79
عجب روز گندی بود دیروز !تازه ی ساعتی می شد خوابم برده بوداصن فک نمی کردم بابا اونوقت صبح بیاد خونه با عصبانیت دادو بیداد راه انداخته بود که چرا من خوابیدم ! چرا نرفتم کلاس و کلی بدوبیراه البته از نوع مودبانه اش که مث جغد شبا تا صبح می شینی بیدار که چی بشه اونوقت روز بعد بخوابی تا لنگ ظهر !!! اینم از شانس گ ...من بود دیگه ٬ از سردرد و کم خوابی داشتم می مردم ولی مجبور شدم لباس بپوشم و برم بیرون از اتاق . تازه خودمو انداختم زیر دوش آب سرد که یهو آب قطع شد ٬ یعنی قطعش کردن :« شما شعورت نمی کشه وقتی دارم باهات صحبت می کنم نری برا دوش گرفتن !» اینقده دوس داشتم عصبانیتمو بریزم بیرون ولی جراتشو نداشتم . بعدم ی ساعت تموم مجبور شدم بشینم پای همون صحبتای همیشگی .بابا چطور به اینا حالی کنم من دیگه مخم نمی کشه یعنی می کشه ها ولی حوصله کار کشیدنو ازش ندارم ! دانشگاه دانشگاست دیگه سراسری و آزاد نداره که ! ولی در شان نمی دونه این بابای ما اینقده اعصابم خورد شد :« چرا برا سیا در شانتون هست بره دانشگاه ازاد ولی من نه ؟» اونم همش :« تو فرق می کنی ی بار پات سراسری باز شده اونم یکی از بهترینا نباید اینقدر به پایین ترها قانع باشی ! اون بلند پروازیهای مزخرفتو فقط تو عشقو عاشقی داشتی ؟! که زدی پدر مارو درآوردی و خودتو به اینجا رسوندی !!!» چی بگم والله ! لالمونی گرفتم نه از شرم ها از اینکه دیگه حرفی نداشتم لالمونی گرفتم .بعدم مجبورم کرد حاضرشم تا خودش منو برسونه کلاس !!!!!!! ای خدا همه چیز ی طرف اینکه اینقد سعی داره بابا رو برنامه ها زندگی من نقش داشته باشه ی طرف . . . بعد کلاس سریع ی تاکسی گرفتم تا بیام خونه و ی دل سیر بخوابم ولی زهی خیال باطل مامان پیغام گذاشته بود با دوستاش می ره استخر و اینکه یادم باشه برا بابا ناهار آماده کنم ! اون لحظه دوس داشتم یکی می بود تا با داد کشیدن رو سرش حرصمو خالی می کردم ! با همون لباسا تنم رفتم و اینقده زیر دوش آب سرد واستادم تا خواب از سرم بپره ی کم آروم بشم .خوب که ناهار آماده شد بابا تماس گرفت که :« من نمی تونم بیام شما منتظر من نباشین »!!!!! مث این مادر مرده ها خشکم زده بود تنها کاری که تونستم بکنم پارچ آب رو انداختمش زمین و با شکستنش ی آرامش عمیقی منو گرفت و بعدم رفتم ولو شدم رو تخت ! یکی ساعتی شایدم کمتر می شد خوابیده بودم که مامان زنگید :« مهمون دارم لطف کن همه چی مرتب باشه » دست پاچه شده بودم بدجور نمی دونستم اون لباسای خیسو جمع کنمش از تو راهرو یا تیکه ها شکسته پارچ ! با بدبختی و در عین خواب الودگی همه جارو مرتب کردم .دیگه هم خواب از سرم پرید ولی این سردرد لعنتی ی لحظه هم امانم نمی داد ! فردا به پریسا قول دادم باهاش برم همون سالن زیبایی که خیلی تعریفشومی کنن هر چند دوس ندارم آرایشگرمو عوض کنم ولی اینقده از اونجا و سرویس دهی عالیش می گن منم وسوسه شدم برا ی بار هم شده امتحان کنم ! بعدشم عصری باید مامانی رو ببرم بازم ساری اگه بابا ماشینشو داد که چه بهتر می رم ولی اگه نداد خودمو به ی دردو مریضی می زنم تا نرم ! تازه باید برا سیا هم پول واریز کنم این یکی از همه مهمتره .دارم از ویز ویز سرم می ترکم چندتا آرامبخش خوردم نه آروم میشه ونه من خوابم می بره !