77
آی اینقده دوس دارم سرمو با شدت بکوبم به دیوار .آی اینقده دوس دارم بلند بلند داد بکشم رو سرشون بگم :« خسته شدم بابا تموم کنین این شام غریبان رو » ولی کو جرات ؟! این زن و شوهر از وقتی از تهران برگشتن لام تا کام حرف نمی زنن !هر چی خودمو برا بابا لوس می کنم با همه ترفندهای به کار نبسته بازم انگار نه انگار از اون پوسته مزخرف که رو خودش کشیده بیاد بیرون ! هر چی ناز مامان رو می کشم هر چی قربون صدقش می رم بیشتر می ره تو خودش نهایت با بی حوصلگی تموم ی لبخند پلاسیده و زشت می شینه رو لباشون .آخ ماهک بگم خدا چی کارت کنه ٬ بودی دردسر حالام که نیستی بدتر . . . یکی نیست بهشون بگه بابا جهنم که نرفته تو همین قبرستون فوقش چند قطعه اونور تر !!! مامان زرت و زرت زنگ می زنه به ماهک و بگو بخند می کنه بعدش همین گوشی رو می ذاره می شینه زار زار گریه می کنه اینقده حرص می خورم :« مامان گریه هات برا منه ؟ فکر من نیستی هی داری با این کارات افسردم می کنی ! داری خستم می کنی از بودن تو این خونه با این فضای خفقانش ؟» چنان چشاش چار تا میشه و با ی عالمه دلخوری و سرزنش « اینقدر بیشعور شدی بچم تو غربت ی همزبون نداره تا بیاد دورو برشو بشناسه و دوتا دوست پیدا کنه . . .انتظار داری پشت خط از دوری براش زار بزنم ؟ شعورت بکشه موقعیتها رو درک کنی !!!! من موندم تو به کی رفتی اینقده حسادت داری » !!!ای خدااااااااااااا کجای این حسادته ؟! یکی بیاد منو از دست اینا خلاص کنه والله بیشتر از خودم دلم برا خودشون می سوزه آخه اینکه نشد زندگی صبحانه غم باد / ناهار کوفت / شام زهر مار / نصف شب زار زار اونوقت بابا به من گیر می ده:« می بینی مامانت حالش خوش نیست ٬ زحمت زیادیه ناهارو شام رو تو بپزی ؟» !!!! ای بابا چقدر بپزم و هی دس نخورده بذارم تو یخچال ؟ خسته شدم دیگه تازه می زنه تو ذوقم :« الهی قربون ماهک بشم چقدر این غذا رو خوشمزه درس می کرد » « بچم این خوراکو خیلی دوس داشت » « بچم فلان ٬ بچم بهمان . . . » خدا می دونی تا اینا دست از این دپرسیاشون بردارن من راهی قبرستون شدم اونوقت باید بیان برا من زار بزنن .خسته شدم دیگه .بگذریم !امروز ی روزی بود از این روزای لوس و بی مزه که اسمش ولنتاین گذاشتن که مث همیشه و هر ساله هیچ وقت یادم نیست ( نه اینکه بابا هی تو گوشمون می خونه که روز عشق ما سپندارمزگان هستش نه این روز ٬ همیشه تو اون روز کادومو به اونایی که می دوستمشون می دم ) ولی خب امروز که نمی شه دست رد بزنی به کادوهایی که برات می یارن عصری با پریسا رفتم خرید می خواست برا امیر کادو بخره .بعدشم رفتیم کافی .امیر که چیزی برا پریسا هنوز نخریده بود جلو چش همه بلند شد و پریسا رو بوسید :« می دونم که هیچی بهتر ازاین نمی تونه زن عزیزمو خوشحالتر کنه » وچقدر که پریسا حرص خورد و حرص خورد اخه طفلی تو راه داشت هی برا من می گفت « امیر همیشه منو با انتخاب کادوهاش غافلگیر می کنه و . . .» داشتم می مردم از خنده :« پریسا خیلی غافلگیر شدی نه ؟!» کارد بهش می زدی خونش در نمی یومد . پروانه انبوهی از کادوهایی روکه گرفته بو دبا خودش آورده بود بنده خدا حتی بعضیا رو نمی دونست کی بهش داده !من اصن فکرشو نمی کردم اینجا کسی بهم هدیه بده ٬ اگه مشهد بودم می دونستم ی چندتایی همیشه زیر چشمی مراقبم هستن و منتظر ی هم چین فرصتایی بودن تا ابراز علاقه کنن .ولی اینجا نه ! ولی خب اولین کسی که بهم تبریک گفت و کادو داد کامیار بود ! با اینکه ازاون روزنحس با اون شاهکار دایی که تلپی منو انداخت تو آغوش کامیار گذشته ولی تا چشمم به چشش می یفته شرشر عرق می چکه از سرو صورتم و اذیت می شم .و بدبختی اینکه فهمیدم با همه اون حرفایی که قبلا بهش گفتم و گوش کرد و گوش نکرد هنوزم ی جایی تو دلش برا من گذاشته . . .خب من باید چی کار می کردم .بگم مرسی ممنون رد می کردم کادوشو ؟ یا هر هر بخندم بگم وای ممنون که دوستم داری و فلان ؟! هیچی ٬فقط گفتم :« لطف کردی ٬ همین !» از آرش هم که بگذریم .کسی که اصن باورم نمی شد بخواد ی کوچولو هم شده منو بنشونه تو دلش همه رو شوکه کرد ! فریبرز بود همون دوست پروانه که چندوقتا پیشا اومد توجمعمون و فرت و فرت سیگار می کشید مث خر گیر کرده بودم تو این وضعیت .اصن چه غلطی کردم امروز رفتم اونجا .مث این خل و چلا ماتم زده بود بهش نمی دونستم چی کار کنم .پروانه بیشعور هم هی مزه می پروند :« ژامی حلول عشق نو رو به اون قلب سنگی و بیشعورت تبریک می گم » وهمه هر هر می خندیدن الا کامیار که هی لبشو می گزید !بعد رفتن فریبرز کادوشو همون جا دادم به پروانه :« اصن دوس ندارم اینو داشته باشم باشه واسه تو ٬ ولی بهش چیزی نگو ی وقتی بهش برنخوره » و تو خنده کامیار که انگاری قند تو دلش آب کرده باشن خیلی آروم بهش گفتم :« ممنونم برا همه محبتت ولی اینو می ذارم ی گوشه اتاقم به یاد دوستی چند ساله نه عشق ! فک کنم قبلا حرفامونو زدیم ! » فقط گفت :« باز پرو شدی ؟ تو حرفاتا زدی منم حرفاما زدم .الانم خوش داشتم فقط به تو ابراز علاقه کنم والله دختر فت و فراون همین پروانه از خداشه لاو بترکونم براش !» من :« نه اینکه تا حالا نترکوندی ؟» طفلی دیگه لال شد سرخ سرخ شد و من خیلی به خودم فشار آوردم تا خندم نگیره !