از صبح که نه از لنگ ظهر که از خواب بیدار شدم این استرس ی لحظه هم امونم نمی داد .هم استرس هم هیجان هر دو با هم قاطی شده و طعم خاصی رو می داد سیا هم هی اذیتم می کرد  ! ساعت چهار عصر بود که رفتیم مهد همراه مامان و مونا جون و سیا و روناک .تا وقتی که نوبت برنامه من بشه ی ساعتی طول کشید و من دلم تالاپ و تلوپ گرفته بود  آروم نمی شد ! از خودم خجالت کشیدم وقتی که عرشیا " یکی از اون کوچولوهایی که قرار بود با من برقصه بهم گفت :« خانوم اجازه ! مامانم میگه اینجو ر وقتا هی تو آیینه به خودت نیگا نکن تا اضطرابت کم بشه و سعی کن همش نفس عمیق بکشی و با بقیه بخندی و حرف بزنی »!!!!! مونده بودم چی به این وروجک بگم .ی بچه ۵ ساله داشت به من درس می داد .به الی خانم گفتم :« یعنی اینقده تابلوست رنگ صورتم که این بچه این حرفو به من میگه ؟؟؟» اونم فقط خندید :« نگران زردی و رنگ پریدگی صورتت نباش الان می گم زودی سیاهت کنن تا دیگه کسی چیزی نفهمه » ولی خب بالاخره نوبت ما شدو ما رقصان رقصان رفتیم تو حیاط مهد که دورتادور خانواده ها نشسته بودن .نمی دونم چرا ی لحظه یاد اولین شب شعری افتادم که رفتم !!! هنوز ی خورده اضطراب داشتم ولی کم کم با شیطنتهای بچه ها ی همراهم و موزیک و .... برطرف شد و برناممون رو اجرا کردیم . کلی سوت و دست  هوار بود که برامون کشیدن و من خوشحال از اینکه رنگ سیاه صورتم نمی ذاره سرخی گونه هامو کسی ببینه و . . . بعد پایان جشن بود که حالا خانواده ها می خواستن با فرزندشون  همراه من و یکی دوتا دیگه که تن پوشهای ننه سرما و گل و خرگوش رو داشتن عکس بگیرن ! جالب اینجا بود چون فکر نمی کردن این حاجی فیروز ی دختر باشه موقع عکس گرفتن معمولا خانمها  بچه شونو می ذاشتن بین من و خودشون و شوهرشونو می فرستادن تا کنارم بایسته .بماند که بعضی ازاین آقایون هم دوست داشتن صمیمیت بیشتری نشون بدن و تا می تونستن سعی داشتن خودشونو بچسبونن به من و دست بندازن رو شونه هام آخرش دیدم نمیشه بابا مجبور شدم صدامو در آرم بگم :« آقا لطفا فاصلتونو رعایت کنین » آخ که قیافشون دیدنی بود همچین غافلگیر شده بودن که تصورشو هم نمی کردن . یکی از خانمها گفت :« من می دونستم این دختره ها ! آخه پسر که اینقد ریز نقش نمیشه اینجور انعطاف نداره و اصن صورتشو نیگا کنین  داد می زنه دختره و  فلان و بهمان. . . »داشتم آب می شدم زیر نگاه هاشون ولی خب دیگه چی کار می تونستم بکنم .خودمو زدم به بی تفاوتی  مشغول عکس گرفتن شدم با این تفاوت که این بار خانمها کنارم می ایستادن و منو بغل می گرفتن و مردا با فاصله فرزندشون دو قدم اونور تر . سیا هم هی اذیت می کرد  و هی دوس داشت منو بغل بگیره برا عکس گرفتن هر چی هم مامان می گفت زشته تو مردم اینکارو نکن بیشعور می گفت :« می خوام دل همه مردای اینجا بسوزه که نتونستن برا عکس این حاجی فیروز رو بغل بگیرن »  . . .  بعد پایان جشن رفتیم خرید برا سیا ٬ مامان هی اصرار داشت منم  خرید کنم والله اصن حسشو نداشتم  هیچی منو راضی نمی کرد بخصوص که از رنگ امسال هم بی نهایت متنفرم .همه مانتو ها و کیف و کفشام شده بودن  همون رنگ ! ازاون گذشته هنوز یکی دو دست مانتو و کفش داشتم که استفاده نکرده بودم  می تونستم همونا رو برا سال نو بپوشم .ولی خب اینقد که مامان گفت و گفت که شگون نداره برا سال نو  آدم چیزی برا خودش نگیره ی دونه دستبند نقره گرفتم همین !وقتی برگشتیم خونه سیا فیلمی رو که تو مهد گرفته بود برا بابا گذاشت و من هی آب شدم و هی آب شدم اونام تا جایی که جا داشت منو اذیت کردن .عمو تماس گرفته بود که می خوا ن تعطیلات بیان اینجا و بیشتر اینکه واسه سال تحویل خونه مامانی باشن و بعد برن مشهد.خیلی خوشحالم از تابستونی که جشن نامزدی فرنام بود دیگه ندیدمشون ٬ دلم برا همشون تنگ شده .