89
حالم خوش نبود امروز وحشتناک افتاده بودم کنج خونه ضعف دل پیچه و کمردرد و سردرد و کوفت زهرمارو ...آخرشم مامان ی سرم وصل کرد تا حالم جا اومد ! اینجور وقتا هزار بار به کفر می شینم و خدارو به محکمه می کشونم که چرا منو زن آفرید !!! پریسا دم به دقیقه می زنگید که باهاش برم خرید موندم دیگه کدوم پاساژ و کدوم فروشگاست که این اونجارو غارت نکرده باشه عصری که ی کمی بهتر شدم رفتم دنبالش و هر جا که دلش خواست منو کشوند از دیدن تاج بگیر تا نوع ناخنهایی که می خواست شب عروسی استفاده کنه !!! می گفت دوس دارم ساقدوشم بشی ! گفتم :« می خوای چهارروز دیگه رخت عزا تن کنی ؟ ولم کن دستا من رنگ حنا نداره !» می گفت :« املی دیگه ! واسه همین امل بازیاتم هست که نمی تونی با یکی لاو بترکونی » حوصله حرف زدن رو نداشتم گفتم :« بس کن من نیومدم تو درسم بدی » ی کروات زیبا برا بابا گرفتم واسه روزعید که کادوش بدم هر چند دوس نداشتما یعنی ی جور دلخور بودم ازش ولی بازم نمی شد سال تحویلی من چیزی کادو ندم ! برا مامان هم هر چی فک کردم چیزی ذهنم نرسیدو به چشمم نخورد که بخرم وگذاشتمش برا بعد ! بعد خرید پریسا خواست بریم کافی حوصله نداشتم پیاده روی هم خیلی کرده بودم باز درد کمرم شروع شده بود داشتم ضعف می کردم :« نه ! خسته ام فقط ی تاکسی بگیر منو برسون خونه ٬ الانه که اینجا پس بیفتم » بیشعور مسخرم کرد و هی اذیتم کرد و آخرشم منو به زور برد اونجا غیر از مریم و محسن کسی نبود اونام مث همیشه داشتن تو سرو کله هم می زدن من موندم با اینهمه اختلاف نظرهایی که دارن چطور نامزد شدن و به هم عشق دارن ! دیگه نمی تونستم تحمل کنم سرم هم به ویز ویز افتاده بود خواستم برم که کامیار اومد .گفت بمونم حوصلشو نداشتم نه اون نه هیچ کس دیگه داشت حالم از خودم و پریسا و کامیار بهم می خورد .خواست برسونه منو نذاشتم :« نیازی نیست احتیاج دارم به پیاده روی » یهو پریسا صداش در اومد که :« تو که می گفتی خسته شدی از بس راه رفتی دنبال ماشین بودی خب بذا برسونتت دیگه » کارد میزدی خونم در نمی یومد دوس داشتم تف بندازم روش بگم :« آشغال من هر کی نیستم من خر هر چی دوس ندارم من تو و پروانه نیستم »!!!!! محل ندادم و رفتم بیرون خواستم پیاده برم ولی اینقده این کمر درد فشار آورد بهم که مجبور شدم واستم تا ی تاکسی گیر بیارم .آی هر کی از راه رسید و ی ترمز گرفت و بوق بوق راه انداخت .خدا خیر بده تاکسیا رو هیچ کی نگه نمی داشت هر چی مامان زنگیدم خونه نبود و گوشیش خاموش بود مجبور شدم بابابا تماس بگیرم اونم گفت :« موقعیت ناجوری داره نمی تونه بیاد دنبالم !» دوس داشتم بشینم زمین و گریه کنم از این درد لعنتی که داشت زره زره منو می خورد !از شانسم بودکه یهو امیر محمد برام نگه داشت و من از خوشحالی زیاد خدارو شکر کردم و خودمو انداختم صندلی عقب تا حداقل ی کم دراز بکشم .اونم هی می گفت :« بیا جلو بابا مگه من مسافر کشم » حوصله حرف زدن رو هم نداشتم :« جون عمه امیر برو اینقد وراجی نکن حالم خوب نیست داره سرم می ترکه » بازم ی سرم دیگه . . . امیر شام رو هم موند پیشمون موقعیت خوبی بود و خیلی دوس داشتم در مورد اون روز که با سیا پچ پچ می کردن ازش بپرسم ولی وقتی عمه اومد دیگه فرصتی پیش نیومد تا امیر محمد رو به حرف بکشونم . عمه هی قربون صدقم می رفت البته عادتشه ی جورایی هم منو بیشتر ازبقیه برادرزاده هاش دوس داره و همینطور فرنام رو بعدشام هم منو به زور خوابوند رو تخت تا به قول خودش ی کم کمرمو ماساژ بده تا حالمم جا بیاد اولش دوس نداشتم ولی وقتی این کارو کرد اینقده آروم شد درد کمرم که حد نداشت .حالا اون دستاش خسته شده بود ولی من دوس نداشتم دس بکشه :« جون عمه ی کم دیگه تازه داره خوشم می اد » اینقده خندید که حد نداشت . وقتی برگشتم تا خندشو ببینیم حالتهای صورتش منو یاد بابایی انداخت بغضم گرفت بغل کردم عمه رو گفتم :« می دونین وقتی می خندین شبیه بابایی می شین » طفلی اونم غمش گرفت و من دلم خواست کاشکی بابایی هم امسال پیشمون بود .کاش !