این روزا سعی می کنم زیاد خونه نباشم ! نهایت ی ناهار می یام خونه اونم اگه تماس بگیرن که کدوم گوری هستم ! ( که عین خیالشون نیست )  می رم خونه مامانی ٬ زمان مونده تا کلاس زبان رو هم با بچه ها تلپیم تو کافی ترلان و همون چرت و پرتای همیشگی بعد کلاس هم اگه بابا نیاد دنبالم بازم می رم پیش بچه ها و کورس گذاشتن و کری خوندن برا هم ! والله خسته شدم خودم  ولی تحمل صورت دمغ مامان و اخمای بابارو ندارم .از الان تو این فکرم که بعد رفتن ماهک اینا چطور می خوان به زندگی ادامه بدن ؟ اگه همین روال ادامه پیدا کنه من یکی دق می کنم !!! به لیلا قول داده بودم تا با بچه ها آشناش کنم .تازگیا آرش هی دنبال من می پلکه ! ویز ویز می کنه ! از دوست داشتن میگه و از دل گرفتار شده اش  من موندم این پسرا چرا اینقد کم جنبه و ضعیف هستن در مقابل ی دختر ! به همین زودی وتو هر رابطه دوستی لاو می ترکونن و خودشونو شیفته نشون می دن ! هر چند که شاید خیلی هم فیلم باشه ولی همین فیلم بازی کردن هم حوصله می خواد بخدا . . . اونم امرزو با ما اومد کافی پروانه با دیدن آرش چنان ذوق کرده بود که حد نداشت :  " آشغال چرا اینو زودتر با ما آشنا نکرده بودی " وسعی داشت با همون ترفندهای خودش آرش رو جذب کنه .لیلا هم خیلی زود با بچه ها گرم گرفت ٬ اینقده ناز و با محبت هستش که زودی تو دل همه می شینه . کامیار انگاری زیاد از آرش خوشش نیومده بود به پریسا گفته بود :" این مرتیکه رو آورده خار چش من کنه ؟ بهش بگو نخواستی منو حرفی نیست  با هر الدنگی می خوای لاو بترکونی اینجا نیارش " !!!! هر چند رفتارهای آرش هم بی تاثیر نبود ٬ مریم و آیلین و حتی محسن و امیر هم تصورشون این بود که من با آرش فراتر از ی دوستی دارم و ... حالا بیا به اینا حالی کن هر چند برام مهم نیست   ولی خب همین آرش هم خیلی زود تو دلشون جا باز کرد تا جایی که محسن اونو برا برنامه پس فردا دعوتش کرد ناهار . ( واسه ماشین تازه ای که خریده می خواد سور بده و همه رو ناهار دعوت کرده النگ دره )بگذریم ! وقتی اومدم خونه ماهک و مامان باز کنار هم نشسته بودن صحبت می کردن ترانه هم طبق معمول رفته بود اتاق من و خدا بگم چی کارش نکنه هر چی عروسک رو درو دیوار اتاق بود رو کشونده بود پایین و تازه داشت شروع می کرد به نقاشی کردن رو سرو صورتشون که رسیدم .هر وقت دیگه ای بود ی دعوا کوچولو می کردم باهاش ولی دلم نیومد نشستم کنارشو بهش گفتم :" می خوایبه جای این عروسکای زشت  خاله رو خوشگل کنی ٬عروس کنی بابایی و مامانی خوشحال بشن  آره ؟" طفلی چنان ذوق زده شده بود که حد نداشت اینقده رو صورتم کرم پوردو مداد و . . .  کشید که داشتم پوست می نداختم بعدش دستمو گرفت برد تو نشیمن " مامانی ببین خاله عروس شده  ."  وچقدر که همه به من خندیدن و اذیتم کردن با اون وضعی که پیدا کرده بودم  . . .  تو این چند وقته شاید این بهترین لحظه ای بود که تو خونه داشتیم .همه از ته دل می خندیدن و برا ی لحظه هم شده ماهک و رفتنشو فراموش کردن !