95
خسته ام خیلی خیلی خیلی زیاد ! از این مهمونایی که چندین روزه همخونه ما شدن ٬ ی خانواده شش نفری با کلی تفاوت فرهنگ و . . .خسته ام از اینکه مجبورم برا رعایت حال "آقای احدی" (البته مامان میگه میشه اسمشو بذاری احترام گذاشتن به عقاید دیگران) تو خونه روسری سر بذارم !!! خسته شدم از بس تی شرت های سیا رو بعنوان لباس پوشیدم و هی سرزنش سیا که :« اگه دو دست لباس درست و حسابی می ذاشتی گوشه کمدت الان به دردت می خورد و مجبور نبودی اینا رو بپوشی »ی خانواده کاملا بسته و سنتی هستن سه تا پسر و ی دختر. فقط من موندم ایشون چطور بابابا دوسته ! یعنی بهتره بگم چطور بابا رو با اونهمه تضاد عقدیتی و تفکر تحمل می کنه و همینطور هم بابا !!!!!ولی هیچ وقت از همصحبتی با هم خسته نمی شن معمولا تا نیمه های شب می رن تو آلاچیق می شینن و گپ می زنن ٬ از این که بگذریم تحمل دختر بزرگ این خانواده برام خیلی خیلی سخته ! با اینکه همیشه دنبال اونایی هستم که باهام تضاد داشته باشن و بیشتر لذت می برم از هم صحبتیشون ولی این یکی رو اصن نمی تونم تحمل کنم . . . تضاد تو رفتارهای اجتماعی و برداشتایی که از نوع پوشش و حرف زدن و . .. می کنن .نه نه این یکی رو دوست ندارم ! در تمام ساعاتی که خونه هستیم منتظرم این آقای احدی و پسراش با سیا و بابا برن بیرون و اونوقت روسری و اون تی شرت گله گشاد سیا رو از تن در بیارم و ولو بشم رو کاناپه و شیپرطفلی رو که مجبور شده همش تو اتاقم بمونه برا اینکه این خانواده دوس ندارن ی توله سگ پیششون بیاد و چندشون میشه٬ بیارمش بیرون بغل بگیرم و عین خیالمم نباشه که این دختره داره چارچشمی منو نیگامی کنه و هی به مامانش چش و ابرو کج می کنه و میگه :« شما چطور روتون میشه این لباسو پیش پدرتون واز اون بدتر پیش داداشتون بپوشین ؟! نمیشه ی جور بپوشی که بند سوتینت دیده نشه ؟! فک نمی کنی اگه ی دامن بلندتر بپوشی زیباتر میشی؟(!!!!!!!!) و . . . » متنفرم از اونایی که خودشونو علامه دهر می دونن ولی هیچی حالیشون نیست متنفرم از اونایی که سعی می کنن برداشتهای شخصی و سطحی خودشونو از مثلا دین به خورد یکی دیگه بدن و اصرارهم داشته باشن به اینکه تورو بی دین و ی جورایی مفسد نشون بدن ! متنفرم از اینکه مجبورم برا خاطر بابا و همون روح لطیف و مزخرف مهمون نوازی خیلی حرفا رو نزنم و کوتاه بیام .این دختره که اسمش لیلی هستش چادر سر نمیذاره ٬مانتو میپوشه خیلی خیلی ساده !( مانتوهای منو هم به لحاف چهل تیکه تشبیه می کنه و منم با تمسخر مانتوهای اونو به کیسه گونی ) همسن منه ولی هنوز ابرو برنداشته بهتره بگم ی بار هم پاش به ی سالن زیبایی باز نشده ٬خیلی بی ادب دست دادن و معارفه رو هم گناه کبیره میدونه حتی با بابا هم دست نداد و بابا همینطور هاج و واج دستش توهوا مونده بود٬مهندسی عمران خونده٬ دوتا زبان بلده ( اونوقت من خنگ هنوز تو یادگیری همین انگلیش لعنتی دارم دست و پا می زنم ) واقعا اعتراف می کنم که تو این دومورد آخری کم آوردم ی جورایی اعتماد به نفسم رو از دست دادم ولی به قول سیا از اونجایی که خیلی خودخواه و پرو تشریف دارم اصلا به روخودم نمی یارم و ی جورایی نشون می دم که همچین شاهکاری هم نکرده . مامان هم حسابی تو این چند وقته رفته رو اعصابم وهی میگه بیشتر مراعاتشو کنم و کمک کنم و فلان ! آخه من موندم دیگه چی کاری هست که انجام ندادم ؟! دوروزی میشه آشپزی رو بالجبار انداخته گردن من ولی از اونجایی هم که خودم خیلی دوس دارم این کارو جیکم در نمیاد ولی شستن ظرف پدرمو در می یاره و به هر بهونه ای هم که شده از زیرش در می رم .اینقده هم عشقه کلاسه این مامان که برا هر وعده چایی٬ هر شام و ناهار و هر کوفت و زهر مار دیگه حتما باید از ی سرویس خاص دیگه استفاده کنه اونوقت هی غر بزنه که :« لطفا با حرص اینا رو نشور ! اونقدی که فکر ناخنات باشی به اینا فکر کن ! ناخن دوباره رشد می کنه ولی با ناقص شدن اینا اونوقتی باید بندازمش سطل آشغال !!!!» دیشب هم از حرص و عصبانیت عمدا ی فنجونشو شکستم اونم با کلی غر زدن منو از آشپزخونه بیرون کرد . مهین خانم تا دوروز پیش اینجا بود ولی بابت مریضی مادرش رفت و خدا میدونه کی بر می گرده تا من ی نفس راحت بکشم ٬دیروز عصر محسن و مریم و آرش همراه آیلین و فرهاد اومدن خونه مااز شب عروسی پریسا و امیر دیگه ندیده بودمشون .اون دوتا مرغ عشقم برا ماه عسل رفتن فرانسه و فک کنم یکی دوماهی پیداشون نشه .پروانه هم رفته مسافرت .با همه ناراحتی خیالی که از بودن با لیلی داشتم ولی خیلی اصرارش کردم بیاد تو جمعمون و با هاشون آشنا بشه ولی خانم انگاری از دماغ فیل افتاده بود همش تیکه می پروند که چه معنا میده آدم دوس پسراشو بیاره تو خونه و اونوقت بشینه باهاشون خوش و بش کنه اینقده از حرفش عصبی شدم که حد نداشت دوس داشتم ی سیلی محکم بزنم زیر گوشش ولی حیف که نمی تونستم :« پس لطف کن شما بشین برنامه کودک تماشا کن تا من از مهمونام پذیرایی کنم » بابا هم هی رو اعصابم رژه می رفت که :« شعورت نمی کشه با مهمون درست برخورد کنی ! ( ای خداااااااااا کی این فاصله بین من و بابا برداشته میشه ! یعنی کی می خواد برش داره تا اینقدر منوتو هر چیزی به بیشعوری محکوم نکنه )! نمی تونستی اونو هم ببری پیش خودتون تا تنها تو اتاق نباشه ؟!» مگه حرف حالیشون میشه هر چی هم می گم من نمی تونم مجبورش کنم وقتی خودش دوست نداره به گوششون نمی ره و مدام می گن که با این حال تو باید بیشتر مراعاتشو کنی و سعی کنی بهش خوش بگذره !!! خسته شدم بخدا ٬ من عمرا بیام نازکشی ی دختر لوس و از خودراضی که فقط خودش و خودش رو می بینه .احتمالا یکی دوروز می رن مشهد ولی باز بر می گردن اینجا تا سیزده روهم با ما باشن ! دلم واسه پرسه زدن تو نت هم شده ی ریزه ولی از اونجایی که تمام طول روز مشغول پذیرایی از این خانواده محترم و دیگر مهمانان گذری هستم شب که میشه مث ی مرده می یفتم رو تخت و نمی دونم کی خوابم می بره .پسر کوچیکه این خانواده که هجده سالشه خیلی باحالتر از خواهرشه و اومد تو جمعمون نشست و خیلی زودهم رابطه برقرار کرد .ی قیافه با نمک و بچه گانه ای داره که من خوشم می یاد ازش. بزرگترینشون عرفان که دوسالی از من بزرگتره گرافیک خونده و مدام گوشیش بغل گوششه و پچ و پچ می کنه و خیلی کم حرف و ساکت .اون یکی هم کم از لیلی نمی یاره و من حوصلشو ندارم ولی با سیا خیلی زود اخت شده و لحظه ای ازش جدا نمیشه .کاشکی این روزا زودی تموم بشه و اوضاع خونه مث اول بشه .کاشکی وقتی از خواب پا می شم چهارده فروردین باشه .