دو سه روزه در حال تمرین رقص می باشم اونم از نوع حاجی فیروز  پریروز الی خانوم اومده بودپیش مامان .بعدش شروع کرد به حرف زدن و اینا که :« آره !امسال موندم چی کار کنم اون آقایی که چند سال بود می یومد برا جشن آخر سال و چهارشنبه سوری امسال پول بیشتری خواسته و منم با اینهمه هزینه ای که تا حالا برداشته واسم نمی تونم بهش بدم .بهزیستی هم قبول نمی کنه میگه هزینه فوق برنامه هاتونو می تونین از خانواده ها تامین کنین » منم فقط برا شوخی و خنده گفتم :« الی جون من حاضرم بیام بی هیچ دستمزدی براتون برقصم شاید فرجی شدو این رقص مارو برد خونه شوهر » آی اینقده خندیدم و خندیدن که حد نداشت ولی خب مث اینکه الی خانم شوخی منو جدی گرفته بود ومی گفت :« آره بد چیزی هم نگفتی اگه موافق باشی و مامان اجازه بده من با مربی موسیقی مهد صحبت می کنم از فردا برنامتو هماهنگ کن بتونی ی ساعتی بیای برا تمرین رقص حاجی فیروز تا چهارشنبه عصر که برنامه داریم » مامان هیچی نگفت.منم مونده بودم که چی جواب بدم :« ولی الی جون حاجی فیروز مرد بوده نه زن بعدش حالا صورتمو سیاه می کنین این موهارو چی کارشون کنم نمیشه روسری سر کنم که حاجی فیروزم که مو به این بلندی نداره اینارو کجا قایمشون کنم »الی خانم همش می گفت :« تو قبول کن بقیه اش با خودم ی حاجی فیروزی درست کنم ازت که حرف نداشته باشه » شبش وقتی برا بابا صحبت کردم هی اذیتم می کرد می گفت :« خوشم باشه پیشی من می خواد بره جلو چش هزار تا نامحرم برقصه » بعدم گفت :« هر جور خودت می خوای اگه دوس داری برو » حالا الان دوروزه صبحها یکی دوساعتی می رم مهد الی خانم و با مربیشون کار می کنم آی اینقده می خندم وقتی می خوام ادا حاجی فیروز در بیارم امروزم لباسم آماده شد  لباس اون حاجی فیرزو قبلی خیلی برام گشاد  بود٬ ی تست گریم هم دادم اینقده مزحک شده بودم که حرف نداشت.این مدتی که تو مهد هستم خیلی بهم خوش می گذره بچه ها دورم جمع می شن و منو به اسم حاجی فیرزو صدا می کنن وبماند که چقدر مربیهای دیگه از مثلا تمرین من خیلی خندشون می گیره .فقط ی چیزی اذیتم می کنه به الی خانم می گم :« نمیشه برا روز جشن فقط مادرارو دعوت کنین والله من روم نمیشه پیش مردا برقصم و ادا و اطوار در بیارم » اونم هی میگه :« تو کاریت نباشه  طوری گریمت می کنم که کسی نفهمه تو دختر هستی » تو خونه هم هی موزیک می ذارم تمرین کنم والله این حاجی فیروز شدن  همچین آسون هم نبودا خودم از رقص خودم خندم می گیره بخصوص وقتی که باید خم شم و . . . . مامان هم می میره از خنده .والله هر چی بابا اصرار می کنه ی کم براش اجرا کنم روم نمیشه و طفره می رم اونم میگه :« خوبه والله از من خجالت می کشی اونوقت اون روز می خوای چی کار کنی با اون همه پدرو مادر » .بگذریم ! امروز آفاق رو دیدم هی سراغ سیا رو می گرفت منم اعصابم خورد شده بود گفتم :« آفاق جون داداشم نامزد داره خیلی هم می دوستتش٬ انشالله چند وقت دیگه هم دس زنشو می گیره می ره ماه عسل !!!» طفلی بدجور خوردبه ذوقش دیگه هیچی نگفت منم خیالم راحت شد .مریم می گفت :« گناه داره چرا اذیتش می کنی » گفتم :« اذیت چیه ! به خدا جدی گفتم .یعنی می خوان نامزد بشن و بقیشم معلوم نیست بذا این طمعش بریده بشه » پروانه هم خدا خیرش بده اینقده از دوس پسر تازه ای که گرفته بود حرف می زد که سرمو بردهمش می گفت :« ولی ایندفعه کور خوندی ژامی عمرا بیارم باهاتون آشنا کنمش که دوروز دیگه زرتی بچسبه به تو »  دیونه اس بخدا .پریسام این روزا سخت مشغول خرید کردنه و کم می بینمش .ی چیز دیگه این مونا جون زده به سیم آخر دیروز رفته بود ابرواها به اون خوش فرمی و نازشو سوزونده بود و جاش تاتو کرده بود اینقده هم خود شیفته شده که حد نداره .خریت هم حدی داره بخدا موندم اتابک چطور بهش اجازه میده .والله منکه می گم تاتو فقط برا اونایی هستش که ابرو ندارن و یا زیاد خوش فرم و زیبا نیست ! مدام هم ازم می خواد نظرمو بهش بگم منم هی می زنم تو ذوقش :« خیلی زشت شدی از بیست متری داد می زنه تاتو کردی حیف ابروهات نبود؟! طفلی اتابک دلم براش کباب میشه زنش روز به روز داره  مصنوعی تر میشه  » اونم میگه :« تو داره حسودیت میشه ٬ حقم داری عزیزم اختیارت دست خودت نیست نمی تونی این کارو کنی برا همین به جلیزو بلیز افتادی داری اینو میگی تو بهتره همون حاجی فیروز بشی » اینقده اعصابمو خورد کرد هر چی دنبالش کردم دستم بهش نرسید مامانم هی جانبداری  عروسشو می کرد و می گفت بهتره اینقد سربه سر مونا جون نذارم . هیچی دیگه فعلا سخت مشغول تمرین حاجی فیروز شدن می باشیم .