بعد ناهار خانواده آقای احدی رفتن مشهد و من خوشحالم که تا دوروز ی نفس راحت می کشم . خاله گیسو و دایی احمد عصری اومده بودن اینجا تا بابا رو برا آشتی دادن ببرن خونه دایی بزرگه ! اصرار و اصرار پشت سرهم ولی بابا اصلا راضی نمی شد:« توقع دارین برم بیفتم به پاهاش ! بگم خیلی ممنون که دخترمو اونجور کتک زدی ومن متشکرم از اینکه وظیفه پدری منو یادآوری کردی و . . . » مامان دل تو دلش نبود ومی دونستم که خیلی خیلی دوس داره برا دیدن برادرش بره ولی خب اینجور وقتا اونم ساکت میشه و هیچی نمی گه .تا اینکه دایی احمد اومد پیشم و گفت :« همش تقصیر تو بچه لوس و ننر هستش که اینا رو انداختی به جون هم خودت هم درستش کن » !!!!!!! والله بدجور دلم پر شد و کم مونده بود بزنم زیر گریه اخه به من چی ؟ به من چی که اینا آبشون تو ی جوب نمی ره ؟ به من چی که بابا مدتها منتظر ی بهونه درست و حسابی بود تا روی دایی بایسته و  همه ناراحتیهاشو ی جا رو سرش خالی کنه ؟ به من چی که دایی عقده بزرگی کردن و امر و نهی کردن رو داره که اخرش به اینجا ختم بشه ؟ خاله گیسو هم دنباله حرف دایی رو گرفت :« ببین عزیزم من خوب می دونم داییت زیاده روی کرده ولی بازم دلیل نمیشه که بابات توروش واسته و کینه به دل بگیره هر چی باشه بزرگ همه ماست و احترامش واجبه .شما برو با بابات صحبت کن » آخه من برم چی چی بهش بگم .اینقدر این خواهر برادر همراه مامان گفتن و گفتن که مجبور شدم برم پیش بابا . با بدبختی و من من بهش گفتم :« خواهش می کنم گذشته رو فراموش کنین .همونطور که من فراموش کردم ! نمی گم ناراحت نیستم از دست دایی ولی خب نه کینه نه خشم نه هیچ چیزی دیگه رو اجازه ندادم بشینه تو دلم ! به خاطر مامان بیاین بریم فقط ی بار خواهش می کنم » بابا هیچی نگفت فقط زل زده بود تو چشام بعدم رو به مامان و سیا گفتش :« شماها می تونین برین ولی من نمی یام ! این آقا باید بفهمه که من فلانی اون آدم سی و پنج٬شش سال پیش نیستم .تا حالا اگه هر چی رو تحمل کردم همش به خاطر خانوادم بوده ولی اینبار این آقا با بی رحمی دست رو خانواده من بلند کرده و من دیگه کوتاه نمی یام !!!» دیگه جیک هیچ کی در نیومد .وقتی خواستیم بریم بابا با عصابنیت دستمو گرفت :« مگه به تو اجازه دادم که سرتو می ندازی می خوای بری ؟!!! من گفتم مامانت و سیا ٬ نه تو ! می خوای بری دستاشو ماچ کنی ؟ می خوای زخم رو پیشونیتو ببینه و خوش خوشانش بشه که آره به خیال خودش تو رو آدم کرده و به ریش من بخنده ! تو چطور می تونی تحمل کنی !!!!»مونده بودم این وسط چی کار کنم  حق رو به بابا می دادم و دوس نداشتم برم دایی و خاله بیشتر از اونی که بخوان بابا باهاشون بره  می خواستن که من برم و از دایی معذرت بخوام و به قول بابادستشو ببوسم اگه فقط مسئله من بودم این کارو می کردم مهم نبود .ولی با شناختی که از دایی دارم می دونستم که این باعث میشه تا بیشتر از گذشته هی بابا رو تحقیر کنه و چیزایی رو که در شان بابا نیست رو بهش بچسبونه ومن هر گز اینو نمی خوام.هیچی دیگه گفتم چشم و نشستم سرجام واونا رفتن ٬ حالا من مونده بودم و بابا ی نیم ساعتی هر دو ساکت نشسته بودیم و هیچی نمی گفتیم و باباپشت سرهم سیگار دود می کرد و من همش تو این فکر بودم که چی کار کنم بعدش این بوی سیگار از خونه بره تا مامان متوجه نشه و باز ی دعوای دیگه بینشون راه نیفته .بلندشدم پنجره هارو باز گذاشتم و پرده هارو زدم کناربابا :« یعنی اینقده داری اذیت می شی که اینکارو می کنی ؟ متاسفم باید رعایت حال توروهم می کردم » بدجور خجالت زده شدم دوس داشتم بگم بابا من یکی که عاشق بو وطعم این سیگاریم که شما داری می کشی! نمی دونی چقدر مستم می کنه ! نمی دونی که چقدر عاشقانه داشتم لابه لا این حلقه ها دود! نمی دونی . . . گفتم« من فقط نمیخوام واسه این دوباره بینتون ناراحتی پیش بیاد همین ! » هیچی نگفت رفت رو تراس و ازم خواست براش نوشیدنی ببرم .خیلی وقت بودکه اینطور باهم تنها نبودیم ٬ خیلی وقت بود که اینطور همصحبت هم نشده بودیم ومن بهترین فرصت رو تو این یازده ماهه پیدا کرده بودم تا با بابا تنها باشم و باهاش حرف بزنم ٬ من خیلی خیلی به این تنهایی نیاز داشتم . می دونستم دارم زیاده روی میکنم  و این از چش بابا پنهون نبود:« چته تو ؟! هیچ وقت دوس ندارم اینطور باشی ٬سواستفاده نکن »من که خوب می دونستم چه مرگمه ولی دوس داشتم اونطوری بشم که بتونم راحت حرفامو بزنم واین کمک می کرد.اینقدر گفتم و گفتم و گفتم تا دهنم خشک شد ی لحظه هم مجال بهش نمی دادم تا حرفی بزنه و اون هم هاج و واج فقط نیگام می کردو گوش می داد.از اون دوماهی که منو از خودش روند و فرستاد اینجا تا تو چشش نباشم  از همه تحقیرایی که شدم و دل شکستنام از اون تپش کوچولوم که با خودخواهی خودش خفه اش کرد که اگه نمی کرد الان مستی آغوش گرفتنش منو به عرش می رسوند و من حس بکر و والایی رو تجربه می کردم بعدم بغضم ترکید و :« بابا همش همین بود! همین که تو ی مردی و هیچ وقت نخواستی اون حس منودرک کنی ومن هر چند می دونم تقصیرتو نیست٬همش تقصیردرک نکردن زن بودن هستش همین ! ولی کاشکی می شد شما ٬ که ی مردی ٬ بدون در نظر گرفتن رابطه پدر و فرزندی احساسات زنانگی منو درک می کردین ! واینوبدونین که خشم و مثلا تدبیر شما منو واداربه اون کار نکرد٬ که اگه من ٬ اگه من ی خط نوشته داشتم فقط ی خط هیچ وقت نمی ذاشتم اون کارو باهام بکنین و با همه وجود پای همه سختیهاش وامی ستادم .منم بچه شمام و همه خودخواهی ها و یک دندگی های شما رو با هم دارم !که اگه این نبود منو به اینجا نمی رسوند برا خواستن همون خواستنیهایی که شما هی زدین تو سرش و هی زدین تو سرش !» یهو چنان سیلی محکمی زد تو صورتم که از رو صندلی افتادم زمین و این بغض بی پدر مادرترکیدو بدجور هم ترکید :« احساس می کردم واسه ی بارم شده می تونم راحت باهاتون درد و دل کنم و از اون چیزایی بگم که تا حالا گفتنش برا شما واسم راحت نبود ومرسی که شما متوجه ام کردین که هیچ وقت ی مرد نمی تونه احساسات ی زن رو بدون توجه به نوع رابطه ای که دارن درک کنه و برای ی بارم شده از دید ی مشاور یا ی همجنس بهش نیگا کنه » دیگه گریه نمی کردم از رو زمین بلند شدم و سریع خودمو انداختم تو حموم وگذاشتم تا سردی آب آرومم کنه ومن ی دل سیر زیر دوش گریه کردم وهزار بار خودمو لعنت کردم که کاش هیچ وقت گول این حس لعنتی رو نمی خوردم و برا بابا اززخمهای کهنه و سنگینیشون و درک نکردنشون نمی گفتم .حالا جرات بیرون اومدن از حموم رو نداشتم تصور برخورد دوباره بابا منو به شدت می ترسوند .بابا تو نشیمن نشسته بود ٬وقتی خواستم برم اتاقم گفت:« چایی تازه دم کردم .زحمت آوردنش با تو » بعدم بغلم گرفت :« همیشه سعی داشتم اونقدر با بچه هام رفیق باشم که چیزی رو از من پنهون نکنن و راحت حرفاشونو بگن ولی امشب متوجه شدم اونقدرام که فکر می کردم موفق نبودم ! من برای اون دوماه ازت معذرت می خوام ونمی خوام که بهت بگم درکت می کنم چون واقعا درک کردن این یکی رو نمی تونم ولی همین اندازه بدون که هر آنچه جوان در آئینه بیند پیر در خشت خام !تو نمی فهمی و شاید بعدها واسه این به قول تو خودخواهی ودرک نکردن من ازم متشکر هم بشی ولی بهت حق می دم که هیچ وقت اینو به زبون نیاری و تو دلت نیگه داری» بعدم زد زیر خنده و :« دیگه نمی خوام هیچ حرفی از گذشته بیاد وسط ما دوباره می شیم همون پدر و دختر ی سال پیش و من دیگه اجازه نمی دم این اتفاقات پیش بیاد و باعث دوری ما بشه » می شد گفت این نهایت آرزوی من بود و من از خوشحالی زیاد چیزی برا گفتن نداشتم ومحکم دستمو دور کمر بابا حلقه کرده بودم ومی فشردم. ورود ناگهانی سیا و مامان منو از همه اون احساساتی که داشت رو ابرا شکل می گرفت انداخت بیرون اونوقت هی مامان اذیت می کرد :« مزاحم بزمتون که نیستیم ! اگه هستیم لطفا تعارف نکنین ما می ریم بیرون » .ومن خیلی احساس خوبی دارم از این شب و اینکه موفق شدم با همه تلخ بودن و سخت بودنش این فاصله روبردارم و امیدورام دیگه هیچ وقت نباشه !