98
روز بدی بود امروز با مهین خانم تماس گرفتم که مهمونامون دوباره برگشتن اگه کارش تموم شده برگرده ی دو سه روزی دوباره بیاد اینجا .ولی هق هقش بلند شد :« از مامانتون عذر بخواین ، متاسفم مادرم فوت شده و نمی تونم بیام» غافلگیر شدم زبونم بند اومده بود نمی تونستم چیزی بگم . مامان اصرار داشت که حتما باهاش برا تسلیت گفتن برم ولی من باز دچار همون مشکلی شدم که وقتی می خواستم برا تسلیت گفتن فوت پدر پریا برم.مونده بودم چی کار کنم و این باعث شده بود مامان بیشتر عصبی بشه و بماند که چی گفت و مونا جونم که امروز صبح از دبی برگشته بودن بهترین فرصت رو گیر اورده بود تا باز منو اذیت کنه :« ژامی والله مانتو و شلوارهای من قابل تو خواهر شوهر جیگر رو نداره می تونی بیای یکیشونو انتخاب کنی » از شدت حرص لبامو هی گاز می گرفتم و دوست داشتم ی چیزی بهش بگم ولی نه اینکه بلد نیستم جواب بدم برا همین لال شدم .مامانم هی گیر داده بود :« بفرما به این سن رسیدی هنوز نمی فهمی که باید ی لباس مرتب داشته باشی تا اینجور موقعیتها این درو اون در نزنی و . . . و . . . . » اصن هم راضی نمی شد که من باهاش نرم و اصرار داشت یکی از مانتو های مونا جون رو بپوشم ولی من عمرا می تونستم . مونا جون نه اینکه هنوز به قول خودش ( دوران شش ماهه نقاهت بعد زایمان رو سپری می کرد ) دوبرابر من وزن داشت و من با پوشیدین مانتوی اون شبیه این دختر بچه هایی می شدم که سر چهارراه وا می ستن و تو لباس گله گشاد مامانشون گل می فروشن .عصبانیت مامان و کرم ریختنای مونا جون بدجور منو اذیت می کرد .تا اینکه لیلی پیشنهاد داد تا مانتوی اونو بپوشم و برم .آی همچین خجالت زده شدم وقتی یاد م افتاد که بهش می گفتم مانتو های تو مث کیسه گونی می مونن .والله دوست داشتم زمین دهن باز کنه و قورتم بده .ولی خب چاره دیگه ای نبود خوبیش این بود سایزمون تفاوت چندانی با هم نداره .منکه حالا غرور وامونده رو از دست داده بودم برا همین اینبار خودم بهش گفتم :« میشه لطف کنی اون شلوار جینت رو هم بدی » باورش نمی شد گفتش :« مگه شلوار هم نداری !!!!!» تا خواستم چیزی بگم این مونا جای من حرف زد :« لیلی جا ن این ژامی نه اینکه همه شلواراشون آب رفته و پاره پوره است برا همین ی لطف دیگه هم در حقش کن ی شلوار درست درمون بهش بده » ای خدا جون هر کی دوس داری برا ی بارم شده ی فرصتی به من بده تا این مونای بیشعور رو بنشونمش سرجاش .اینقده دوس داشتم زبونشو ببرم که حد نداشت از ی طرف هم خجالت زده لیلی بودم .بالاخره ما مانتو و شلوار لیلی رو پوشیدیم و وخ که چه تیپی شده بودم خودم از دیدن خودم تو آیینه خندم گرفته بود و بابا هم می گفت :« اهان چی ناز شدی تو این لباسا .بد نیست تنوع هم داشته باشی » از سیا و اتابک و مامان هر کی ی چیزی گفت و من هی حرص می خوردم .ایندفعه دیگه حتما باید ی دست از این تیپ لباس بگیرم تا اینجور وقتا اینطور ضایع نشم . بالاخره رفتیم و مهین خانم رو هم دیدیم .خیلی دلم به حالش سوخت تنها کسی رو که داشت اونم از دست داد حالا خودش مونده بود و دخترکش .بگذریم . عمو اینا که سال تحویلی نتونستن بیان تماس گرفته بود که رامسر هستن و دعوت کرد تا بریم ویلاشون برا سیزده . منکه بدم نیومده بود ولی اقای احدی راضی نمی شد با ما بیاد و می گفت که مزاحم عمو میشه و اینو نمی خواد .تا اینکه اینقده بابا گفت و گفت تا راضی شد جای برگشتن به جنوب با ما بیان رامسر . ی جورایی با لیلی احساس نزدیکی می کردم و مدام از رفتاری که قبلا باهاش داشتم عذاب وجدان داشتم تا اینکه بهش گفتم اگه بی احترامی و یا اذیتی از من دیدی معذرت می خوام .و اون خیلی با محبت تر از اون بود که بخواد باز متلک ها و تخس بازی های منو به روم بیاره .بغلم کرد :« تو چرا فک می کنی باعث ناراحتی یا اذیت من شدی ؟! اتفاقا من خیلی خوشحالم که چرا زودتر از اینا باهات آشنا نشده بودم ».خداییش اعتراف سختی هستش ولی خب اگه من جا اون بودم دوست داشتم برا تلافی رفتار قبلم ی سیلی به خودم بزنم . فردا صبح همه می ریم رامسر عمه و امیر محمد هم می یاد و فک کنم حداقل این د و سه روز اخر بد روزایی نباشه . عصری با لیلی رفتیم خرید و من ی مانتو مشکی و ساده با ی شلوار از اون ساده تر گرفتم و. . . خونه که برگشتیم مامان شیطنتش گل کرده بود اسپند دودکرد و گرفت رو سر لیلی :« قربون تو دختر بشم کاشکی زودتر از اینا می یومدی اینجا ما که هیچ وقت حریف این دختری لوس نشدیم » . سیا و پسرای آقای احدی رفتن بیرون و هنوز برنگشتن و من باید برم تا مامانی رو بیارم اینجا که فردا معطلش نشیم . می خوام با لیلی برم. برا اون روز که نیومد پیش بچه ها شرمنده بود و می گفت بدش نمی یاد باهاشون آشنا بشه . حالا با هم می ریم دنبال مامانی .قبلش می رم کافی تا شاید بچه ها باشن و لیلی رو باهاشون آشنا کنم .