93
بازم سرما خورده شدم و بازم هفت هشتا پنی سیلین نوش جان کردم . این وسط سرکوفتها و سرزنشهای مامان هم جای خودشو داشت ! از ی طرف اعصابمو خوردمی کرد و سرزنش پشت سرزنش از ی طرف دیگه شب می یومد تا کنار من بخوابه که من ی وقتی باز تبم بیشتر شد متوجه بشه !همشم میگه :< تو با این دوش سرد گرفتنات الان خودتو به آرامش می رسونی ولی نمیدونی که دوروز دیگه خودتو به چه دردسری می ندازی و اونوقت دیگه افسوس و حسرت هیچ فایده ای نداره >!!!! می گه :< این تب های پشت سرهم وضعف و . . . اینا باعث میشه تو نتونی به راحتی مزه مادر شدن رو بچشی !!! اونوقته که هزار بار به غلط کردن می یفتی که ای کاش تو این سن و تو این شرایط بیشتر مواظب خودت می بودی > والله می فهمم چی میگه ها ولی خب هضمش واسم سخته ! بگذریم . جمعه که با بچه ها نرفتم کوه و چون بابا با دوستاش برنامه داشت منم از خدا خواسته ی دل سیر خوابیدم .امشب قرار بود با بچه ها برا چهارشنبه سوری بریم ناهار خوران . ولی حالا خوب که حاضر شدم بابا نه سوئیچ ماشینشو میده ونه میذاره که برم همشم میگه :< لازم نکرده ٬ مگه نمی بینی چقد بیرون خطرناکه و فلانه و بهمانه .تو هم بلد نیستی الان آب بینی تو بکشی بالا اونوقت میخوای تو این بلبشو بری بیرون که چی بشه > آی همچین اعصابم خورد شده بود که حد نداشت از ی طرف بچه ها منتظرم بودن و مونده بودم چی کار کنم از ی طرفم میدونستم که دیگه عمرا بابا بذاره برم . منم هی دنبال مامان راه می یفتادم اینور و اونور که :< جون من بابا رو راضی کن اجازه بده برم> آخرش مامان اعصابش خورد شد و به بابا گفت :< من دیونه شدم از دست این ببین دخترت چی میگه > اونم سیخ تو چشام نیگا کرد که :< ها بفرما چی چی میگی تو > هیچی دیگه کلی التماس کردم ولی خب اخرشم اجازه نداد برم همشم می گفت خطرناکه و ... .بعدش با عمه و خاله گیسو تماس گرفت تا بیان باغ و همه دور هم جمع باشیم .با اینکه می دونستم دیگه بچه ها حسابی از دستم کفری شدن ولی خب ترجیح دادم از موقعیت پیش اومده نهایت لذت و استفاده رو ببرم .همه راهی باغ شدیم .هوا برعکس این چند شب اخیر سرد شده بود ومن و امیر محمد ی اتیش بزرگ راه انداختیم درست همون جایی که چهارسال پیش با هم روشن کردیم ! یهویی یادت افتادم و بغضم گرفت یادته چه شبی بود ! یادته آخرین آتیش ؟! اون شب از نبود بابا و مامان نهایت استفاده روبردم و با هزار ترفند کلید باغ رو از بابایی (الهی روحش شاد ) گرفتم و اونوقت من و تو یله شدیم تو ردیف ردیف سپیدارهاش ! به قول ی دوس بلاگی :"چقدر که از رو آتیش پریدیم و خندیدم و نوشیدیم "و . . . یادش خوش ! امشب هم بعد چهارسال همونجا آتیش درست کردم و همش هم با یاد و خاطره تو و اون آغوش گرفتنات از روش پریدم ....هی امان از این درد بی پدرو مادر هی امان . . . بگذریم بازم بگذریم !مامان آش درست کرده بود و ما همه دور اتیش حلقه زده و مشغول نوش جان کردن بودیم که گوشی من صداش دراومد .محسن بود کلی فحشم داد که به خاطر اینکه منتظر من شدن دیر تونستن برن ناهار خوران ووقتی هم که رفتن دیگه مامورای انتظامی به دلیل تکمیل ظرفیت و کنترل کردن اوضاع اجازه ندادن بقیه مردم برن اونجا .النگ دره هم به دلیل ترافیک بیش از حدنتونستن برن و حالا فقط و فقط به این دلیل که منو مسبب این بدشانسیشون می دونست زنگ زده بود که حداقل چهارتا فحشم بده تا دلش خنک بشه . صدا مریم و بقیه هم می یومد که هی فحشم می دادن و من بدجور خندم گرفته بود و می گفتم حقتونه .اگه معذرت خواهی کنین ی کاری براتون میکنم امشب زهر مارتون نشه . بعدم به بابا گفتم اونم قربونش برم اجازه داد تا دعوتشون کنم . اخ که چقد حال کردم یکی یکی از پشت خط با همه غیظ و حرص ازم معذرت خواهی می کردن بخصوص پروانه ! بعد پایان تماس یهو ی چیزی یادم افتاد و دوباره باهاشون تماس گرفتم :< جون من غریبه مریبه ای که باهاتون نیست ! خواهش می کنم اگرم هست دکشون کنید زیاد نباشن ! اونوقت من مجبورم برا نوع رابطه ای که باهاشون دارم به بابا جواب پس بدم > بیشعورای آشغال چنان اذیتم کردن که حد نداشت به التماس افتاده بودم که :< بابا غیر از خودمون یکی دوتا فامیل هم هستن خواهش درکم کنید !> خاک برسرشون کنم که درک هیچی رو نداشتن .ی چندتایی اجق وجق رو هم با خودشون اورده بودن و مریم و محسن هی می گفتن :< ما که مث تو بی معرفت نیستیم و نمی تونیم دوستامونو تنها بذرایم و . . . و . . .> به هر حال شب خوبی بود و خوش گذشت . اخر شب که خونه برگشتیم بابا پرسید :< اون سه تای دیگه رو نمی شناختم ؟ دوستان تازه ات هستن ؟ چقدری شناخت داری ازشون و . . .> حالا بیا ی ساعت بشین و برا بابا توضیح بده و فلان . پدرم در اومد تا بفهمونم که من اینا رو نمی شناسم امشب اولین بار بود دیدمشون و اخرشم با دلخوری گفتم :< خودتون اجازه دادین دعوت کنم مگه می شد بگم بابا جونم گفته ی وقتی غریبه با خودتون نیارین خب اونام دوستای اینا بودن دیگه > والله هر چی من گفتم بابا ی چیز دیگه :< به هر حال چه امشب یا هر وقت دیگه ای فقط اینقد بدون که هر کسی رو به اسم دوست وارد حریم خصوصی خودت و خانوادت نکنی > .اوه راستی از همه مهمتر فردا رو داشت یادم می رفت .اینقده استرس دارم که حد نداره عصری تو مهد جشن برگزار میشه و من حاجی فیروز باید برقصم و بخونم و با بچه ها اتیش پرونی کنم. خدا به دادم برسه احساس ترس دارم ! الی خانم چند تا کارت بهم داده تا اگه مهمونی دارم دعوتش کنم ولی من اصن دلم نمی خواد کسی منو تو اون وضعیت ببینه و اونوقت مزحکشون بشم . فقط مامان و مونا جون می یان .خدا کنه فردا هم زودی بگذره و من ی نفس راحت بکشم.