امروز با اتابک دعوام شد ٬ آخه من موندم چرا این اینطوریه ؟ چی پشت اون تفکرات مزخرفشه ! ناهار پیش مابودن منم مث همیشه هی حرف ماشینو کشیدم وسط که بابا جون تورو خدا برام بخر و . . . یهو مث این مار زده ها داغ کرد که :« چی معنی میده دوروز نمیشه خونه رو صاحاب شدی حالا ماشین می خوای ؟» !!!!! چشام شده بود چهارتا مامان و بابا هم خشکشون زدبا حرص گفتم :« مگه قراره شما برام بخری که اینقده سختته ؟ در ضمن خونه تورو که صاحاب نشدم ٬ شدم ؟» اول از همه صدا بابا بلند شد که :« دفعه آخرت باشه با بزرگترت اینطور صحبت می کنی ٬ بعدم رو به اتابک : میشه بگین منظورتون از دوروز میشه صاحاب شدی یعنی چی ؟» اتابک هر چند خجالت زده ولی با تکبر :« آخه این خیلی پرتوقعه ! اگه قرار بود براش ماشین بخرین که چرا خونه رو به نامش زدین ؟ اگه قرار به خونه بود  چرا باز ماشین بخرین ؟ تازشم این هنوز نرفته خونه شوهر لازمش نمی شد اون خونه »!!! من یکی که فقط حرص می خوردم .بابا هم ی دفعه تو پید به اتابک :« مگه کم برا تو یکی گذاشتم ؟! به شما خونه ندادم ؟ ماشین ندادم ؟ شازده ی بار هر چی سرمایه کارت کردم زدی تارو مارش کردی  دوباره برات سرمایه نکردم ؟ مغازه ندادم ؟ی بار گفتم  حالا رو کن ببینم خودت چی داری؟ برا همتون گذاشتم ٬ کم هم نذاشتم  . . . فقط فکر این بودم که اینم از بابتش خیالم راحت شد ! حالام اگه بمیرم باکی نیست .بعد اونوقت رو مونده ها سرو کله خواهر و برادرت بزن تا ببینم کجا رو می گیری! دفعه آخر هم باشه تو این خونه یکی بیاد به من بگه چرا این کارو برا اون یکی کردی و یا چرا اینو بهش دادی ! متوجه این ؟ » اتابک  سرشو انداخته بود پایین هی می گفت :« ببخشید من اصن منظورم این نبود » منم لال مونی گرفتم دیگه هیچی نگفتم .بعد رفتن بابا بود که اتابک اومد سراغم :« تو بیشعور همیشه می خوای بابا نسبت به من جبهه بگیره ! تو دیونه همینو می خواستی دیدی چطور باهام صحبت کرد و . . . » ای خدا من چی باید به این مرد گنده می گفتم :« جون خودت من غلط بکنم ! از اون گذشته شما خودت شروع کردی والله بابا که کاریت نداشت » هی من آروم حرف می زدم و هی اون بلند بلند سرم داد می کشید و منو محکوم می کرد به اینکه باعث شدم بابا اونطور پیش زنش باهاش صحبت کنه ! آخرشم از اعصاب خورد حاضر شدم و رفتم بیرون تا از دستش خلاص بشم .نمی دونم چرا اینطور به همه چی حساس میشه و حسادت می کنه البته فقط در مورد من و ماهک همیشه هم میگه :« ادم نباید چیزی به دختر بده می بره خونه شوهر و کیفشو شوهر ش می کنه !!!» با پریسا رفتم همون سالن آرایشی که تعریفشو می کردن آیلین هم باهامون اومد .عجب دم و دستگاهی داشت اوووووووووو جدای از دکوراسیون منحصر به فردش خانوم مدیرش چنان خوشگل و ناز بود من دهنم باز مونده بود آرایش خلیجی داشت و ی شلوارک خیلی کوتاه تنش بود و ی حریر نازک هم مثلا لباسش بود بدون سوتین ! پریسا هی می گفت :« آشغال مث این ندید بدیا  نباش آبرومونو می بری » ولی خدایشا مگه می شد دهنت باز نمونه آرایشگر خودم همیشه بلوز شلوار  بود خیلی هم ساده هیچ میکاپی نداشت . قبولمونم نمی کرد همش می گفت الان دست تنهام کاراموزام نیستن و اینکه باید وقت گرفته باشین !  تازه می خواست برا هفته بعد وقت بده  اینقده خودمونو لوس کردیم و ناز و اطوار که راضی شد وقتی نوبتم شد و نشستم زیر دستش گفت :« چه چش و ابرو زیبایی داری خیلی فرم ابراتو دوس دارم میشه هر مدلی بهش داد » منم مث خر کیف کرده بودم خودمو ولو کردم رو صندلی و چشامو بستم :« به چش و ابرو شما نمی ر سه ٬ فقط خواهش   جوری نشه که مامانم بگه این مدل در شان ی دختر نیست » اینقده خندید که حد نداشت . وقتی ابرو برمی داشت :« هی دختر چقد تو ریلکسی ! این ریلکسی تو به من آرامش میده ! » من :« دارم تمرکز می کنم که دردشو نفهمم لطفا منو به حرف نگیرین  » خیلی ازم خوشش اومده بود .ولی وقتی صورتمو ماساژ می داد من ی جور دیگه شدم ٬ ی جوری که چندشم شده بود حرکت انگشتاش خاص بود احساس بدی بهم دست داده بود از خودشم بدم اومده بود چند باری هی چشامو باز کردم و سیخ تو چشاش نیگا کردم واون با ی خنده :« ریلکس باش بذا صورتتو فرم بیارم  » ولی من همش احساس می کردم اون از ماساژ صورتم دنبال ی لذته ! تا اینکه دستاش رفت رو گردنم :« خیلی خوش تراشه گردنت ». بعدش یهو کم کم پایین و پایین تر! یهو داغ کردم :« هی خانم دستت کجا داره می ره ؟ مگه ماساژ سینه هم داریم ؟؟؟ » بعدشم سریع بلند شدم  و مانتو تنم کردم پریسا و آیلین چشاشون چارتا شده بود و گیج منو نیگا می کردن ! اونم نه گذاشت و برداشت :« دختره دهاتی تو که هیچی سرت نمیشه گ . . . می خوری می یای اینجا » اینقده عصبی شدم :« حرف دهنتو بفهم بیشعور٬ می ذاشتم دست کثافتت پایینتر می رفت خوشترت بود نه ؟ نه ٬ من دهاتی اونیکه می خوای نیستم » بعدم سر پریسا داد کشیدم که خاک برسرت با این طویله ای که پیدا کردی و خواستم برم بیرون که منشیش نذاشت :« شما صورت حسابتونو پرداخت نکردین » آی سوختم ٬ آی سوختم وقتی مثلا صورت حساب داد : ابرو بیست  تومن ٬ ماساژو ماسک هم سی تومن !!! منم فقط سی و دوتومن داشتم :« پول ابرو رو می دم و لی ماساژ عمرا ! » بعدم پرت کردم رو میزو زدم بیرون .داشتم خفه می شدم ی جور بغض کرده بودم اصن تصورشو نمی کردم . . . تا اینکه پریسا و آیلین  هم رسیدن .پریسا همون اول :« جون من یعنی دستش تا اونجام رفت » بعدم زد زیر خنده  :« پس چرا با من کاری نداشت ؟ وباز بخند و بخند و بخند » اگه خیابون نبود خفش می کردم فقط گفتم :« آخه آشغال همون امیر بدبخت هم فک نکنم دست به تو بزنه چه برسه به این لز بینا » دیونه یهو با مشت کوبید تخت سینه ام که داشت نفسم بند می یومد :« امیدوارم شوهر کردی اصن دست بهت نزنه » بعدم باز خندید و من هی عصبی تر می شدم .آیلین :« ژامی پریسا پول ماساژتو داد » آی سوختم باز ٬ آی سوختم :« پریسا غلط کرد داد .پریسا غلط کرد که فکر کرد بعد من پولشو می دم ٬ مگه سرگردنه اس نازگل خانم همه اینا رو سرجمع سی و پنج تومن میگیره ! الهی قربونش بشم که قدرشو ندونستم » پریسا :« آیلین جون من الاغ رو بگو یکی دیگه عشقو حال ماساژ رو کرده اونوقت من خر پولشو می دم » با کیفم محکم کوبیدم رو شونه اش کلی فحش بارش کردم و لی دلم خنک نشد .خونه که رسیدم به ی بهونه ای دم در نگهش داشتم و رفتم از مامان پول گرفتم تا پولشو بدم  .خیلی ناراحت شد و گفت که شوخی کرده و جنبه داشته باشم ولی من اصن دوس نداشتم یکی دیگه اینجور چیزا رو برا من حساب کنه به زور پولو بهش دادم و گفتم :« به جون خودم پریسا اگه این موضوع رو پیش بچه ها بگی من می دونم و تو » اونم گفت که نمیگه ! ولی من می دونم که نمی تونه زبونشو نیگه داره و از فردا هر کی  منو ببینه هی می خوان  براشون تعریف کنم که چی شده و راس بوده یا نه ! مامان هر چی گفت چی شده جوابشوندادم و خودمو انداختم تو حموم اینقده مث این دیونه ها جاهایی رو که دست اون عوضی خورده بود شستم و لیف کشیدم که حد نداشت  داشتم پوست می نداختم ولی همش گرمای چندش اور انگشتاشو حس می کردم تا اینکه با سرو صدا مامان اومدم بیرون :« دوساعته رفتی اونجا چی کار بیا بیرون » وقتی براش تعریف کردم باورش نشد :« خب تو نشناخته میری ی همچین جاهایی که چی بشه ٬ مگه ناز گل خانم رو چشه به اون خانومی و اونهمه سابقه کار و مهارت ! » خداییش هیچی نداشتم بگم .ولی انصافا ابروامو خوب مدل داده بود . مامانی رو هم بابا خودش برد و من ی نفس راحت کشیدم چون اصن  حوصله جاده رو نداشتم .