه  .گریه اون منو هم به هق هق می ندازه  و بابا این وسط هی جدو آباد علی آقا رو بالا و پایین می کنه ! سیا هم از خونه جم نمی خوره میگه می خوام بیشتر باشم  این روزا آخرو مزه مزه کنم  مدام ترانه رو بغل می گیره و می برتش بیرون .ماهک دیگه اومده اینجا و می خواد تا روز رفتن پیشمون بمونه .علی آقام صبح که می ره بیرون دیگه نمی یاد تا شب ! احساس می کنم زیاد دوس نداره با بابا رو به رو بشه  وبابا هم همینطور با اینکه وقتی بهم می رسن مزه پرونیهاشون گل می کنه . بابا مجبور شد اون تیکه زمینی رو که تو " متل قو " خریده بود پارسال ٬ بفروشتش تا پولشو  بابت خونه بده ماهک ! هر چند ی مقدارم از عمو کمک گرفت ! . با اینکه ماهک رو دنیا دنیا دوس دارم  ولی هیچ وقت نتونستم مث ی خواهر باهاش راحت باشم .اونقدر که تغییر و تحولات احساست دخترانه ام رو با سیا در میون گذاشتم با اون نه !!! اونقدر که اون با من حرف زده من نه ! اونقدر که . . . ولی حالا احساس می کنم نیاز دارم به بودنش ٬ نیاز دارم باشه تا براش درد و دل کنم .نیاز دارم باشه تا بهش بگم چی در من شده و چی می خواد بشه ! نیاز دارم باشه تا باز هی نصیحتم کنه ٬ هی سر به سرم بذاره ٬ هی چرت و پرت بگه  و آخرشم بگه :« الاغ من خوبی تورو می خوام » .امروز به اصرار ماهک با هم رفتیم استخر  . دوس نداشتم ولی دلم نمی خواست خواستشو رد کنم ٬ چند تا از دوستاش هم اومدن  و چقدر ماهک  برعکس قبل که هی می نالید و گریه می کرد از اینکه مجبوره از ما دور بشه ولی مدام داشت ذوق خودشو با خنده ها و مزه پرونیهاش نشون می داد از اینکه می خواد بره .وقتی هم می خنده مث مامان چال می یفته رو گونه هاش ومن چقدر عاشق این لحظه می شم .یاد بچگیام افتادم وقتی که شیطنتی می کردم و بعدش از ترس بابا می رفتم تو بغلش و اون محکم منو تو  بغل می گرفت و هر چی بابا می گفت :« ولش کن این باید تنبیه بشه » « نه بابا ٬ جون من این دفعه رو به خاطر من ببخشش »یهو رفتم و محکم بغلش کردم :« هیچ وقت این چال گونه ها پر نشه ٬ هیچ وقت . . .  » بعدم بوسیدمش بچه ها ماتشون زده بود و  زهره :« ای جااااااااان ژامی بیا منو بغل کن » مهتاب :« ژامی من بیشتر حس می دم بیا با من » ترلان :« گم شین بابا این تیکه جیگر خودمه ٬ ژامی بدوووووو بغل ٬ بغل »بعدشم زدن زیر خنده .ماهک مث این جن دیده ها : « ژامک چته ؟ این چه طرز بغل کردنه ؟ زشته بکش کنار خودتو الان می یان گیر می دن » . والله نمیدونم چه مرگم شده بود اینقده آغوش ماهک ی حس قشنگی بهم داده بود که دوس نداشتم ولش کنم  دوس داشتم محکم بگیرمشو نذارم از م دور بشه ! زده به سرم بخدا .اونم بدجور . . .