8
دیروز عصر با بی حوصلگی تمام دل از نت کندم و رفتم انجمن قدیمی که قبلا عضوش بودم .خیلیهارو نمی شناختم ٬خیلیها هم منو نمی شناختن ٬ وخیلی خیلی ها هنوز من رو یاد داشتند و من با دیدن اونا بخصوص مریم ٬ لیدا٬ محسن ٬کامیار و پریسا خیلی خوشحال شدم . . . هرچند هنوز تو حال وهوای انجمن شهر قبلی بودم ولی اینجا واسم جذابیت دیگه ای داشت . . . بعد از پایان جلسه ادبی ب پیشنهاد کامیار همه رفتیم همون کافی شاپ قدیمی واسه تجدید خاطرات و حیف که فقط شقایق ومحمد بینمون نبودند! پریسا نامزد کرده بود و ی جورایی خیلی نازو ماه شده بود . لیدا و عرشیا هنوزم سر جنگ داشتن با هم و کامیار هنوز ته مانده هایی از عشق منو تو دلش داشت وهنوز چشاش تا تو چشمم می افتاد سریع می دزدیدشون . اونقدر تو خوشی دیدن دوباره دوستان سرمست بودم که ب کلی سیارو فراموش کردم شده بود ساعت ۱۰ ومی دونستم تا حالا کلی نگرانم شده . این اخلاقش ب بابا رفته اصلا دوس نداره من شب بیرون باشم برخلاف اتابک که معتقد آزادی زن هستش !!! سریع برگشتم خونه و از همون اول شروع کردم ب داد و بیداد ی جورایی دست پیش گرفتم تا پس نیفتم ! گیر دادم ب اینکه چرا اون چیزایی رو که می خواستم نخریده . . . چرا گوشیشو از دسترس در اورده تا دلیل قاطعی واسه بی خبر گذاشتنش داشته باشم . . . الهی من قربونش برم گفت: نمی خواد خودتو خسته کنی من دیدم با بچه ها داخل کافه بودین نخواستم مزاحمت بشم تو هم اینقدر خودتو لوس نکن در ضمن بار آخرت باشه اینموقع خونه می یای والا گزارشش ب بابا میرسه ! خداییش هیچ وقت رو حرفمم حرفی نمی زنه ولی اینکه من شبها بیرون باشم خیلی عصبی میشه و منم ی جورایی نمی دونم چرا ولی دراینمورد سعی می کنم بهونه دستش ندم . اتابک اومده بود دنبال روناک ولی اون نمی رفت و خودشو چسبونده بود ب من « که ژامی جونی نذال منو ببله » الهی قربونش بشم ب دلیل تربیت خاص مامان جونش منو عمه صدا نمی کنه ! واین شد که روناک شب رو تو بغل من خوابید و من دلم نیومد اونو از بغلم جدا کنمش و برخلاف شبهای گذشته نت رو هم فراموش کردم !
+ نوشته شده در ساعت توسط