84
بابا امروز خیلی سرسنگین بود باهام منم جرات اینکه مزه پرونی کنم و نازو اطوار بیام رو رو نداشتم .با سیا مثلا قهرم ٬ مامان هم مثلا با رفتارش می خواد بفهمونه که اونم آره ! ومن این دلم داره می ترکه بدجور ! امروز همه فرشا خونه رو فرستادن قالیشویی از کله سحر مهین خانوم اومده و داره به مامان کمک می کنه تو خونه تکونی همه چی بهم ریخته .منم مدام پای نت با ی فلاکس چایی دم دستم مامان هر چند دقیقه هی می یومد تو اتاقم :« نمی خوای ی تکونی به خودت بدی ؟ حداقل پاشو اتاق خودتو زیرو رو کن » انگار نه انگار که شنیده باشم بعدشم حاضر شدم به بهونه خریدن شامپو شیپر رفتم بیرون ! از الکی دور زدن تو خیابون اونم تنهایی خسته شدم و آخرش برگشتم خونه .قیافه سیا دیدنی بود ی دستمال بسته بود سرش داشت گرد گیری می کرد وقتی رفتم اتاقم دیدم مهین خانوم کمدمو ریخته بهم داره لباسامو مثلا مرتب می کنه یهو دیدم لباس عروسیم که هیچ وقت به تنم ننشست افتاده رو زمین و دخترکش رویا هم نشسته داره با سنگهای لباس بازی می کنه دست خودم نبود یهو اعصابم خورد شد :« کی به شما گفت اونو بردارین ؟مگه من نگفتم کسی به اتاقم دس نزنه ؟ » طفلی خشکش زده بود و هی معذرت خواهی می کرد :« خانوم ببخشید مامانتون خواستن اینجارو مرتب کنم » با داد و بیداد من مامان و سیا اومدن تو اتاق ٬ مامان :« چته ؟ ادب و شعورت کجا رفته ؟ به چه حقی صداتو بلند می کنی عوض تشکر کردنته ؟» من :« ی چیزی میگی ها مامان خوبه گفته بودم دست به اینجا نزنین منکه چلاق نیستم خودم اینجا رو مرتب می کنم بعدش می بینی که همه چیزو خانم ریختن بیرون اگه پاره می شد چی ؟ اگه شیپی می رفت روش چی ؟ اگه فلان می شد چی ؟» بعدم نشستم زمین و اونو برداشتمش نشستم ی گوشه زار زدن اونام همه رفتن بیرون .صدا مامان رو می شنیدم که داشت از مهین خانم عذر خواهی می کرد :« خیلی حساسه به اون لباس اگه منم دست می زدمش همینطور قشقرق به پا می کرد و شما ببخش و فلان ...» دوس داشتم بلند بلند گریه کنم برا همین موزیک رو بلند کردم تا اخر و اونوقت نشستم حالا زار بزن. آخ که این لباسی که همه آرزو تن کردنشو دارن من ماههاست که گوشه کمد لباسام و لابه بلا هزار رنگ پنهونش کردم .چه شبها که از سر دلتنگی برداشتم تابپو شم و باهاش چرخ بزنم ولی هر بار این وامونده دل پا گذاشت رو خواستشو نشست زار زد .ی کم که آروم شدم رفتم بیرون همه ی جوری خودشو نو مشغول کرده بودن و من خجالت زده از رفتارم با مهین خانم رو نداشتم تو چشاش نیگا کنم .اخرش رفتم و ازش عذر خواهی کردم و خواستم صورتشو ببوسم که نذاشت :« مهم نیست خانومی .تو هم مث دختر منی من به دل نگرفتم .شما حق داشتی نباید بی اجازه دست به کمدتون می زدم » ومن آب شدم رفتم تو زمین زبونم بند اومده بود نمی دونستم چی بگم :« بیشتر از این خجالتم ندین بیشعوری منو ببخشین واقعا معذرت می خوام » بعدشم دست رویا رو گرفتم بردم و اتاقم :« هر کدوم از این عروسکارو که خوشت می اد بردار » واخ که چه طبع بلندی داشت این دخترک هشت ساله هر چی می گفتم می گفت :« نه من خودم ی عالمه عروسک دارم تازه از مال تو هم خوشگلترن » از هر راهی رفتم ولی اون با اینکه می دونستم خیلی دوس داشت یکی رو برداره ولی پا رو دلش می ذاشت .رفتم پیش مهین خانوم :« خواهش می کنم بهش بگین دستمو رد نکنه من از خیلی وقت پیشا می خواستم چند تا از اینارو بدم رویا منتها شما دیگه نیومدین اینجا » خوب که مامانش اجازه داد بعد طفلی اینقده لابه لا عروسکا چرخید تا یکی رو انتخاب کنه با اینهمه بازم شرم داشت بالاخره یکی رو برداشت و خودم هم سه تا دیگه بهش دادم وچقدر که از خنده اون من شاد شاد شدم .الانم بابت اون رفتارم خیلی از خودم بدم اومده .من کی ادم می شم خدا می دونه !