امروز تو انجمن یکی که نمیدونستم کی بود وبیشتر از چند بارندیده بودمش و همیشه هم سعی می کرد طوری صندلیشو انتخاب کنه که دقیقا رو به روی من باشه بدجور گیر داده بود به من و هر جوابی هم که می دادم باز ی راهی دیگه باز می کرد و سعی داشت تا برداشت خودشو به زور هم شده به باورم برسونه ! از اون کلاسیک کارهای دو آتیشه بود .بعد پایان جلسه اومد پیشم و گفت :« شما کتاب منو خوندین ؟ اگه که نه من جلسه بعدی ی جلدشو براتون می یارم ٬ اونوقت متوجه می شین که من همچین بی بته و اساس نمی گم » چنان بهم برخورد که حد نداشت:« یعنی هر کسی ی دیوان چاپ کرد و اسمش رفت رو جلد ی کتاب همه چی حالیشه دیگه نه ؟! برام مهم نیست که فکر می کنی دارم توهین می کنم یا نه همین اندازه بدون تویی که اسمتو گذاشتی شاعر و دم از احیای حق ادبیات کهنه می زنی اونقدری حالیت نمیشه که ادبیات ما چه نو و چه کهنه گره خورده در هم و نمی دونم که کی این تعصبات مزخرف دست از سر ادبیات معاصر بر می داره ؟ » وقتی ازش دور شدم صداشو شنیدم که گفت :« ای خوب که دریاشده حیران دلت / این دل کی می رسد به دامان دلت »!!!! یهو خشکم زد فک می کردم داره برا خودش شعر خونی می کنه ولی وقتی صدا خنده و پچ پچ بچه ها بلند شد اونوقتی متوجه شدم که برا من خونده !!! غافلگیر شده بودم پریسا دستمو کشید :« بیا بریم ٬ می ترسم بیشتر اینجا بمونیم  یارو به زانو بیفته و ایندفعه قصیده بگه واست » ولی باز اون که بعدا فهمیدم اسمش شهرام بود دوباره اومد و گفت :« دیدی خانومی .برتری شعر کهنه اینکه تو هر شرایط خاصی با هر حس و حالی میشه بداهه گویی کرد و به بهترین وجه احساسات رو نشون داد ! منکر که نیستین » خدایی کم آوردم.فقط گفتم :« هفته بعد بیشتر صحبت می کنیم من الان وقت ندارم ببخشید » و با هزار بدبختی خودمو انداختم بیرون از سالن انجمن .بماند که این پریساو آیلین چقدر که اذیتم کردن .هنوز گیج اون تک بیت و اینکه چرا یهو زبونم قفل شد بودم .داشتم می ترکیدم از اینکه نتونستم جوابشو بدم .پریسا می گفت یکی از همکارای امیر هستش و به پیشنهاد اون اومده انجمن و احیانا با امیر کافی هم می یاد.از همونجا برگشتم دیگه واقعا حوصله این یکی رو نداشتم .هر چقدر هم بچه ها اصرار کردن تنهایی مامان و بهونه کردم و برگشتم خونه . وقتی تو خونه تعریف کردم بابا می گفت :« اون زبون طول و درازت پس فقط مال ماست دیگه هی می شینی و با من کل کل می کنی چطور نتونستی جوابشو بدی! وقتی کسی رو ی نظریه و یا هر چیز دیگه ای اعتقاد داره و مصر به پذیرفتنش هست نباید اینطور میدان خالی کنه یا باید هیچ وقت حرفی نزنی و اگرم زدی اونقدی اطلاعات و تجربه داشته باشی که اینجور وقتا کم نیاری » حالا بیا به بابا حالی کن  روم نمی شد والله می گفتم بابا جان من از اون لحاظ که می گین خیلی راحت می تونم باهاش برابری کنم و جواب بدم و کم هم نیارم .منتها این بی شرف جوری شروع کرد که من مث لبو سرخ شدم و بماند چشا بقیه که داشتن قورتم می دادن. فردا قرار بود با بچه ها بریم کوه ولی تصور اینکه نکنه این آقا هم با امیر بیاد منصرفم کرد .با پریسا تماس گرفتم که نمی یام و منتظرم نشن و ی وقتی هم باز زرتی نیاد دنبالم اونم تا تونست هی متلک بارم کرد و مزه پروند . امشب با ماهک تماس گرفتیم اخ که چقدری دلم براش تنگ شده وقتی صداش پیچید تو گوشم دوس داشتم بلند بلند گریه کنم و بنالم از این دوری و این بعد مسافت بغضم گرفته بود و آخرشم نتونستم زدم زیر گریه .اوه بماند که بعد تموم شدن صحبتای مامان و بابا هر دو ریختن رو سرم که :« تو از ی بچه لوس و ننر پنج ساله هم کمتری .چرا مراعات نمی کنی ؟ ادم عاقل پشت خط اونم با اینهمه بعد مسافت می زنه زیر گریه » هیچی دیگه اونا هی گفتن و هی گفتن و گفتن تا خودشون خسته شدن .منم ی نفس راحت کشیدم .هر چند می دونم خیلی احمقانه بود رفتارم ولی خب این وامونده احساسات من که این چیزا حالیش نیست زرتی فوران می کنه !