75
دیشب ترانه رو بغل گرفته بودم تا بخوابونمش خودمم نفهمیدم که چطور خوابم برد ی وقتی بیدار شدم که یازده صبح بود .صدا مامان پیچیده بود تو خونه:« یکی بره ژامک و بیدار کنه دیرش نشه» حال و حوصله نداشتم اینقده ماهک و ترانه قلقلکم دادن که مجبور شدم بلند شم وباز خودمو بندازم زیر دوش آب سرد تا حالم جا بیاد . . . با اینکه قول داده بودم ولی دوس نداشتم برم پیش بچه ها .نمی دونم چرا حوصله نداشتم با پریسا تماس گرفتم که از محسن عذر خواهی کنه بگه حالم خوب نیست نمی یام .اونم اینقده ویز ویز کرد تا مجبور شدم گوشی رو خاموشش کنم .بعدم نشستم پا نت .مامان هی می گفت مگه نمی گفتی می خوای با بچه ها بری بیرون واسه ناهار ؟پس چرا هنو زنشستی؟ حرصم گرفته بود بدجور :« قبلا هی می گفتی چرا اینقده می ری بیرون حالا که نمی رم می گی چرا نمی خوای بری » تو همین گیر و دار بودیم که یهو ماهک گفت :« پاشو دوستات اومدن دنبالت .زشته معطلشون بذاری» .داشتم بهونه می یاوردم که برو بگو افتاده تو رختخواب مرگ گرفتتش نمی یاد که دیدیم پریسا تو چارچوب در واستاده دس به سینه منو برو بر نیگه می کنه : "برا من گوشی خاموش می کنی ؟ برا من داری دروغ می بافی ؟ اخه بیشعور ماه که رو تو ندیدیم بیایم دنبالت .فقط چون محسن دوس داشت همه باشیم برا همین قبول کردم بیام دنبالت والا تو هیچ گ ... نیستی . "اینقده پیش مامان خجالت کشیدم پریسا این کلمه از دهنش دراومد که حد نداشت دوس داشتم زمین دهن وا کنه منو قورت بده .مامان داغ کرده بود ی جوری منو نیگا می کردبابیرون رفتن مامان از اتاق همه حرصمو سر پریسا خالی کردم : "آشغال شعورت نمی کشه اینطور پیش مامانم بی پروا هر چی از دهنت در می یاد رو نگی ! بخدا من امشب مکافاتی دارم تو خونه برا همین ی کلمه ای که تو گفتی . پریسا : "به من چی شماها زیادی پاستوریزه هستین در ضمن فحش قشنگ تری که الان لایقت باشه رو به ذهنم نرسید تا بگم" .ورفتیم . با دیدنم همه شروع کردن به اذیت که خیلی بیشعور و لوس هستم .خیلی خوب بود خیلی هم داشت خوش می گذشت اگه این شانس گ... من یهو خودشو نشون نمی داد .بعد ناهار بود که همه نشسته بودیم دور آتیش و محسن داشت مزه پرونی می کرد که یهو یکی با شدت در دو قدمی ما ترمز گرفت تا چشمم به رانندش افتاد رنگم مث گچ سفید شد .دایی بود .این دیگه از کجا پیداش شده بود . با چنان اخمی از ماشین پیاده شد و اومد طرفمون . جلو چش بچه ها یهو دستمو با شدت گرفت و کشید طرف خودش وبعد چنان سیلی محکمی چسبوند رو صورتم که از شدت درد و سنگینی ضربه نتونستم تعادلمو حفظ کنم و داشتم می افتادم که یهو صاف افتادم تو بغل کامیار .درد سیلی ٬ زخم تحقیر و شرم از آغوش کامیار همه و همه داشت منو خفه می کرد .وصدا زمخت دایی که تو گوشم زنگ می زد : "تو خجالت نمی کشی با چهارتا گردن کلفت بی ننه بابا اومدی تو این بر بیابون . اون بابا فلان فلان شدت می دونه اینجا داری چه غلطی می کنی ؟ "کامیار: "آقا مودب باش به چه حقی اینو زدی اصن تو کی هستی" .تنها چیزی که تونستم بگم : "بچه ها من معذرت می خوام برا توهینی که بهتون شد این آقا مثلا دایی منه .دایی شما حق نداری به بابا من توهین کنی.شما حق نداری برا من تکلیف تعیین کنی .لطفا برید." انگاری فقط معطل بود این نافرمونی رو از من ببینه این بارم با شدت دوباره همونجایی سیلی زد که دفعه اول زده بود .اخ که چقدر سوزش گرفت صورتم و باریکه خون از لبم راه افتاد .به شدت خوردم زمین رو سنگها و صدا خورد شدن استخونامو می شنیدم ومن چقدر که محکم و قوی شده بودم اصن اشکم راه نیفتاد شاید همش به خاطر حضور بچه ها و بیشتر از اینکه اینطور غرورم خورد شده بود دیگه دوس نداشتم با ریزش اشک له تر ش کنم .به جای من پریسا و مریم گریه شون گرفته بود . آرش و امیرهم دایی رو گرفته بودن تا باز نتونه منو بزنه و من غافل از درک شرایط و ناخوداگاه بازم تو آغوش کامیار جا گرفتم . وقتی به زور منو نشوند تو ماشینش و چهارتا فحش بار بچه ها کرد اونوقت دیگه اشکام سرایز شدن .هی چپ و راس بابا رو فحش می داد هی اونو توهین و تحقیر می کرد دیگه نتونستم تحمل کنم بلند بلند داد کشیدم : "دایی بسه واسه احترام مامان دارم حرمتتونو نگه می دارم شما فک کردی کی هستی ؟ حق نداری به بابا من تو هین کنی ! حق نداری منو بزنی ! حق نداشتی به دوستا من تو هین کنی ." وسومین سیلی که سرم به شدت خورد به شیشه ماشین و از پیشونیم خون راه باز کرد . . .دیگه لال شدم تا رسیدیم خونه .منو که پیاد کرد :" به اون بابا ... بگو شب خونه باشه من می یام . "رفت .اون وضعی که من داشتم هر کسی با دیدنش شوکه می شد .صورت ورم کرده و پرخون و لباس کثیف ! ا زهمون اولی که وارد حیاط شدم بلند بلند زدم زیرگریه و هر چی که دوس داشتم و هر مدل فحش که بلد بودم رو نثار دایی کردم .با صدا من بود که همه ریختن تو حیاط .با دیدنم شوکه شده بودن حسابی مامان ترس برش داشته بود و هی می گفت کی این بلا رو سرت اورده و ماهک گریه اش گرفته بود ومن با نفرتی که از دایی به دل گرفته بودم اصن دوس نداشتم با مامان حرف بزنم : "این شاهکار اون داداش گردن کلفت شماست .ببین چه به روزم آورده .اینقده بی پدر مادر شدم که هر کسی به خودش اجازه می ده منو بزنه .اونم اینطور وحشیانه و به دوستا من توهین کنه ٬ به بابا من تو هین کنه و منو خوار و ذلیل کنه ".از شدت درد و سوزش صورتم مدام گریه می کردم و تمام ماجرا رو برا مامان و ماهک تعریف کردم . ماهک اتابک رو صداش کرد و رفتیم درمانگاه و چهارتا بخیه ناقابل سمت چپ پیشونی زدند و لبم هم ی دونه زیر پوستی !وقتی برگشتیم به زور قرص خوابم برد تا اینکه با صدا اتابک بلند شدم که داشت به مامان می گفت : "اخه ما هر چی می کشیم از این داییه! ی دماری از روزگارش در بیارم بیخود کرده ژامی رو زده .فک کرده خیلی فلانه ... "بابا هم بالا سرم نشسته بود و گریه می کرد با دیدنش یهو بازم بغضم ترکید و خودمو انداختم بغلش .بابا از عصری هر چی دنبال دایی گشته نتونسته بوده پیداش کنه تا اینکه دایی خودش تماس گرفت داره می یاد .بابا عصبی به اتابک: "به هیچ عنوان دخالت نمی کنی نه تو نه مامانت .خودم باید با هاش حرف بزنم .مرتیکه هی هیچی نگفتیم اینقده روش زیاد شده که دختر منو بزنه اونم اینطور " تا اینکه دایی اومد وقتی از جلو اتاقم رد شد تا چشش به من افتاد با خشم و نفرت بلند شدم و درو محکم کوبیدم بهم ! سرو صداشون می یومد .بابا هی عصبی و عصبی تر می شد و دایی خودخواهانه و متکبرانه هی کارخودشو توجیح می کرد .تا اینکه بابا صدام کرد برم پیششون .نمی خواستم برم و لی تصمیم گرفتم برا ی بارم شده جلو دایی واستم و همه حرفامو که نذاشت بگم رو بزنم تا آروم بشم وواستادم کنار آیینه تا موهامو جمع کنم که ای خداااااااااااااااا حالا می فهمم چرا بابا و مامان و ماهک اونطور برا من گریه می کردن صورتم سرخ و ورم کرده بودهنوز جا انگشتای دایی مونده بود زیر چشمم هم یه لکه بزرگ سیاه و کبود پیشونی چاک خورده و لبم هم ی خورده ای پاره شده و زخم شده بود ماهک هی نیگام می کرد و هی اشک می ریخت اینقده دلم درد داشت که گفتم " ماهک جان بسه تو دیگه گریه نکن من دلم ریش ریش میشه .ای خدااااااااااااا چقد دلم به حال خودم سوخت لباسامو که در می یاوردم تازه چشمم به کبودیهایی خورد که تک و توک رو تنم جا خوش کرده بودن رو به ماهک گفتم :" حیفه ! نه حیفه دایی این کبودیهارو نبینه ! باید ببینه چی به روزم آورده تا دلش خنک بشه ""از حرصم اینقده تو لباسام گشتم تا به قول دایی ی ناهنجارترین و جلف ترینشو پیدا کنم .هر چی ماهک گفت اینارو نپوش دایی بدتر میشه گفتم :" یعنی چی ؟ اگه تا الانم مراعاتشو می کردم و احترامی برا اون عقاید پوسیده و مالیخولیاییش می ذاشتم همش برا خاطر مامان بود و اون ی خورده محبتی که بهم داشت و داشتم ولی حالا چی ؟ حالا با اینهمه آبرو ریزی من چطور بازم مراعاتشو کنم ؟ " بابا با دیدن من باز بغض کرد و رو به دایی با عصبانیت : " ببین چی به روزش اوردی مرتیکه سادیسمی ! " ودایی با دیدنم چشاشو انداخته بود پایین تا مثلا چشش به تن و بدن من نخوره من :" دایی میدونم روت نمیشه منو نیگا کنی نه برا اینکه کتکم زدیا همش برا اینکه فک می کنی با دیدن من گناه کردی بابا شما دایی منی محرمی منی چرا چشاتو می ندازی پایین اون اسلام نو بنیادتون که دارین به خورد بچه ها خودتون و ما می دین ارزانی خودتون من دوس دارم برم جهنم حرفیه ؟ چرا میخوای به زور بفرستیم بهشت؟ که برم اونجام هی شما بیای چپ و راست بهم امر و نهی کنی ؟"مامان هی اشاره می کرد که لال شم و این وسط اتیش بیار معرکه نباشم .هر چی بابا و دایی حرف می زدن اتابک خون خونشو می خورد و دوس داشت دایی رو زیر مشت و لگد بگیره .آخر این کشمکش و بیان استدلالهای دایی و متهم کردن بابا به بی غیرتی به دعوا کشیده شد و دایی با خشم هی می گفت"ی بلایی سرت بیارم بیایی به پاهام بیفتی به من می گی مرتیکه فلان ؟! اینقده حرف مفت تو اون دانشگاه زیر گوش بچه ها مردم می خونی و از ازادی و دمکراسی مزخرفتون می گی که یادت می ره دخترتو جمعش کنی تا با چهارتا گردن کلفت تو جنگل گیرش نندازم .فردا که دو تا بچه گذاشت بغلت می فهمی من چی گفتم . "وبابا ": مرتیکه عقب مونده دهن پچلاصن من بی غیرت ٬من خودم برا دخترم معشوقه می گیرم حرفیه ؟ منو تهدید می کنی نوکر عمامه برو دهن منو وا نکن دستما ل آخوند شدن این هارت و پورتارو هم داره دیگه برو مرتیکه ... "علی آقا و مامان به سختی تونستن اون دوتارو از هم جدا کنن .و دایی رفت . مامان ناراحت بود از این برخوردی که بابا با دایی کرد و من دلخور از ش که برادرش بیشتر از من براش مهم بود .بابا هم هی تو اتاق راه می رفت و هی بلند بلند :" مرتیکه فک کرده کیه ! می خوام ببینم چه غلطی می خواد بکنه ! مرتیکه فلان فلان شده کارش به جایی رسیده بچه منو می زنه منو تهدیدمی کنه " وعلی اقا که این وسط فقط هی خواهش می کرد تا به اینجاها نکشه :" بابا نباید با هاش اونجور برخورد می کردین ی جور سرو تهشو هم می یاوردین بهتر بود .ی وقتی کار دستتون میده ها " وبابا " مثلا چه غلطی می خواد بکنه حالا چون فلان دستمال این مملکته باید ازش بترسم ؟ یه عمر هی راه به را خط و مشی برا ما تعیین کرد هیچی نگفتیم .هی گفت فلان گفتیم چشم تا کی ؟بابا زده دختر منو به این روز در آورده بازم من بگم چشم .بره خدارو شکر کنه ازش شکایت نمی کنم اونم فقط و فقط برا حرمت فامیل بودن " همه ی جور دمغ و عصبی بودن و من هی اشکام سرازیر می شد.نمیدونم دیگه چطور تو روی بچه ها نگاه کنم بعدم به اصرار بابا فقط با محسن تماس گرفتم و ازش معذرت خواهی کردم بابت امروز که اونطور شد وگوشی رو دادم بابا و دیگه وانستادم ببینم چی میگه و رفتم تو اتاقم و باز بزن زیر گریه !دیگه دوس ندارم دایی رو ببینم .متنفر نیستم ولی دیگه دوسش ندارم.هی تو ! کاشکی بودی!حالا متوجه حرفا مامانی می شم ی روز می گفت :" تو مملکت ما ی دختر تا ی تکیه گاه به نام همسر نداشته باشه هر ننه فلانی به خودش اجازه می ده تا براش تعیین تکلیف کنه و . . . "الان خیلی دوس داشتم بودی و من به اینجا نمی رسیدم تو اونطور گم و گور نمی شدی ! کاشکی خدا بعضی کاراشو می ذاشت به دل ما پیش بره ! کاشکی . . .