این روزا دارن مث باد هو می کشن و می گذرن و با . . . به من می خندن ! اصن حال و حوصله عید رو ندارم ٬ مامان هی اصرار داره تا برا خودم خرید کنم ولی حسش نیست ٬ وقتی مجبور باشی عید رو هم تو خونه بگذرونی ! بابا می گفت :" کسی برا عید برنامه ای نریزه امسال مهمون داریم !" منم که به طور کل محروم شدم از هر اظهار نظری ! بابا با هام حرف می زنه ٬ می خنده ٬ شوخی می کنه ولی نمی دونم چرا هی یاد سیلیهاش می یفتم و دلمو درد می گیره ! بگذریم الانم که دارم می نویسم انگاری سوزشش رو احساس می کنم ! تو این یکی دوروزه هر کی از راه رسید و نشست منوگرفت به باد سرزنش و نصیحت ٬ بابا دوباره برام از آقای ایلاتی وقت گرفته  میگه :" تو باید اساسی روانکاوی بشی٬ عادی نیستی ٬ آدم برا ی مرده که هیچ خیری ازش ندید اینقده خودشو اسیر نمی کنه !" دوس ندارم نه دوس ندارم برم ولی جرات مخالفت رو هم ندارم .اتابک میگه :" وقتی ازدواج کردی و دوتا بچه افتاد تو بغلت اونوقت می فهمی که همه اینا بچه بازی بوده واونقدام سخت نبوده " مامان میگه ": می فهمم ولی خواهش می کنم به خودت بیا نمی خوام از دست دادنتو به تماشا بشینم " مونا جون میگه :" وقتی یکی می میره یعنی دیگه هیچی یعنی دیگه نیست دیگه نمیشه باهاش بود دیگه نمیشه باهاش حرف زد پس اونقدر اون خاطرات رو نبش قبر نکن بذا اونم آرامش داشته باشه " دیروز پریسا اومده بود پیشم می گفت  :" تو باید ی دوست پسر برا خودت داشته باشی اینطوری راحت تر می تونی با گذشته ات کنار بیای و کم کم اونو هم فراموش کنی " اصن متوجه منظورش نشدم  گفتم :" دارم مگه نمی بینی کم هم نیستن " گفتش :" می گم خنگی نگو نه ! دوس پسر نه اینجوری ٬مثلا همین کامیار. . .  منظورم اینه باهاش بیشتر از ی دوس پسر باشی ٬ قاطی بشی ٬فهمیدی ؟"!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چشام شد هشت تا:" یعنی ماچ و بوسه ! دل و قلوه ! شایدم سکس اره ؟!" هیچی نگفت و من هی بلند بلند رو سرش داد کشیدم :" آشغال تو دیگه چرا ؟ تو چرا منو نمی فهمی ؟ اخه این وامونده دل باید راضی بشه یا نه ! مگه میشه به هر کی از راه رسید دل سپرد ! من برا جسم خودم هم ارزش می ذارم چطور بسپرمش دست یکی که هیچ حسی بهش ندارم !" بعضی وقتا مث الان تو درک استدلالهای عجیب و غریب اینا می مونم اگه میشد که خودم همین کارو می کردم ! کی بدش می اد از این لذات جسمانی ؟! منتها به قول بابا که میگه :" همیشه برا خودتون اونقدر ارزش بذارین که هر کسی رو به هم آغوشی خودتون دعوت نکنین !"به این مزخرفاتی که از نجابت و حیا و ... می گن هم اعتقادی ندارم ! وقتی یکی رو دوست داشته باشی و عشق نثارش کنی دیگه نباید هیچ مرزی برا یکی شدن بذاری ! که نذاشتم ! هنوزم وقتی یادت می یفتم بوی تنت مستم می کنه ! من برا تو هیچ مرزی نذاشتم وشاید برا کسی که بعد از تو هم بیاد نذارم منتها ٬ منتها من تا تورو ی جایی تو اون ته مه های دلم ننشونم که هی مث گل خیار سرباز نکنی  نمی تونم یکی دیگه رو بپذیرم ! اتابک تنها راه رو در ازدواج من میدونه ولی چطور باید به اینا بفهمونم که من نرسیدم هنوز به اونجایی که یاد تورو بخوابونم .من نمی تونم با اونی که بعدها می خواد بیاد معاشقه داشتم باشم ولی همش تو ٬تو ذهنم جولان بدی ! من نمی تونم تو آغوش یکی دیگه باشم ولی همش گرمای تن تورو حس کنم می فهمی ؟! اونوقته که اینا میشه خیانت به همسر نمیشه ؟! خیانت ٬ خیانته دیگه جسمی و روحی نداره که .بگذریم ! باز سرم به ویز ویز افتاد . . . اتابک اینا برا تعطیلات عید می خوان برن دبی! من موندم اینهمه جاهای دیدنی تو این دنیا هست اونوقت این دبی چی داره جز هزار تا عرب شکم گنده آشغال و چند تا مرکز خرید همین . . . حیف از وقت و سرمایه نیست که برا این عربای بی همه چیز خرج بشه ! سیا هم که قرار بود با دوستاش بره شیراز ولی با حرف بابا مجبور شد برنامشو بهم بزنه ٬ حالا این مهمونای بابا کیا هستن خدا می دونه منکه نمی شناسمشون ٬ مامان میگه از دوستان قدیم هستن و ...مطمعنا تعطیلات خوبی نخواهیم داشت .دوس دارم وقتی از خواب بلند می شم تقویم چهارده فروردین رو نشون بده ! آی خدا اینهمه کابوس جون هر کی دوس داری ی شب هم بذا دلمون خوش بشه !