عجب غلطی کردم شدم حاجی فیروز فک می کردم فقط ی برنامه نیم ساعته اس اونم تو ی روز ولی حالا هر روز علاوه برتمرین باید یکی یکی با بچه های مهد از شیرخواره گرفته تا اونایی که آمادگی هستن عکس بگیرم اونم نه یکی ی بار تکی با هر کدوم ی بار با اونایی که با هم صمصیمت زیاد دارن ی بار گروهی با بچه های ی کلاس !!! پدرم در اومده حسابی به الی خانم گفتم :« مگه مجبورین خب چرا ؟!» می گفت :« مجبور که نه ! ولی خب ما برا هر بچه ای ی آلبوم داریم که آخر سال تحصیلی به خانواده هاشون تحویل می دیم ، تو این آلبوم از روزا اولی که می ان مهد تا اخرین روز از همه جشن ها و برنامه گرفته تا اردوها و اتاقهای بازی و هنگام چاشت خوردن و خوابیدن و حالتهای مختلف بچه ها فیلم و عکس گرفته میشه تا خاطرش براشون بمونه » بعدم آلبوم یکی دوتا از بچه هاشونو دیدم .بچه شیرخواره ونگ می زد ازش عکس گرفته بودن ، اون یکی وقت چاشت شیرو ریخته بود رو لباسش ازش عکس گرفته بودن ، یکی با خمیر بازیهاش مربیشو گریم کرده بود از اونم عکس گرفته بودن .با دیدنشون اینقده حسودیم شد یاد دوران مهد خودم افتادم که از هر سالش فقط ی دونه عکس داشتم اونم گروهی با مربی !امروز نوبت بچه های نو پا و یکی دوساله بود که بشینن بغلم و عکس بگیرن چه مکافاتی بود بعضیا ازم می ترسیدن و ونگ ونگشون سرمو برده بود علاوه بر مسخره بازی باید کاری می کردم تا تو بغلم آروم بگیرن که عکسشون خراب نشه .بعضی ها م اینقده ریلکس و راحت بودن که هی دوس داشتن دماغمو بکشن و کلاهو از سرم بردارن  والله سرم به ویز ویز افتاده بود حسابی .الان خیلی دلم می خواد این روزا زود بگذره و تا چهارشنبه بیاد و من ی نفس آروم بکشم! ظهر بود که برگشتم خونه اینقده خسته بودم حد نداشت غافل از اینکه باز باید مامانی رو برم ساری حوصله جاده رو نداشتم نه اینکه نداشته باشما عاشق رانندگی تو جاده هستم ولی اصلا حالشو نداشتم .مامان هم می گفت که بابا نتونسته ببرتش گفته یادم نره که مامانی از برنامش عقب نمونه و به موقع هم برشگردونم که قرصاش یادش نره !!! من موندم این مامانی دم پیری عجب دوره هایی با دوستای قدیمش می ذاره .بابا هم اینجور وقتا میگه :« اون الان بیشتر از هر وقت دیگه ای نیاز داره به اینکه با هم دوره ای های خودش باشه و این کوچیک ترین کاریه که می تونیم براش بکنیم .واسه غرو غر های مامانی شیپر رو با خودم نبردم ، اونجام خواستم ی سر به هانیه بزنم ولی باز حوصلشو نکردم .خواستم برگردم تا دوباره عصر برم برا آوردن مامانی که اینقده اصرار کرد که ی بار هم بیا ،سخت نیمگذره و اینا که مجبور شدم برا دل نشکستنش هم شده قبول کنم .ی جمع پنج نفره که دور هم جمع می شن از دوران قدیم و خاطراتشون می گن  از بچه هاشونو از نوه ها و . . . اخ اینقده بدم می اد از ما چ کردن .این پیرزنام که به ی دست خالی رضایت نمی دن همچین محکم بغلت می گیرن و می بوسن که صدا ملچ و ملچشون به هم می ریزتت !دوس داشتم برم دستشویی ی دل سیر بالا بیارم ی جورایی هم رفتارم نشون می داد که خوشم نمی یاد ولی خب دیگه نمی فهمن که ...ولی خداییش عجب خانمهای باحالی بودن نه از چیزی گلایه می کردن نه شکوه ای نه از درداشون می گفتن و مریضیهاشون از هیچی ، فقط می گفتن می خندیدن و خاطره هاشون رو چد باره چند باره برا هم تعریف می کردن ! بعدهم که دیگه خسته شدن و حرفی برا گفتن نداشتن یهو همه منو دوره کردن :« عروس شدی ؟» « وا چراااااااااااااااا ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!» همچین این چرا رو هم می کشیدن و می گفتن که آدم حرصش می گرفت بعدم :« والله ما به سن تو بودیم سایه ی مرد بالا سرمون بود و چهارتا بچه دورو برمون / دختر تا برو رو داره باید شوهر کنه / نباید اینقده دس دس کنی دوسال دیگه بعد پشیمون میشی ها / دختر همین بلوغ رسید باید دادش شوهر/ دختر فلان ، دختر بهمان » داشتن سرمو می خوردن مامانی هم هیچی نمی گفت و هی می خندید.وقتی برگشتیم از بس خسته بودم که دوس داشتم برم بخوابم ولی مگه می ذارن مونا جون که مدام پلاسه تو خونه ما، اصن مراعات نمی کنه یکی نیست بهش بگه بابا ی شب نیا اینجا نمی میری که ! اصن چه معنی میده ی عروس اینقده بیاد ور دل مادرشوهرش بشینه ؟! وقتی اینارو گفتم .مامان خدا خیرش بده هم چین زد تو برجکم که حد داشت :« می فهمی چی میگی تو ؟تازگیا خیلی وقیح شدی و فلان شدی و بزرگ کوچیک سرت نمیشه و ...» مونا جونم هی کرم می ریخت :« مامان جون شما خودتو اذیت نکن این مونده تا یاد بگیره ایشالله عروس شد خودش می فهمه وقتی خواهر شوهر ی همچین چیزی رو بهش بگه اونوقت چقد دوس داره بره خرخرشو بجوه »!!!!!!! سردردم ی طرف این حرف مونا هم ی طرف :« نه بابا شما اصن دندون هم داری که بخوای خرخره منو بجوی ؟ بعدشم من عروس بشما عمرا مث تو اینقده برم مث بختک خودمو بندازم رو زندگی خواهر شوهر هی دخالت کنم و کرم بریزم که بعدش این حرفارو بشنوم » مونا که ساکت شد منم همچین دلم خنک شد که حد نداشت اگه ترس از بابا نداشتم که دوتا دیگه بارش می کردم و بعد ی دل سیر می خندیم  ولی خدا ازش نگذره همین یکی دوساعت پیش رفتم حموم .شامپو نبود ٬ صابون نبود ٬ خواستم بیام بیرون می بینم حوله ام نیست خواستم حوله مامان رو بردارم اونم نبود اصن هیچ حوله ای نبود خواستم بزنگم مامان برام حوله بیاره  زنگش قطع شده بود !حالا بیا درستش کن اونهمه فاصله بین نشمین و حموم بود مگه مامان صدامو می شنید اخرشم مجبور شدم همونطور یواشکی بزنم بیرون و خودمو بندازم تو اتاقم .آی فحشش دادم و فحش دادم ولی عوض اینکه دلمو خنک کنه بدتر عصبی شدم ی بلایی سرش بیارم که تا عمر داره فراموش نکنه .بازم کارش گیر می کنه دیگه بازم هی می یاد ژامی جان ژامی جان راه بندازه .