97
یکی می ره یکی دیگه می یاد ٬دیروز عصر دوست سیا " آرباک " اومده بودقصد موندن نداشت ها ولی از بس سیا اصرار کرد اونم بدش نیومد و فک کنم تا فردا اینجا بمونه به مامان گفتم :« مگه کاروانسراست ! هتل مث خونه ما پرستاره پیدا نکردن که هی می یان اینجا والله من یکی خسته شدم » اونم فقط بلده بگه :« مودب باش٬ مهمون عزیزه٬ مهم نیست کی هست و از کجاست برا خاطر سیا هم شده مراعات کن » چنان این کلمه مراعات رو هم روش تاکید می کنه که هر کی ندونه فک می کنه ببین من چه غلطهایی می کنم .زیاد از این پسره خوشم نمی یاد شاید از اون روزی که از اندیشه ها و اعتقاداتش گفت و من خیلی مزخرف می دونمشون شایدم از اون روزی که بدون در نظر گرفتن رابطه خودش با سیا بهم پیشنهاد دوستی داد .به هر حال حالا اون اینجاست و مدام جلو چشم من٬ ومن زیاد احساس راحتی ندارم .سرشب با سیا می خواستن برن بیرون سیا خیلی اصرار کرد باهاشون برم و من دوست نداشتم البته نه به خاطر حضور آرباک ٬ همینطوری دوست داشتم بگم نه واونام تنهایی رفتن ! این اولین باری هستش که خودم دوست دارم یعنی سعی می کنم تو خونه پوشیده تر باشم ، هیز نیست ! ولی من نگاهشو دوس ندارم ! حرف خاصی نمی زنه ولی همون یکی دوتا کلمه ای هم که از دهنش در می اد دوس ندارم گوش کنم . خودمو تو اتاقم حبس کرده بودم و دوست نداشتم برم بیرون تا اینکه برا شام مامان صدام کرد ، بابا مث اینکه از آرباک بدش نیومده بود .هی سوال پیچش کرده بود و اون بدبختم مونده بود چطور از دست بابا خودشو خلاص کنه تا اینکه همون مزاحم همیشگی امیر محمد اومد و این بهانه ای شد تا اونا برن تو اتاق سیا و تنها باشن .مامان و بابا هم گرفتن خوابیدن ، صدا خنده هاشون بدجور داشت اذیتم می کردو من از تنهایی کلافه شده بودم آی ی چیزی مث خوره افتاده بود به جونم و دوست داشتم بدونم چی کار می کنن ولی این غرور لعنتی اجازه نمی داد برم آخرش نتونستم طاقت بیارم و به بهانه بردن میوه بی دعوت خودمو انداختم تو اتاق ! چشام شد چهارتا دیدن سیا اونم در حالیکه سیگار تودستش بود بدجور منو لرزوند و بغض گلوم رو گرفت .هر سه شوکه شدن و امیر محمد سعی داشت ی جور سیگار دستشو پنهون کنه ولی سیا همینطور خشکش زده بود به من و لال مونی گرفته بود تنها کاری که تونستم انجام بدم چسبوندن ی سیلی محکم زیر گوش سیا و امیر محمد بود بعدم رفتم بیرون . باورش برام سخت بود وحتی درک رفتار خودم رو هم نداشتم .اگه مامان می فهمید که سیا سیگا ر می کشه حتما سکته می کرد و بابا هم می تونستم از الان تصور کنم که چه الم شنگه ای به پا می کرد!داشتم خفه می شدم سرمو گرفته بودم زیر آب سرد تو سینک دستشویی و سعی می کردم گریه نکنم . تا اینکه امیر محمد اومد بدجور ترسیده بودو التماس می کرد تا باهام صحبت کنه .هر چی بهش گفتم گمشه بره و مزاحم نشه ولی گوش نکرد و خودشو به زور انداخت تو اتاقم .ی جورایی دلم بهش سوخته بود مدام می گفت:« جون خودت بخدا تفریحی می کشیدیم والله نه من و نه سیا سیگاری نیستیم ، تورو خدا ی وقتی دایی و مامان نفهمن ، خواهش می کنم و . . . » بیشتر از اونی که از عمه بترسه از بابا می ترسید .نمیدونستم چی کار کنم هر چی اون التماس می کرد من بغضم شدیدتر می شد و مدام صحنه ای که سیا تو دستش سیگار بود تو ذهنم مجسم می شد:« تو چرا ؟ بزرگیتو فقط برا من نشون میدی و دوس داری اذیتم کنی ؟ چرا گذاشتی سیا سیگار بکشه ؟ نگفتی ی وقت بابا بیا د تو اتاق و ببینتتون اونوقت چی کار می کنی ؟ » لال شده بود و هی التماس می کرد ندیده بگیرم .بهش گفتم بره بگه سیا بیاد ولی اون نیومد .می دونستم از خجالتش نمی یاد و هر ی ساعت امیر محمد رو می فرستاد که خیالشو راحت کنم که به بابا نمی گم .ومن هیچی نمی گفتم . امروز هم تا وقت ناهار هیچ کدومشون جلو چش من سبز نمی شدن و مدام تو اتاق بودن .خیلی دوست داشتم سیارو به حرف بکشم ولی اون اصلا خودشو بهم نشون نمی داد .واسه ناهار هم نذاشتم مامان غذا بپزه و خودم اینکارو کردم و ماکارانی پختم که سیا دوست نداشت و هیچ وقت نمی خورد از عصبانیت اینقده هم روش پنیرو قارچ ریختم که حد نداشت . بابا می گفت :« میدونی سیا نمی خوره خب چیز دیگه درست می کردی » طفلی سیا اصن نیگاهمم نمی کرد:« نه بابا ، اتفاقا خیلی هوس کرده بودم ماکارانی بخورم » بدبخت سعی می کرد نجوییده ، ببلعه تا زیاد مزشو نچشه و اذیت نشه و به کمک دوغ و نوشابه تونست بشقابشو تموم کنه . تا خواست خودشو بکشه کنار دوباره براش کشیدم :« سیا جان نمیدونستم که اینقد ماکارونی دوست داری والا روز در میون برات درست می کنم » آرباک خیلی سعی داشت تا خندش نگیره وامیر محمد که اصن سرشو بالا نمی گرفت و سیا هم لال شده بود هیچی نمی گفت و بماند که چطور بشقاب دومشو هم تموم کرد و سریع بلند شد رفت دستشویی و فرصت اینکه دوباره براش بکشم و رو ازم گرفت .رفتم پیشش طفلی بالا اورده بود و هنوزم داشت اوق می زد .گریه ام گرفته بود و شونه هاشو ماسا ژدادم :« دفعه اولی که سیگار کشیدی اوق نزدی؟ حالت بهم نخورد ؟ » هیچی نگفت و بازم بالا آورد و من ازپشت بغلش گرفته بودم و گریه می کردم :« جون من سیا ، جون مامان تورو خداراستشو بگوهمیشه که نمی کشی نه ؟ مامان بفهمه بخدا دق می کنه ، بابا بفهمه اولین کاری که کنه برت می گردونه گرگان تا جلو چش خودش باشی و بقیشم دیگه خودت میدونی که چی کار می کنه. . . » با اومدن مامان بود که دیگه ادامه ندادم و اونم هی سرزنشم کرد که :« ببین بچه مو به چه روزی انداختی ! و می مردی ی چیز دیگه درست می کردی » .حال و روز خوشی نداشتم مشغول جمع کردن میز ناهار بودم که آرباک اومد پیشم :« باور کنین شاید بار چهارم یا پنجممون بود ! سیا سیگار نمی کشه و منم نمی کشم . . . فقط تفریحی بود ! درک کنین لطفا » !!!!!!! دوس داشتم بشقاب رو محکم بکوبم تو صورتش :« چی چی رو درک کنم ! اتفاقا درک اینکه چرا شما باید دوست و همخونه سیا باشی رو ندارم ! ومطمعنم که اولین کسی که سیگار داده دستش جز شما کس دیگه ای نیست ! الانم خیلی لطف می کنی اگه مزاحم نشی » بیشعور اونقد وقاحت داشت که گفت :« میشه خیالم آروم باشه که حداقل این موضوع رو دوستی ما تاثیر نداشته باشه » !!!!! نه خدایی حالا من باید جواب این بچه پرو رو چی میدادم ؟ فقط نگاهش کردم و اون لال شد و رفت . سرشب آرباک خداحافظی کرد و برگشت تهران . امیر محمدم برا بار هزارم اومد التماس که ی وقتی چیزی به بابا و عمه نگم و بعدش رفت .و من موندم و سیا و بماند که چیا گفتم و چیا گفت.باورش دارم ولی هنوز خیالم راحت نیست ازش! هنوزم ترس اینکه بازم سیگار بکشه اذیتم می کنه .نمیدونم چرا؟! تو می کشیدی من دوست داشتم تماشات کنم و چه بسا گه گاهی که ناز می ریختم که اجازه بدی منم امتحان کنم ! بابا که دور از چش مامان می کشه من از بوش مست می شم و لذت می برم و لی ، ولی حالا اصن دوست ندارم سیا بکشه نمی دونم چرا !!!
+ نوشته شده در ساعت توسط