بالاخره بعد دوروز تمیز کاری خونه از اون ریخت و پاش بیرون اومده بود .بعد ناهار مهین خانوم و دخترکشو بردم برسونم خونه شون این تنهایی فرصتی بهم داده بود تا هر چی رو که دوس داشتم ازش بپرسم آخه هر وقت می خواستم از زندگیش و گذشتش برام بگه مامان نمی ذاشت :« ی وقتی نبینم چیزی ازش سوال کنی ! زندگی  و گذشته اون به ما ربطی نداره همین اندازه که اون داره برا گذران زندگی این کارو می کنه خودش همه چی رو نشون میده !» ولی من هیچ وقت نتونستم این حس کنجکاوی / البته کنجکاوی که نه این حس فضولی رو بخوابونمش ! وقتی باهاش حرف زدم هیچی نگفت فقط اه کشید و :« خانومی تو هنوز خیلی کوچیکی برا شنیدن سختیهای زندگی من »!!!!!!!!!! اینقده خجالت کشیدم که حد نداشت :« اگه از کوچکی من منظورتون بی ادبی اون روز منه من معذرت می خوام .خیلی خیلی هم شرمسارم » فقط گفت :« نه عزیزم بدبرداشت نکن منظورم اینه  حیف خوشی های تو نیست که با شنیدن دردهای من رنگ و روش برا ی لحظه هم شده عوض بشه ! شاید ی روزی برات گفتم .می گم ولی باشه ی وقت دیگه » دیگه هم اصرار نکردم .ولی مدتهاست که مهین خانم و رفتارش منو بدجور به خودش مشغول کرده ی خانوم زیبا و خیلی باوقار و در عین حال که ازش برمی یاد تحصیل کرده هم باشه چرا باید بیاد تو خونه امثال ما کار کنه اونم برا سیرکردن شیکم ی دونه دخترکش ! چرا باید تو اون محله بشینه  که ادماش با چشاشون همه هستی و نجابتتو می خوان قورت بدن ! چراباید از من عوضی و بیشعور که هیچی حالیم نیست هی معذرت خواهی کنه !!!! .پریسا تماس گرفت که همه تو باغ اونا جمع هستن و اگه میشه یکم کوفت و زهر مار بخرم و برم پیششون بعد گذاشتن مهین خانم دیگه خونه برنگشتم با سیا تماس گرفتم تا حاضر شه بیاد بریم پیش بچه ها  .بیشعور چقدرم که نازشو کشیدم حالا اون آشتی نمی کرد تا اینکه اومد .آی این پروانه لوس و آشغال تا چشش به ی پسر می یفته آب دهنش آویزون میشه هی سعی داشت خودشو به سیا نزدیک کنه و طفلی نمی دونست که سیا چقدرم ازش بدش می اد. با تموم شدن این محرم و صفر پریسا و امیر هم می خوان روزا اول عید جشن عروسیشونو بگیرن بعدم برا ماه عسل برن فرانسه پیش مادر امیر .گفته بودم این آشغال نمی تونه دهنشو نیگه داره ها به همه گفته بود جریان اون سالن زیبایی رو پروانه و مریم هم هی اذیتم می کردن و بقیه هم هر هر بخند و من هی حرص می خوردم و دوس داشتم سر به تن پریسا نباشه ٬فریبرز رو بعد  اون روز تو کافی دیگه ندیده بودم تا امروز که اتفاقا اونم با خواهرش اومده بود چقدر این دخترک بیست و یکی دوساله نازو زیبا بود وصد البته خیلی وقیح و پر از عشوه ! احساس می کردم سیا طور خاصی بهش نیگا می کنه بهش گفتم :« جای سحر جونم خالی دوروز نیست اومدی تعطیلات حالا چشات داره رو چش و ابرو یکی دیگه موج می زنه !!!» سیا سرخ سرخ شد و انگاری بهش برخورد :« ببند دهنتو دیونه اصن چطوره برم ی گوشه بشینم هیچ کی رو نیگا نکنم ها ؟!» فریبرز اومد کنارم و خواست تا خواهرشو با من آشنا کنه .اسمش آفاق بود و پرستاری می خوند ٬ کامیار مثلا داشت آتیش روشن می کرد و لی زیر زیرکی چشش به ما بود وهمینطور پروانه و آرش و مریم آخرش نتونستم خودمو کنترل کنم سرشون داد کشیدم :« چتونه شماها ؟ بیاین  منو قورت بدین البته نه قورت دادن آرومتون نمی کنه بیاین بجویین تا خیالتون راحت باشه ! مرگ گرفتتونو هی چشاتونو دنبال من می چرخونین ؟» اولین کسی که صدا خندش بلند شد همین آفاق بود بعدم پروانه:« آخه هر کی می اد زرتی جذب تو میشه جون من بگو چی کار می کنی ی کم هم به من یاد بده » از شون دور شدم و با دخترا رفتیم  دورتر از بقیه مریم :« والله این پروانه گناه داره به هر کی دل بست اون اومد دلبسته تو شد » اینقده حرصم گرفت و بهترین موقعیت دستم اومد تا پروانه رو بنشونم سرجاش :« آخه این دیونه با یکی که نمی پره . یادته هی ازم می پرسیدی که چی جواب خواستگاری کامیار رو دادم ؟ اینقده زار می زدی که دوسش داری و عاشقشی و فلان دو روز نگذشت از کامیار هم سیر شدی با فرشید لاو ترکوندی سه روز بعد از اون این فریبرز رو آوردی حالا  به من چی که  اینا همه تورو انداختن کنار و . . .  هی زر می زنی که  چرا این منو ول کرد و چرا اون اینکارو باهام کرد آخه عزیز من پسر جماعت هر چقدرم کثیف و ناهنجار باشن بازم دوس ندارن با دختری که با همه لاو می ترکونه و هر هر می کنه باشن می فهمی ؟بعدشم دفعه  آخرت باشه پیش بقیه اینجور می حرفی ها » انگار نه انگار که شنیده باشه گفتش :« بی خیال بابا این پسرا ارزش اینکه بهشون عشق نثار کنی رو ندارن برا من مهم نیستن اصن همین که ببینم نمی تونن منو و خواسته هامو برطرف کنن می رم سراغ یکی دیگه ٬ فقط موندم تو آشغال چی داری همه می خوان خودشونو بهت بچسبونن » بعد صدا پریسا دراومد:« پروانه اینم اضافه کن غیر از پسرا  زنهام می خوان با این آشغال معاشقه کنن » آی سوختم آی سوختم  گر گرفته بودم نمی دونستم چی جوابشو بدم و اونام همه زدن زیر خنده و هی اذیتم می کردن و من هر چی دنبال پریسا رفتم دستم بهش نرسید تا دلمو خنک کنم !.برگشتنی آفاق هی سیا رو به حرف کشونده بود و ولش نمی کرد ومن از این رفتار سیا بدم اومده بود  تو ماشین تا جا داشت فحشش دادم :« تو بیخود می کنی میگی عاشق سحری تو بیجا می کنی التماس بابا می کنی تا برات بره خواستگاری سحرتو غلط می کنی می گی یا سحر یا هیچ کی دیگه به قول پروانه شما مردا ارزش اینکه عشق نثارتون کنن رو ندارین مگس وقتی دلت با سحره چطور تا یکی دیگه با این آب و رنگ دیدی هی مزه پرونی می کنی باهاش  شماره می گیری ازش چراااااااااا؟ » ساکت بود فقط گفت :« تو اشتباه می کنی منکه لاو نترکوندم باهاش ترکوندم ؟ شماره هم اون داد نه من .زشت بود شماره ی خانم رو رد کنم نمی خواستم بهش بربخوره  همین اندازه بدون که قرار نیست من به اون زنگ بزنم و این رابطه ادامه داشته باشه حالا خیالت راحت شد ؟» هیچی نگفتم  وتو این فکرم که فردا برم سراغ آفاق بگم این داداش من نامزد داره اون دندونو بکن بنداز دور .