83
اتفاقی که دیروز برام افتاد هیچ وقت انتظارشو نداشتم و هیچ وقت حتی تو ذهنم بهش فکر نکرده بودم هیچ وقت . . . عصری با سیا رفتیم ناهار خوران .با بدختی ی جا برا پارک ماشین پیدا کردیم و رفتیم قدم زدن مدام احساس می کردم یکی چشاش دنبال منه چندین و چند بار برگشتم پشت سرم ولی کسی رو ندیدم سیا هی می گفت اینقد خل بازی در نیار تابلو می شیم .ولی مگه می شد من سنگینی نگاههای سردی رو حس می کردم و نمی دونم چی بود که دلم به آشوب افتاده بود .ولی خیلی طول نکشید این حس که یهو یکی اومدو جلو روم واستاد .همیشه فکر می کردم اینجور اتفاقها فقط و فقط تو فیلمها ست و لی حالا خودم داشتم تجربه اش می کردم و. . . اه که چه تجربه سخت و زهر ماری بود !هردو خشکمون زده بود و سیخ تو چشا هم نیگا می کردیم نه شروع می کرد به حرف زدن ونه من توان رفتن رو داشتم واین وسط سیا دستمو کشید :« به جون مامان بخوای خیره سری در بیاری نه من و نه تو ! » ودنبال سیا راه افتادم که صداش پیچید :« تو باید از من نفرت داشته باشی یا من از تو ؟ » خواستم برگردم سیا نذاشت .خواستم برم باز صدای او پیچید :« آهان معلوم شد کی دلش پرچرک و سیاست !» همه دردمو تو چشاش ریختم :« نه عزیزم من دلم صاف صاف . . . نه نفرت نه خشم نه هیچ کوفت و زهر مار دیگه » سیا باز دستمو کشید :« مگه با تو نیستم محلش نده بیا برگردیم » هم رفتار سیا و هم اون منو به سرحد خشم رسونده بود منتظر ی تلنگر بودم تا . . .ولی سماجت سیا باعث شد حرفشو گوش کنم و رفتیم .اما باز چندقدمی دور نشده بودیم که رسید بهمون :« شنیده بودم خیلی سرسخت و لجبازی خیلی خودخواه و لوسی خیلی زیبا و در عین حال چندش آوری خیلی مهربون و باز در عین حال سنگدلی ولی نشنیده بودم حسود هم باشی تا جاییکه چش دیدنمو نداشته باشی اونم بعد اینهمه مدت و با اینکه اون گور به گور شده زیر خروار ها خاک لمیده »!!!!! آی منو میگی چنان دلم درد اومد که حد نداشت :« ببین خانم هر چی به من گفتی مهم نیست ی بار دیگه ی بار دیگه اون دهنتو باز کنی بخوای به عزیزم چیزی بگی هر چی دهنم بیاد بهت می گم » اون :« آهان یادم نبود این آخریا شده بود عزیز تو » وبعدش بلند بلند شروع کرد به خندیدن سیا باز دستمو کشید که بریم ولی من دیگه نمی تونستم برم تا حرف نزنم بهش گفتم چند لحظه ای تنهامون بذاره گوش نکرد و هی دستمو می کشید آخرش سرش داد کشیدم :« مگه با تو نیستم برو تو من خودم برمی گردم » اونم که دیگه زورش نرسید موقع رفتن :« فک کردی من شوخی دارم ؟ پس خودتو برا جواب پس دادن به بابا اماده کن » بعدم رفت و من موندم و اون.گفتم :« فک می کردم ترکیه هستین » گفت :« بودم برا دیدن خانواده اومدم .الانم اتفاقی دیدمت خواستم بی توجه باشم ولی ! ولی نتونستم خواستم ببینم اینی که همیشه سایه اش رو زندگی من بوده چه جوریاست واینطور که شد باهات روبه رو شدم »من :« می خوای آزارم بدی ؟ می خوای چیزی بشنوی ؟ می خوای چیزی بگی ؟ چی ؟ » یهو نرم شد :« نه دختره من نه آزار دادن بلدم ونه هیچ چیز دیگه دوس داری با هم حرف بزنیم ؟ می دونم درخواست معقولانه ای نیست ولی من خیلی حرف دارم که می خوام باهات بزنم » نمی دونستم چی کار کنم ! نمی دونستم چی بگم ! واون حرف زدو حرف زد از خودش گفت از تو گفت از اون دخترک کوچولوتون گفت از مادرت و از درد و آخرشم از من گفت .همین اندازه که می دیدم منصفانه قضاوت می کنه ی نفس راحت کشیدم .همین اندازه که مث مامانت منو باعث و بانی بدبختی خودش نمی دونست ی نفس راحت کشیدم ولی با همه اینا اخر ش گفت :« بازم دلیل نمیشه که از تو خوشم بیاد تو سه سال تموم سایه ات مث بختک افتاده بود رو زندگی من ! تو . . .» دیگه نذاشتم ادامه بده :« حالا تو گوش کن ! من منکر عشق خودم به مهرداد نبودم و نیستم هیچ وقت ! من عاشقانه دوست می داشتمش و می پرستیدمش ولی با همه اینها آرامش و راحتی خیال اون برای من فلک زده از زندگی خودم مهمتر بود من وقتی دیدم اون نتونست مث من سرسخت واسته رو عشقش نتونست مث من محکم باشه و آخرشم به حرف مامانش با شما ازدواج کرد نمی گم که راحت بود نه ! خیلی هم برام سخت بود و کشنده ! اینکه دیگه برا همیشه از دستش دادم غیر قابل باور بود ولی با همه اینها هیچ وقت به خودم اجازه ندادم بخوام برا ی بارم شده بهش نزدیک بشم و یا هر چیز دیگه ! من سه سال تموم فقط و فقط از دور می دیدمش و از دور می بوییدمش و می بوسیدمش و باهاش حرف می زدم ی بار نخواستم خودمو بهش نشون بدم چون نمی خواستم با دیدن من وامونده خاطرات با هم بودنامون زنده بشه براش و زندگیش از هم بپاشه می فهمی ؟ از اون گذشته تو میدونستی من اولین عشق مهرداد بودم میدونستی اون دلش منو می خواست و به تحمیل مادرش با تو ازدواج کرد تو همه اینارو می دونستی ولی بازم خودت خواستی باهاش باشی نخواستی ؟ » احساس می کردم چشاش داره به اشک می شینه :« اره من همه اینا رو می دونستم چون منم مث اون به اجبار خانواده وبرا فراموشی عشق خودم باهاش ازدواج کردم ولی باز هم دلیل نمی شد که مواظب زندگیم نباشم دلیل نمی شد وجود ناخواسته تورو تحمل کنم » « آخه دختر تو چی می فهمی سخته ی زن باشی و ببینی شوهرت همش تورو با ی اسم دیگه صدات می کنه سخته تو آغوش شوهرت باشی ولی اون همش با یاد یکی دیگه ازت لذت ببره ! سخته خیلی سخته بعدها بفهمی اسم دخترکت اسم عشق سابق شوهرت بوده ! اینا سخت نیست ؟! درسته من چندان علاقه ای بهش نداشتم ولی با همه اینا شوهرم بود ونمی تونستم این چیزا رو تحمل کنم و ماجرا اسم بچه باعث شد بهترین و بزرگترین بهانه دستم بیاد و دیگه . . . بقیشم که خودت می دونی » من :« من باید چی بگم الان ؟ باید معذرت خواهی کنم برا همه اون حضور ناخواسته و ندانسته ام تو زندگیتون ؟ معذرت خواهی کنم برا معاشقه های تصنعیتون ؟ معذرت خواهی کنم برا . . . اگه بخوای آره این غرور رو خوردش می کنم و معذرت خواهی هم می کنم اینطوری خیالتون آروم میشه ؟ » نشست گریه کرد :« من فقط اومدم دنبال بچه ام تو این مدت هر چی با خودم جنگیدم دیدم نمی تونم دوریشو تحمل کنم اون بچه پاره تنمه و من خودمو نمی بخشم برا اینکه گذاشتمشو رفتم ! ولی حالا که اومدم پیداش نکردم بهم گفتن رفتن خارج از کشور به هر کی می شناختم و هر آشنای دورو نزدیک سرزدم ولی کسی خبر نداشت تا تورو دیدم فقط و فقط تصور اینکه تو شاید بتونی کمکم کنی باعث شد بیام پیشت ! » ی جوری شده بودم نشستم کنارش :« من فقط می دونم که رفتن انگلیس همهشون .منتها فقط مریم اینجاست شمارشو بهت می دم بقیش دیگه با خودت » ی کم دیگه از خودش گفت و از همسرش و از زندگیش و بعدم ازم خواست تا بیام و مزارتو نوشنش بدم مونده بودم تو رو دروایسی ولی خب رفتیم . نشست و گریه کرد و گریه کرد و من از گریه اون بدجور به هق هق افتاده بودم اونم هی ازت معذرت خواهی می کرد و می گفت :« بعد رفتنم با اینکه نفرت داشتم ازت ولی باز آرزو می کردم بتونی من و گناهمو ببخشی و با این دختره خوشبخت بشی » چی بگم از بقیه اش که دیگه گفتن نداره وقت خداحافظی گفت :« ایشالله خوشبخت بشی و دیگه هیچ وقت همو نبینیم هیچ وقت . . .» ورفت .اون رفت و من حالا مونده بودم چطور برگردم خونه و اگه سیا حرفی به بابا گفته باشه چی جواب بدم و چی کار کنم .زنگ زدم به سیا تاببینم اوضاع خونه چطوره و اون چیزی نگفته باشه که گفت :« بابا خیلی وقته منتظرته و بعدم صدا فریاد بابا پیچید تو گوشم : به اون دختره احمق بگو هر قبرستونی هست برگرده بیاد » مث سگ می لرزیدم فک نمی کردم سیا اینطور یهو بی رحم شده باشه . بازم گفتن نداره برخورد بابا و حرفایی که بارم کرد درست دو ساعت تموم سرپا واستاده بودم و اون هی دعوام می کردو فحشم می داد و تهدیدم می کرد آخرشم گفت : به ارواح خاک بابام ی بار دیگه ببینم با اونا همصحبت شدی چنان بلایی سرت بیارم که آرزو مرگ کنی .متوجه شدی ؟ ومن فقط گفتم : چشم معذرت می خوام و با ساکت شدن بابا خودمو انداختم تو اتاقم و زدم زیر گریه که سیا اومد سرش داد کشیدم که بره گمشه دوسش ندارم و مزاحمم نباشه ولی آشغال گوش نکرد و خودشو ولو کرد رو تخت : خب تو چرا نمی خوای آدم بشی ؟ منکه می دونم حال و روزت بدتر بهم ریخته تو داری خودتو گول می زنی جون من ی کم به خودت بیا ادم شو خواهش می کنم اینقده هم بابا و مامان رو اذیت نکن .چیزی نداشتم برا جواب دادن فقط گریه می کردم و اونم بیشعور همونجا رو تخت من خوابش برد منم دلم نیومد بیدارش کنم .تا الانم مدام حرفای اون تو گوشم زنگ می زنه و هی دوره اش می کنم . همش فک می کنم این ی فیلم بود که دیدم .ای خدا تو چی از جون من می خوای ؟ بس نیست اینقده درد اینا چیه هی اضافش می کنی !